امروز، روز من بود. می گین نه،پس بخونین. برای اولین بار تصادف کردم.یه ساعت از کلاسم رو از دست دادم. چون راننده تاکسی طرف تصادفم، معتقد بود جنایت بزرگی رخ داده که سپر ماشین من یه تو رفتگی توی در ماشین اون ایجاد کرده و حالا حالاها صحنه جنایت رو نباید تغییر داد. بعد از برگشتن کلاس با یه برگه جریمه خوشگل مواجه شدم. عصر خواستم از دل خودم در بیارم؛ راهی پارک چیتگر شدم تا توی پیچ و واپیچ جاده های سرسبزش سرحال بیام که گویا تو پارک اتفاقی افتاده بود که گله به گله نیروی انتظامی مستقر بود و پسرهای تنها رو بازجویی می کرد. خدا رو شکر که من پسر متولد نشدم. خلاصه تا آخر شب خدا به خیر کنه.
پ. ن: ای سق سیاه کوروش! سقف خونه مون خراب نشد. ولی یه چیزی تو همین مایه. فعلا که بشکه باروتم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:20 توسط سهيلا بيگلرخاني
|