روزهای رویایی
۱ـ عصرهای بهاری که خسته از روز همیشگی، تنها و دست بر فرمان، به جاده چشم می دوزم و گوش به آواز دلتنگ های خواننده های خوش ذوق می سپرم، دلم می خواد این جاده مخصوصا آن یکی که دو طرفش پر است از مزارع سر سبز، تموم نشه. یا یه جایی توی ابرها سر دربیاره. شایدم یه دشت پر زا شقایق های وحشی. یه جایی که قبلا ندیدم. جایی با رنگ های ناب، رنگ های واقعی. از همونا که فقط تو هزارتوی ذهن و رویاهامون می تونیم ببینیم.
۲ـ چند روز پیش یعنی درست ۲۵ اردیبهشت ۳۹ ساله شدم. حالا که یه قدمی ۴۰ سالگی وایسادم، حس خارق العاده ای دارم. عجیب دلم می خواد به هر کی می رسم، این نکته رو گوشزد کنم که دارم به چل چلی نزدیک می شم. این ماجرا وقتی لذت بخش تر می شه که نگاه متعجب مخاطب به نگاهم می ماسه که، نه ! اصلا بهت نمی آد!!!
+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت21:3توسط سهيلا بيگلرخاني |
شغل هایی سخت تر از سخت
وقتی با قایق موتوری مثل پر کاه روی موج های پرتلاطم خلیج فارس بالا و پایین می رفتم، به این فکر می کردم که کدام شغل سخت تر است، خبرنگاری یا ماهیگیری؟ برای تهیه بخشی از مجموعه مستند تلویزیونی راهی جزیره لارک شدیم. جزیره ای با هزار نفر جمعیت؛ بدون اتومبیل و با مردمی با وضعیت معیشتی بسیار سخت. جزیره ای درست در جنوبی ترین انتهای نقشه ایران. ضلع شمالی تنگ هرمز. سلطان ماهیگیر مهربان و سخت کوش لارکی با حوصله زندگی روزمره اش را جلوی دوربین ما بازی می کند. گرگورهایش را از گرگور باف می خرد. قایقش را به دریا می اندازد و به دریا می رود برای صید ماهی با گرگور. (سبدی قفس مانند که به دریا انداخته می شود تا ماهی ها در آن گیر کنند.) و ما هم دوربین به دست با قایقی بغل به بغل قایق او.
اما سختی کار در دریا به ماهی گیری سنتی خلاصه نمی شود. در ادامه راهی منطقه آزاد قشم شدیم برای سر در آوردن از صید صنعتی پا به عرشه یک کشتی تایلندی گذاشتیم. کارفرمای ایرانی می گفت، ناخدا و خدمه تایلندی کشتی بیش از یک سال است که در آب های خلیج فارس به کار صید اشتغال دارند و در این یک سال تنها دلخوشی آنها توقف های ۴۵ روز یک بارشان در اسکله بوده. دریانوردان تنها در این فرصت کوتاه می توانند تماسی با خانواده هایشان داشته باشند. از آن گذشته آنها به خاطر نداشتن مجوز اقامت، امکان حضور در شهر های جزیره را هم ندارند. بوی دلتنگی تمام کشتی را پر کرده بود. از عرشه گرفته تا آشپزخانه و حتی کابین فرماندهی.سختی کار پیرمردی که بز پرورش می داد هم کمتر از اینها نبود. یا پیره زن حصیرباف.
این بار سفرم به جنوب کاملا متفاوت بود با تجربه هایی متفاوت. و البته با نگاهی متفاوت و اندوخته ای متفاوت تر...
+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت21:57توسط سهيلا بيگلرخاني |
روز بارانی
چقدر دلم می خواست زیر بارون عصری خیس خیس بشم. امان از عقل مصلحت اندیش. هر چند فراغتی پیش اومد تا زیر بارون برانم و شیشه ها رو تا ته پایین بکشم و قطره های بارون رو روی صورتم حس کنم و هم گرمای مطبوع بخاری رو زیر پاهایم. بارون تن بهاری همیشه من رو یاد روزهای خوش دانشجویی توی کرمانشاه می اندازه. روزهایی که آنقدر زیر بارون قدم می زدم تا خیس خیس خیس می شدم و البته سرو ته کردن خیابون های شهر با ماشین و گوش به صدای بم ابی سپردن. و آدم های اون روزا. بعضی آدما خاطره شون رو بد جوری توی ذهنت ثبت می کنن حتی اگه عمیقا دوستشون نداشته باشی یا عمیقا ازشون متنفر نباشی. مثل بعضی روزا که نه خیلی خوبنو نه خیلی بد اما خیلی ماندگارن. آدمای اون روزای من هم همینطور بودن. خیلی ماندگار. نمی دونم شاید هم خیلی متفاوت و شاید هم برای من تازه جوان خیلی با تجربه... یادش به خیر
+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت22:4توسط سهيلا بيگلرخاني |
چه روز خوبي
امروز هم سه شنبه است كه من اين روز رو تو روزاي هفته خيلي دوست دارم و هم اول ارديبهشته كه من اين ماه رو تو ماه هاي سال خيلي دوست دارم. واي خدا چه تقارن قشنگي. اون هم با اين هواي دلچسب و لطيف اين روزا. با اين بارون هاي نم نمك و رگباري.... من كه عاشق رانندگي تو بارونم. حتي اگه مثل دو اسب بباره...
+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت11:4توسط سهيلا بيگلرخاني |