تبليغاتX
نقاب

نقاب

اگه نقاب نبود، دنيا چه رنگي مي‌شد؟.....
پارک زنان
۱ـ دو روز قبل راهمان افتاد به پارک مادران. از اون زمانی که توی شورای شهر دوره اول بحث راه اندازی چنین پارکی پیش اومد، چندان به جدا سازی زنان و مردان و راه اندازی یه پارک فقط مخصوص خانم ها معتقد نبودم. اما دیدن حال و هوای پارک نظرم رو عوض کرد. نشاط توی صورت خانم ها موج می زد. بدون مانتو، بدون روسری با لباس کاملا راحت، اونم توی یه پارک بزرگ. بدون این که هر لحظه نگران باشی یا مامور گشت ارشاد به روسری و لباست ایراد می گیره یا آماج متلک های جور واجور می شی. هر چند به قول دوستم شاید برای مردم بقیه دنیا خنده دار باشه که فقط داشتن یه شرایط طبیعی قدم زدن توی پارک اینقدر موجب خوشحالی خانم ها بشه. اما اینجا که جای دیگه دنیا نیست!!!! ... 

۲ـ امروز یه نکته جالب کشف کردم. سیستم اداری ما استعداد عجیبی برای پیچیده کردن کارها داره. مثلا اگه یه کار خاص فقط با یه مسئول و یه اتاق راه می افته، این سیستم به راحتی می تونه برای همین کار چند مسئول و حتی مدیر و ایضا اداره کل تعریف کنه که البته هر کدوم نیاز به کارمندان جدید و اتاق ها و دفتر های جدید دارن. از قدیم گفتن آفتابه لگن هفت دست .... نقل همین ماجراست.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت1:7توسط سهيلا بيگلرخاني |
شروع خوب یه هفته
۱ـ امروز ترم دوم طراحی لباس رو هم تمام کردم و البته بازم با نمره ۲۰ . اتفاق خوبی برای شروع یه هفته خوب.

۲ـ و ...

 از قرن ها پیش می آیی

از آن روزها که کنار ساحل شنی با هم قدم می زدیم

و در صحراها با هم می تاختیم

از پس سال ها

با هم بوده ایم حتی اگر یادمان نباشد

قرن ها

می دانم که باز می آیی

و خواهی ماند

حتی اگر خورشید غروب کرده باشد

و من باز تو را خواهم شناخت

حتی اگر از یاد برده باشمت

نگاهت را خواهم شناخت آنگاه که نگاهم را می کاود

و دستانت را آنگاه که دستانم را می فشارد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت0:54توسط سهيلا بيگلرخاني |
فقط عشق حقیقی است
دو کتاب از دکتر برایان ال. وایس حاصل دیدار معمولیم بود با یک دوست خوب. این روانپزشک آمریکایی شیوه ای خاص در درمان بیمارانش انتخاب کرده. شیوه ای که درنهایت درمان اغلب آلام بشری است.  این دو کتاب که بر اساس تجربیات مستند نویسنده نگاشته شده، آنقدرجذاب است که از هر فرصتی برای مطالعه استفاده می کنم.

حس خاصی به آدم می دهد وقتی از واقعیات هایی ورای آنچه فکر می کنی، مطلع می شوی. برای آدم ها احترام بیشتری قایلم. احساس می کنم به شیوه دیگری مردم را دوست دارم. همه را . و آنها که آزارم داده اند یا می دهند بیشتر. پاسخ بسیاری از سوالاتم را یافته باشم انگار. بسیاری از مفاهیم که ما مردم به خاطر آن به جان هم می افتیم برایم رنگ باخته و در عوض عشق مفهوم عمیق تری پیدا کرده. مفهومی به قدمت قرن ها. چرا که فقط عشق است که حقیقی است اگر درک کنیم.

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت1:4توسط سهيلا بيگلرخاني |
یک دیدار کاملا معمولی
نشسته ای سرگرم کار. پیام کوتاهی می آید و یک دعوت دوستانه برای گذراندن عصری بهاری. کار را به سرعت رها می کنی و می روی. کسی انگار بگوید بیا. فرق چندانی با بقیه دیدارها ندارد. جاده چالوس و خوردن چای و عصرانه. اما این بار فرق دارد. کشفی جدید. سفری به اعماق زمان آن هم با کسی که معنای لبخند و ترانه را خوب می شناسد. با آن که عمر آشناییت با او گویا به عمر زمین می رسد و یک سالی است، پیدایش کرده ای. می گویی و می شنوی. پر می شوی و در عین حال سبک. از سال های دور می گویی. آن روزها که زندگی را خوابی می دانستی و بی صبرانه در انتظار زمان بیداری بودی. و باز دورتر. دورتر از آنچه که خاطره محدود به یادش آورد. از سفرهایت در زمان می گویی. از راه طولانی که آمده ای و باید بروی. از زیبایی پر کشیدن و ....

