حجاب یک انتخاب شخصی
به دعوت
مساله ای به نام حجاب درباره حجاب می نویسم. البته این مساله به نظر من اینقدر شخصی و سلیقه ایه که نمی شه در مورد آن حکم داد و از همه زنان خواست تا بر اساس این حکم واحد یک اعتقاد واحد و یک انتخاب واحد داشته باشن. به نظر من همانقدر که کشف حجاب کاری بیهوده و عبث و غیر منطقی بود، تحمیل حجاب به همه زنان حتی به فرض مسلمان بودن همه آنها بیهوده است. حجاب اگر نگوییم، مثل لباس نشانگر سلیقه فرده، حداقل نشانگر نوع اعتقاد و خواستگاه خانوادگی فرده، با این شرایط معلومه که از هر شخص به شخص دیگه فرق می کنه.
اما نویسنده وبلاگ مساله ای به نام حجاب از من خواسته بود از تجربه ام درباره چادر سر کردن بنویسم. در دوره تحصیلم نه به انتخاب خودم بلکه از سر اجبار دو سال در دبیرستان چادر به سر داشتم. به صراحت بگویم، از این اجبار اصلا خوشنود نبودم. آن مصونیتی رو هم که بعضی ادعا می کنن چادر برای شخص به ارمغان می آره من حس نکردم. به نظرم برای نگاه حریص چندان فرقی نمی کنه که زن چه پوششی داشته باشه. با این حال من هم مثل خیلی از زنان و مردان معتقدم، بی حجابی با ولنگاری فاصله داره و معنای شخصی دانستن انتخاب پوشش، صحه گذاشتن به ولنگاری نیست. در مورد حد و حدود و مرز این دو هم باید گفت، چیزی است که عرف هر جامعه ای اون رو مشخص می کنه.
در پایان هم این که به نظرم تفکیک جنسیتی و البته اجبار زنان به استفاده و انتخاب نوع پوشش نوعی توهین هم به جنس زن و هم به جنس مرد به حساب می آد. چرا که اولا توان بروز اعتقاد از طریق انتخاب پوشش رو از زن می گیره و از طرفی مرد رو در حد موجودی حیوانی که تنها به غریضه اش توجه داره و تنها ملاک رفتاش غریضه حیوانی است، تقلیل می ده.
+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت0:41توسط سهيلا بيگلرخاني |
...
یادم رفته بود یه بستی خوشمزه و یه چرخ تو فضای سبز چقدر منو سر حال می آره
+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت23:43توسط سهيلا بيگلرخاني |
دلم گرفت
مجبور شدم، سر پسر کوچولوی برادرم فریاد بزنم. یاد صورت معصوم عذر خواه و چشمان وحشتزده اش که می افتم، دلم عجیب می گیره، چی می شد ما بزرگتر ها همیشه وقت حرف زدن با کوچکتر ها می نشستیم تا حداقل هم قد هم بشیم؟
+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت1:9توسط سهيلا بيگلرخاني |
بازگشت
یکی دو روز قبل توی مطب دندانپزشکی نشسته بودم، که خوردم به پست یه دکتر روانشناس. او هم منتظر بود. سر صحبتمان باز شد، همین جوری. یکباره با اشتیاق گفت، یه درخت بکش، منشی حیران یه کاغذ سفید و خودکار به من داد تا درختم را بکشم. چند لحظه بعد نگاهی عمیق به درخت انداخت و همه اون چیزهایی رو که پشت ظاهر ساکتم مخفی کرده بودم ریخت روی دایره. انگار طالع بین یا فالگیره نه روانشناس!!! از همه مهم تر زخم کهنه ای بود، که به گمانم با بی محلی التیام یافته، اما جاده تاریک و خلوت بعد از ساعت ۹ شب. همان جاده میان بری که از وسط کشتزارها من رو به خونه می رسونه. موسیقی ملایم، وهم دل انگیز سب و قطره اشکی که روی گونه ام چکید، کشاندم به نیمه دوم سال ۸۴، فصل های سرد و غمگین من. حالا می فهمم که هر خانه ای که روی زخم کهنه ناسوری بنا بشه، سخت سست بنیاده. گریزیه برای ندیدن.
روانشناس بهم توصیه کرده، برگرد به اون خاطرات. تحلیلش کن و حتی دوباره سوگواری کن، اما خودت رو متهم نکن. چون حتما هر تصمیمی که گرفتی بهترین بوده. فکر کنم توصیه مفیدی است، حتی برای من که معتقدم بیشتر تصمیم ها رو ما نمی گیریم.
+نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت0:31توسط سهيلا بيگلرخاني |