اگر خدا نخواهد يك برگ از درخت نمي افتد. اين را توي پرانتز بخوونيد.
يك آن وسط زمين و آسمان و بعد سكوت محض. " اجازه بديد كمربندم رو باز كنم..."از شيشه جلو بيرون پريدم، سر تا پا خيس بودم و گل آلود. توي يكي از غلت ها ماشين توي گودال آب افتاد. به پشت سرم كه نگاه كردم، ديوار خونسرديم فرو ريخت . بين خودمان بماند. نشستم و هاي هاي گريه كردم و البته شكر ! اين جور موقع ها چقدر دلت يك شونه بي توقع مي خواد براي سر روش گذاشتن.
ماشين دوم راه رفته را برگشت. به لطف يكي از ماشين هاي رهگذر، فرصت كرده بودم توي اون شلوغ پلوغي مانتوي خيسم را عوض كنم و كلاهي براي سر گذاشتن پيدا كنم. شالم همون دور و برا گم شده بود. وقتي از امير طياري خواستم دوربين را بردارد و تصوير بگيرد، بهت كرد. "شما با اين حال؟" فيلم خوبي از آب درآمد. براي ساختن فيلمي درباره ام. وي. ام رفته بوديم. همين ماتيزهاي جديد. گفته بودند توي تصادف خيلي امن است. رفته بوديم از تصادفي ها فيلم بگيريم. ( خياط هم در كوزه افتاد.) خودمان سوژه فيلم شديم. ديروز ملبوس باف كارگردان فيلم را ديدم. مثل اينكه تازه از شوك درآمده باشد. فيلم را برايم آورد. بعد از يك ماه كبودي هاي سر و صورتم محو شده و تنها گرفتگي گردن و تصوير لحظات تصادف است كه از سفر به گرگان به جا مانده است.
آمار مي گويد : در سال حدود ۴۰ هزار نفر در ايران اين تجربه ناب را تا آخر به پايان مي برند، بدون آن كه فرصت تعريف كردنش را داشته باشند.
امروز مي توانست ماه گرد مردنمان باشد. دلبستگي خاصي ندارم كه نگران مردنم كند. اما به ياد چشمان مادرم كه مي افتم و غصه خوردنش، مي گويم خدايا شكرت. خوب كه فكر مي كنم مي بينم مادر تنها انگيزه و حلقه اتصال من است به دنيا. انگيزه اي كه شبها خسته تر از هميشه مرا به خانه مي كشاند و صبح ها سر حال بيرون مي فرستد.
خدايا اين انگيزه كوچولو رو از من نگير....