آخ که چه دیداری است این دیدار ساده و معمولی دوستانه.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت1:17توسط سهيلا بيگلرخاني |
عشق یک مرد بزرگ
مثل همه شما داستان های آدم های عاشق و فداکار رو زیاد شنیده ام و باز مثل اغلب شما باورش اونم تو دنیای امروز برام سخت بود. اما ...

این مرد همیشه برایم قابل احترام است نه به خاطر سنش نه به خاطر موقعیتش نه به خاطر آراستگی بی نظیر ظاهرش یا هر امتیاز دیگری که فکرش را بکنید. به خاطر لبخند همیشه گیش، به خاطر سخاوتش در احترام گذاشتن و مهربانی، به خاطر بزرگیش، به خاطر آراستگی درونش ..

این احساس اما پر بی دلیل و بی راه هم نبود. سال پیش همسرش را پس از ۵۰ سال زندگی مشترک از دست داد. شنیده بودم همسرش مدت ها بیمار بوده... سال ها قبل در روزهای زیبای نامزدی، همسرش سانحه سقوطی سخت را تجربه می کند و این سقوط سال ها ناتوانی و بیماری و نقص جسمانی را برای او رقم می زند. آنقدر که می گویند،" همسرش ناقص بود" اما این مساله باعث نشد که او از ازدواج با نامزدش صرف نظر کند. او با عشق و صبوری ۵۰ سال جراحی های پی در پی و ناتوانی را همراه همسرش گذراند.... دلم نمی خواهد بگویم او گذشت کرد. دلم می خواهد بگویم او عاشق است دوست دارد و بی توقع عشق می ورزد. بهانه عشق ورزیش هم جسم نیست، آنچه هست روح است و جان. فقط خود عشق

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت0:51توسط سهيلا بيگلرخاني |
دنیای بی در و پیکر
۱ـ عجب روزای پرکاری! گاهی حتی فراموش می کنم ناهار بخورم.

۲ـ عصر داشتم به یکی از دوستام می گفتم می تونستم یه دختر ۱۴، ۱۵ ساله داشته باشم. داشتنش خیلی لذت بخشه، اما فکرش رو بکنید، یخ های قطبی در حال آب شدن هستن، زمین داره گرم می شه، کم آبی و خشکسالی حداقل تو ایران یه مساله جدیه، لایه ازن رو که دیگه نگو، ذخائر نفت و گاز هم معلوم نیست تا چند نسل رو کفاف می ده ... وووووووووو واقعا حیف از این دختر ملوس من نیست، که تو این دنیای بی در و پیکر بخواد زندگی کنه! من ترجیح می دم این طفلک رو از این تجربه ناخوشایند محروم کنم. حالا از وضعیت اجتماعی و بحران هویت و ... صرف نظر کردم!

۳ـ درست فهمیدن شایدم حاصل کار زیاده ... راستش من برعکس خیلی ها وقتی خیلی خسته می شم بیشتر بی خوابی می زنه سرم. اینم از عواقبش دیگه ...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت1:43توسط سهيلا بيگلرخاني |
روزی که کولی بودم
آن که در من زندگی می کند، کولی سبکبالی است که از آن سوی مرزها آمده. از دشت های سبز. با دامن چین داری به همان سبزی. و چارقدی پر از شکوفه های سرخ. با بند بند مرواریدهای بدلی بر گردن. و موهایی پریشان در پس سر.

آن که در من زندگی می کند کولی سبکباری است که یک قدم بالاتر از زمین راه می رود با آوازی از جنس آوارگان دشت بر لب. با گوی بلورین پیشگویی در خرجین.

آن که در من زندگی می کند کولی بی پروایی است پایکوبان و رقصان. آزاد و عاشق.

سفر می کنم بارها و بارها. سوار بر اسب سفیدی به تاخت. گیسوانم را به باد می سپارم و چارقد پر از گلم را هم. چه کسی می داند شاید روزی، روزی نه آنقدر دور کولی بوده ام. روزی پنهان از خاطره امروزم.

آن که در من زندگی می کند روح کولی بی پروای سبکبار سبکبالی است با هزاران نغمه عاشقانه بر لب.

