چند ساعت بعد ... يكي پرسيد چه خبر؟ چه كار كردي؟ جواب دادي؟ گفتم: حسم مي گه آدم صادقي نيست. اما هيچ دليلي براي حسم پيدا نمي كنم. اون يكي پرسيد: حالا اين آدم چكاره است؟ توضيح دادم كه فلان است و فلان. مثل برق گرفته ها گفت: اسمش ..... نيست؟ گفتم: همينه. پرسيد؟ اين شكلي و اين شكلي نيست؟ گفتم: خودشه. گفت: من اين آدم رو مي شناسم. ديروز دوستم در موردش با من حرف زد. ... و خلاصه بخشي از زندگي پنهان شخص مورد نظر آشكار شد. اون هم با روشي كه هيچ كس تصورش را نمي كرد. چون هيچ وجه مشترکي بين اون شخص و دوستاي من وجود نداره. اين دليلي شد تا دوست ما بر امواج ماورايي و وجود هوش برتر بيشتر تاكيد كنه. "توي اين شهر درندشت كي فكر مي كنه يه نفر اين جوري دستش رو بشه. مگه اين كه خدا خواسته باشه با تو حرف بزنه. مي بينين كه خيلي امواج وجود داره كه ما اون ها رو نمي بينيم. مثل امواج راديو. مثل يك شبكه."
پی نوشت: پیش از این هم یک بار هشدار دریافت کرده بودم که به آدم های غیر معنوی نزدیک نشوم، اما امان از توجیه عقل..