<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نقاب</title>
<link>http://neghabha.blogfa.com/</link>
<description>اگه نقاب نبود، دنيا چه رنگي مي‌شد؟.....</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Jul 2008 20:52:07 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title> مرگ</title>
<link>http://neghabha.blogfa.com/post-265.aspx</link>
<description>جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خسرو شکیبایی هم رفت. مثل هزاران نفر دیگه تو هر روز.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند شب پیش به مرگ فکر می کردم که چه احساسی در موردش دارم. به نظرم فقط یه جور سفره. یه سفر کمی متفاوت و حتی شاید شگفت انگیز.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 20:52:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neghabha&amp;postid=265</comments>
<dc:creator>neghabha</dc:creator>
<guid>http://neghabha.blogfa.com/post-265.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز پدر مبارک</title>
<link>http://neghabha.blogfa.com/post-264.aspx</link>
<description>شب عید میلاد رو تنها بودن هم حال و هوای خودش رو داره. مادر رفته مراسم اعتکاف. اما انگار تنهای تنهای هم نباشم. مثل خیلی از وقت ها. حس غریبی دارم با پدر. انگار هنوز هم باشد. یه اعتراف: با آن که دوستیم با مادر یه دوستی سراپا تفاهم و آرامشه، اما همیشه روحم به پدر نزدیک تر بوده. هرچند اونقدر ها هم تفاهم نداشتیم. هر دو یه جورایی لج باز بودیم و یه دنده. هر دو می خواستیم حرف، حرف خودمان باشه، با حریمی که به شدت از آن حراست می کردیم. و البته یکدیگر را بسیار دوست داشتیم. پدر از آن مردهای استثنایی بود. همان هایی که می گویند:&quot;ما هرگز پایمان را در حضورش دراز نکردیم.&quot; به قول معروف با جذبه و بسیار مهربان. آنقدر که وقتی توی جاده سر یک اختلاف نظر جزیی به من توپید، یک ساعت هم طاقت نیاورد، اخمم را ببیند. کنار جاده ایستاد تا با گلی وحشی که از بیابان به سختی پیدا کرد، لبخند را دوباره بر لبم بنشاند. چه محبت بی منتی داشت. و من هنوز هم عطشش را دارم. حضورش چه زود قبل از سیراب کردن ته کشید. دلم می خواهد روز پدر را به او تبریک بگویم و می دانم که حضور دارد و می شنود. حداقل امشب حضور دارد و من می توانم با شوق و ذوق از کار و زندگیم با او بگویم.  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;روزت مبارک بابا&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه توضیح: پدر من بیش از ۱۰ ساله که فوت شده. منظور من از حضور اون حضور فیزیکی و جسمی نیست. بلکه یه حضور واقعی تره، ورای زمان و مکان.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Jul 2008 19:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neghabha&amp;postid=264</comments>
<dc:creator>neghabha</dc:creator>
<guid>http://neghabha.blogfa.com/post-264.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند جمله مفید</title>
<link>http://neghabha.blogfa.com/post-263.aspx</link>
<description>چند جمله مفید از چند شخص غیر معروف 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱ـ سیاست زندگی یعنی بدانی هر آدمی کجای زندگی توست و او را درست در همان نقطه قرار دهی نه نزدیک تر و نه دورتر. توی پرانتز ؛ از این نظر من گاهی خیلی بی سیاستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ـ کار، کار است و دوستی، دوستی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳ـ کسی که به زندگی خودش رحم نمی کند و دلسوز خودش نیست، با تو هم مهربان نخواهد بود. ایضا کسی که سردرگم است و در برنامه ریزی برای زندگی خودش مانده؛ چه بسا بدون غرض و فقط از سر  سردرگمی ضربه ای بزند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 17:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neghabha&amp;postid=263</comments>
<dc:creator>neghabha</dc:creator>
<guid>http://neghabha.blogfa.com/post-263.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گاف</title>
<link>http://neghabha.blogfa.com/post-262.aspx</link>
<description>یه مطلب جالب در مورد موشک های ایرانی از وبلاگ &lt;A href=&quot;http://www.ghajar.ir/&quot; target=_blank&gt;روزنامه نگار نو&lt;/A&gt; که گویا تو این چند روزه حسابی سر و صدا کرده ...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogs.guardian.co.uk/news/iranaltered20blog.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogs.guardian.co.uk/news/iran20blog.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Jul 2008 20:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neghabha&amp;postid=262</comments>
<dc:creator>neghabha</dc:creator>
<guid>http://neghabha.blogfa.com/post-262.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://neghabha.blogfa.com/post-261.aspx</link>
