۲ـ امروز یه نکته جالب کشف کردم. سیستم اداری ما استعداد عجیبی برای پیچیده کردن کارها داره. مثلا اگه یه کار خاص فقط با یه مسئول و یه اتاق راه می افته، این سیستم به راحتی می تونه برای همین کار چند مسئول و حتی مدیر و ایضا اداره کل تعریف کنه که البته هر کدوم نیاز به کارمندان جدید و اتاق ها و دفتر های جدید دارن. از قدیم گفتن آفتابه لگن هفت دست .... نقل همین ماجراست.
۲ـ و ...
از قرن ها پیش می آیی
از آن روزها که کنار ساحل شنی با هم قدم می زدیم
و در صحراها با هم می تاختیم
از پس سال ها
با هم بوده ایم حتی اگر یادمان نباشد
قرن ها
می دانم که باز می آیی
و خواهی ماند
حتی اگر خورشید غروب کرده باشد
و من باز تو را خواهم شناخت
حتی اگر از یاد برده باشمت
نگاهت را خواهم شناخت آنگاه که نگاهم را می کاود
و دستانت را آنگاه که دستانم را می فشارد
حس خاصی به آدم می دهد وقتی از واقعیات هایی ورای آنچه فکر می کنی، مطلع می شوی. برای آدم ها احترام بیشتری قایلم. احساس می کنم به شیوه دیگری مردم را دوست دارم. همه را . و آنها که آزارم داده اند یا می دهند بیشتر. پاسخ بسیاری از سوالاتم را یافته باشم انگار. بسیاری از مفاهیم که ما مردم به خاطر آن به جان هم می افتیم برایم رنگ باخته و در عوض عشق مفهوم عمیق تری پیدا کرده. مفهومی به قدمت قرن ها. چرا که فقط عشق است که حقیقی است اگر درک کنیم.
آخ که چه دیداری است این دیدار ساده و معمولی دوستانه.
این مرد همیشه برایم قابل احترام است نه به خاطر سنش نه به خاطر موقعیتش نه به خاطر آراستگی بی نظیر ظاهرش یا هر امتیاز دیگری که فکرش را بکنید. به خاطر لبخند همیشه گیش، به خاطر سخاوتش در احترام گذاشتن و مهربانی، به خاطر بزرگیش، به خاطر آراستگی درونش ..
این احساس اما پر بی دلیل و بی راه هم نبود. سال پیش همسرش را پس از ۵۰ سال زندگی مشترک از دست داد. شنیده بودم همسرش مدت ها بیمار بوده... سال ها قبل در روزهای زیبای نامزدی، همسرش سانحه سقوطی سخت را تجربه می کند و این سقوط سال ها ناتوانی و بیماری و نقص جسمانی را برای او رقم می زند. آنقدر که می گویند،" همسرش ناقص بود" اما این مساله باعث نشد که او از ازدواج با نامزدش صرف نظر کند. او با عشق و صبوری ۵۰ سال جراحی های پی در پی و ناتوانی را همراه همسرش گذراند.... دلم نمی خواهد بگویم او گذشت کرد. دلم می خواهد بگویم او عاشق است دوست دارد و بی توقع عشق می ورزد. بهانه عشق ورزیش هم جسم نیست، آنچه هست روح است و جان. فقط خود عشق
۲ـ عصر داشتم به یکی از دوستام می گفتم می تونستم یه دختر ۱۴، ۱۵ ساله داشته باشم. داشتنش خیلی لذت بخشه، اما فکرش رو بکنید، یخ های قطبی در حال آب شدن هستن، زمین داره گرم می شه، کم آبی و خشکسالی حداقل تو ایران یه مساله جدیه، لایه ازن رو که دیگه نگو، ذخائر نفت و گاز هم معلوم نیست تا چند نسل رو کفاف می ده ... وووووووووو واقعا حیف از این دختر ملوس من نیست، که تو این دنیای بی در و پیکر بخواد زندگی کنه! من ترجیح می دم این طفلک رو از این تجربه ناخوشایند محروم کنم. حالا از وضعیت اجتماعی و بحران هویت و ... صرف نظر کردم!
