تبليغاتX
نقاب

نقاب

اگه نقاب نبود، دنيا چه رنگي مي‌شد؟.....
پراکنده
۱ـدیروز و دیشب مهمان دو تا از دوستام بودم. خونه هر دو تا آنقدر گرم بود که هر دو دوست محترم با یک تاپ و دامن کوتاه توی خونه تردد می کردن. درست مثل چله تابستون. فکر کردم این همه صرفه جویی که من می کنم و استفاده از لباس های گرم رو به بالا بودن درجه حرارت خونه ترجیح می دم، احتمالا صرف داغ تر شدن این دوستان و دوستای مشابه می شه نه رسیدن گاز به نقاط دور از دسترس.

۲ـیه بوت خریدم، دیروز که برای اولین بار پوشیدمش، تازه متوجه شدم یه شماره بزرگه. نکنه  پام رو موقع خرید با خودم نبرده بودم؟

۳ـوقتی تو خونه تنها می شی، توهمات عجیب غریبی به سرت می زنه، همش حس می کنم، این یکی دو روزه صدای نفس کشیدن یکی دیگه رو تو خونه می شنوم. 

۴ـ عجب صدای خاصی داره این روزبه نعمت اللهی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت19:23توسط سهيلا بيگلرخاني |
...
۱ـ از این پاییز سرد بی باران دلم گرفت. از این روزهای خاکستری و درخت های لخت سیاه ... کی می گه پاییز جشن رنگ هاست؟ من که ندیدم.

۲ـ احمقانه است، بیش از نیمی از وبلاگ های بر و بچه های نویسنده و روزنامه چی فیلتر شده، کسی می دونه چرا؟

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت17:46توسط سهيلا بيگلرخاني |
تعارض
از عمق وجودم ایمان دارم. با افتخار می گویم بدون نیاز به دلیل های عقلانی و استدلال های رایج اسلام را دوست دارم و به آن ایمان دارم، اما هر چه بیشتر می گردم، کمتر نشانه ای از آن حتی نزد  مدعیان پر و پا قرص آن می بینم.  با این تعارض چه کنم؟ چرا همه چون به خلوت می روند کار دیگر می کنند.

معیارم شده است، همین ایمان. همه چیز و همه کس را در این ظرف می ریزم و هر کس مدعی تر انگار ناسازگارتر با این ظرف. با این تعارض چه کنم؟

نشانه ها را می بینم، نمازهای اول وقت و صورت های با ته ریش و ... اما پشت این نشانه ها هیچ نیست. خالی خالی. نشانه ها هم  انگار مانند هر چیز دیگراشان دروغ است. و حیرانی من که باقی می ماند. کجا باید چنگ انداخت؟ با این تعارض چه کنم؟

و ... این وسط تو که از راه می رسی با آن لبخند آرام و شاد و آن نگاه مطمئن. نشانه ای نداری. حداقل نه نشانه ای که ذهن ناخودآگاه من آن را پیش از این فرا گرفته باشد، اما سرشاری از همه نشانه ها. بی ادعا. بی شعار. و ظرفم که انگار این بار به خاطر گوشه هایی که از همان نشانه های سنتی برایش ساخته ام، باز  سر ناسازگاری دارد. با این تعارض چه کنم؟ 

تعارضی که حل آن از نان شب هم واجب تر است. از همه چیز. حتی از نفس کشیدن.

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت1:38توسط سهيلا بيگلرخاني |
تا وبگردی من شورع می شه، موس بی اختیار روی وبلاگ نسرین کلیک می شه و صدای بارون و موسیقی ملایم زمینه می پیچه توی اتاقم. این بهترین لحظات اینترنتی منه.

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت1:0توسط سهيلا بيگلرخاني |
پاییز
خیلی مطلب برای نوشتن دارم، اما نمی دونم از کجا شروع کنم. مساله اصلی اینه که من چندان با پاییز اون هم پاییز تهران میونه ندارم. از روزای کوتاه و سردش با اون هوای گرفته و آلوده که نمی دونه می خواد بباره یا نه خوشم نمی آد. فکر کنم همین دلیل موجهی برای کم حوصلگیم باشه، هر چند این روزا، روزای خوبیه تو زندگیم.
+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت0:19توسط سهيلا بيگلرخاني |
..
یه حالی دارم که نگو

یه حالی دارم که نپرس

یه تکه از روحمو من جایی گذاشتم که نپرس

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت22:53توسط سهيلا بيگلرخاني |
...
دلم بد جوری برای حال و هوای روزنامه تنگ شده. برای همه استرس ها و سرعت کار تحریریه. برای عصبانیت سردبیر و ایرادهای بنی اسراییلیش. کارهام رو کم کردم تا به خودم زمانی بدم برای رشد و البته استراحت. اما به این فرجه که نگاه می کنم، حاصلش اصلا راضی کننده نیست. یکی دو تا دوره و کلاس و مدرک و صدها سفر نرفته... انگار یک جورایی عادتمان است که وقت بیکاری تنبل تر می شویم. 

هر چند بیشتر دلم برای سفرهای نرفته ام می سوزه ... 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت23:36توسط سهيلا بيگلرخاني |