<description>                                  &lt;FONT color=#ff3300 size=4&gt; در شب آرزوها، آرزوهایتان برآورده باد&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN-TOP: 10px; MARGIN-BOTTOM: 5px&quot; align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;PADDING-RIGHT: 4px; PADDING-LEFT: 4px; BORDER-LEFT-COLOR: #6c6cff; BORDER-BOTTOM-COLOR: #6c6cff; PADDING-BOTTOM: 1px; BORDER-TOP-STYLE: double; BORDER-TOP-COLOR: #6c6cff; PADDING-TOP: 1px; BORDER-RIGHT-STYLE: double; BORDER-LEFT-STYLE: double; BORDER-RIGHT-COLOR: #6c6cff; BORDER-BOTTOM-STYLE: double&quot; height=238 src=&quot;http://iranact.com/fun/astronomy/daily/195.jpg&quot; width=363 border=1&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 17:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neghabha&amp;postid=261</comments>
<dc:creator>neghabha</dc:creator>
<guid>http://neghabha.blogfa.com/post-261.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه پدیده عجیب</title>
<link>http://neghabha.blogfa.com/post-260.aspx</link>
<description>یه خبر از کانادا شنیدم که زنی بعد از سکته مغزی و هوشیاری شروع کرده با لهجه ای حرف می زنه که پیش از این اصلا به اون آشنایی نداشته. دانشمندان اسم این پدیده رو سندرم لهجه بیگانه گذاشنتد. اما من فکر می کنم این پدیده حتما یه دلیل ماورایی داره. مگه می شه یه نفر سکته کنه و بعد از به هوش اومدن با لهجه یا زبانی صحبت کنه که در تمام مدت عمرش با اون هیچ آشنایی نداشته. اون لهجه یا زبان بالاخره توی یه فایل مغزش ذخیره شده که تا اون موقع فرصت باز کردنش نبوده، اما کی و کجا؟؟؟ اینه که گاهی حس می کنم، زندگی ما خیلی لایه لایه دار تر و پیچیده تر از همون ظاهر عادی مادی هست که می بینم. گفته بودم کتاب های دکتر برایان ال. وایس دید دیگه ای از زندگی به من داد. حالا حق دارم فکر كنم، این همه ماجراهایی جور واجوری که خود ساخته برای خودمون درست می کنیم و از اون پیچیدگی غافل می شیم، آخرش که چی؟؟؟؟؟ </description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 21:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neghabha&amp;postid=260</comments>
<dc:creator>neghabha</dc:creator>
<guid>http://neghabha.blogfa.com/post-260.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://neghabha.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>گاهی فکر می کنم، خب آخرش که چی؟؟؟؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 20:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neghabha&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>neghabha</dc:creator>
<guid>http://neghabha.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک تجربه</title>
<link>http://neghabha.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description>چشمم که به مارهای سمی افتاد، بی اختیار یاد کلئوپاترا افتادم و افسانه جذابش. او هم مار پرورش می داد و سمی ترین آنها را برای خود نگه داشته بود. همان که در لحظه آخر او را در عرض چند دقیقه هلاک کرد، بدون آنکه زیبایی ظاهریش لطمه ای بخورد. مرگی با شکوه که از ذلت اسارت نجاتش داد. راهنما می گفت، مارگیری بوده که فقط یک دقیقه پس از گزیده شدن، جان باخته. یک آن هراس برم داشت. تا مرگ فقط یک دقیقه فاصله داشته باشم انگار. توی این گودال شیک پر از مارهای سمی بود. درست زیر پای ما. جایی برای پرورش مارها... حیوان عجیب و باستانی است مار . موافق نیستید؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 16:03:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neghabha&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>neghabha</dc:creator>
<guid>http://neghabha.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://neghabha.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>کاش عشق را زبان گفتن بود ....</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 20:28:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neghabha&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>neghabha</dc:creator>
<guid>http://neghabha.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>....</title>
<link>http://neghabha.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>۱ـ یک نارسیست کوچولو توی وجودم خونه کرده باشه انگار. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ـ می گفت پدرش موسیقی را دوست ندارد، هر چند حکم متقنی در ارتباط با آن وجود ندارد. ذهنم رفت به سال ها قبل. بحث موسیقی و غنا. و بعد یک حادثه. حادثه ای پیش پا افتاده. ساعتی موسیقی زنده. دف. اوج. فرود و ... حالا درک می کنم با تمام وجود چرا بخشی از موسیقی غنایی است و باید از آن پرهیز کرد. هر چند این خط قرمز و محدوده از نفر به نفر شاید فرق کند... شاید به خاطر همان نارسیست کوچولو ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳ـ بگذریم ... راستی روز خوبی داشتم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 21:58:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=neghabha&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>neghabha</dc:creator>
<guid>http://neghabha.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