۳ـ درست فهمیدن شایدم حاصل کار زیاده ... راستش من برعکس خیلی ها وقتی خیلی خسته می شم بیشتر بی خوابی می زنه سرم. اینم از عواقبش دیگه ...
آن که در من زندگی می کند کولی سبکباری است که یک قدم بالاتر از زمین راه می رود با آوازی از جنس آوارگان دشت بر لب. با گوی بلورین پیشگویی در خرجین.
آن که در من زندگی می کند کولی بی پروایی است پایکوبان و رقصان. آزاد و عاشق.
سفر می کنم بارها و بارها. سوار بر اسب سفیدی به تاخت. گیسوانم را به باد می سپارم و چارقد پر از گلم را هم. چه کسی می داند شاید روزی، روزی نه آنقدر دور کولی بوده ام. روزی پنهان از خاطره امروزم.
آن که در من زندگی می کند روح کولی بی پروای سبکبار سبکبالی است با هزاران نغمه عاشقانه بر لب.
پ.ن کاملا بی ربط: چی بگم من تک و تنها اگه تاریکی بیاد توی تاریکی می ترسم اگه مهتاب بمیره
۲ـ پسر جوان کلاه بزرگ عروسکیش را از سر برداشته و روی سکوی کوتاه کنار مغازه پیتزا فروشی نشسته است. همان گوشه ای که از چشم صاحب مغازه دور می ماند. در نگاه به افق ماسیده اش هیچ نشانه ای از آن همه ادا برای جلب مشتری پیتزا پیدا نیست. خسته خسته خسته.
۳ـ چند روز قبل یک شال سفید وال خریده ام. از آن روز مدام آن را بر سر می کنم. حس خوبی دارم با آن. انگار مادر بزرگم در من زنده شده. مخصوصا وقتی به شیوه او از وسط فرق باز می کنم، او را می بینم. زنی یک دنده، لجباز، خود رای و دوست داشتنی که قلب مهربانی به بزرگی یک دنیا داشت. با آن صورت خندانش.
۴ـ دلم برای تابستان های گرم باغ انگور تنگ شده. برای آن شب های وهم انگیزش که فقط صدای جیر جیرک بود و سایه تاریک درختان زبان گنجشگ زیر نور ماه. دلم برای آن قلعه قدیمی خشتی وسط باغ تنگ شده. برای داستان های جن و پری قلعه که در ذهن کودکانه مان می ساختیم و با آب و تاب آن را وا گو می کردیم و شب های تابستانی باغ را وهم انگیزتر. برای آسمان نزدیکش. برای شهاب سنگ هایی که می شمردیم و در خیالمان روی آن سوار می شدیم. یادم می آید هر روز صبح باغ را به امید پیدا کردن چاله ای ناشی از سقوط شهاب سنگ سر و ته می کردم و همین طور باغ های همسایه را. دلم برای خوابیدن زیر آسمان خدا بی سقف و پشه بند تنگ شده ...
۵ـ ... دلم برای .....
باز باران با ترانه ...
شاید چندان به موقع نباشد این رگبار تند بهاری، اما همیشه عاشق بوی خاک خیس بوده ام.
۲ـ چند وقته دارم سعی می کنم یه ماجرا را رو تحلیل کنم. به نظر شما چطور می شه که یه نفر، به صرف دستیابی به یه هدف خاص می آد از احساسش مایه می ذاره و به نفر دیگه ای ابراز علاقه می کنه. بعد هم که چیزی از این میان عایدش نشد، می تونه به راحتی احساسش رو انکار کنه. از اون طرف مقابل، که فریب خورده یا هر چی بگذریم. خود فرد چی؟ مگه دل آدم وجه المصالحه اهدافشه که این ور و انور هزینه اش کنه؟ من که سر در نیاوردم از کار بعضیا...