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت3:8توسط سهيلا بيگلرخاني |
یه دوره جدید
یه اعتراف، از بعد از روز تولدم حس خاصی دارم. حس پیر شدن. جوانی یک باره ته کشید انگار. تمام شور و هیجان این دوره هم. حالا یه دوره جدید شروع شده. دوره میانسالی یا بزرگسالی. بی تفاوتی و آرامش این دوره اونقدر جذابه که تمام هیجان جوانی در مقابلش بی رنگ و رو. دنیا با این آرامش با تمام مشکلاتش خیلی زیباتر به نظر می آد.

پ.ن کاملا بی ربط: چی بگم من تک و تنها اگه تاریکی بیاد    توی تاریکی می ترسم اگه مهتاب بمیره 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت21:46توسط سهيلا بيگلرخاني |
چند تصویر
۱ـ عصر یک روز داغ بهاری است. ماموران ارشاد کننده شمال میدان ولی عصر مستقر شده اند و عابران را با دقت زیر نظر دارند. آن طرف خیابان سر و صدایی بلند می شود. دو نفر یقه هم را گرفته اند و نزاع بالا می گیرد. یکی از این سو فریاد می زند: مشت اول ۵۰۰ تومان. ماموران ارشاد هنوز بی توجه به این همه سر و صدا با دقت سراپای خانم های عابر را ورنداز می کنند تا امنیت جامعه به خطر نیافتد!

۲ـ پسر جوان کلاه بزرگ عروسکیش را از سر برداشته و روی سکوی کوتاه کنار مغازه پیتزا فروشی  نشسته است. همان گوشه ای که از چشم صاحب مغازه دور می ماند. در نگاه به افق ماسیده اش هیچ نشانه ای از آن همه ادا برای جلب مشتری پیتزا پیدا نیست. خسته خسته خسته.

۳ـ چند روز قبل یک شال سفید وال خریده ام. از آن روز مدام آن را بر سر می کنم. حس خوبی دارم با آن. انگار مادر بزرگم در من زنده شده. مخصوصا وقتی به شیوه او از وسط فرق باز می کنم، او را می بینم. زنی یک دنده، لجباز، خود رای و دوست داشتنی که قلب مهربانی به بزرگی یک دنیا داشت. با آن صورت خندانش.

۴ـ دلم برای تابستان های گرم باغ انگور تنگ شده. برای آن شب های وهم انگیزش که فقط صدای جیر جیرک بود و سایه تاریک درختان زبان گنجشگ زیر نور ماه. دلم برای آن قلعه قدیمی خشتی وسط باغ تنگ شده. برای داستان های جن و پری قلعه که در ذهن کودکانه مان می ساختیم و با آب و تاب آن را وا گو می کردیم و شب های تابستانی باغ را وهم انگیزتر. برای آسمان نزدیکش. برای شهاب سنگ هایی که می شمردیم و در خیالمان روی آن سوار می شدیم. یادم می آید هر روز صبح باغ را به امید پیدا کردن چاله ای ناشی از سقوط شهاب سنگ سر و ته می کردم و همین طور باغ های همسایه را. دلم برای خوابیدن زیر آسمان خدا بی سقف و پشه بند تنگ شده ...

۵ـ  ... دلم برای .....

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت0:53توسط سهيلا بيگلرخاني |
باران
صدای باران را روی خاک تشنه می شنوی؟

باز باران با ترانه ...

شاید چندان به موقع نباشد این رگبار تند بهاری، اما همیشه عاشق بوی خاک خیس بوده ام. 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت0:56توسط سهيلا بيگلرخاني |
کمک
وای کاش این روزا سهیلا تکثیر می کرد و دو تا می شد. حتی فرصت نمی کنم به اندازه بخوابم. می گن با یه دست نمی شه چند تا هندونه بلند کرد ... یکی کمک نمی کنه؟؟؟؟
+نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت23:46توسط سهيلا بيگلرخاني |
...
من و جاده و شب هم سفريم
+نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت14:16توسط سهيلا بيگلرخاني |
پیشگیری از جرمی که واقع نشده
۱ـ دیشب یک پیامک خیلی کوتاه داشتم با لحنی خشک، آمرانه و تهدیدکننده " از ۵ خرداد طرح پیشگیری از جرایم در کل کشور اجرا می شود. پلیس"  راستی اگر پلیس با جرایم انجام شده هم با همین شدت جرایم انجام نشده، برخورد می کرد، چه می شد. نا گفته هم پیداست که بیشترین جرایم در حال وقوع مربوط به لباس و موی خانم ها می شود و ...

۲ـ چند وقته دارم سعی می کنم یه ماجرا را رو تحلیل کنم. به نظر شما چطور می شه که یه نفر، به صرف دستیابی به یه هدف خاص می آد از احساسش مایه می ذاره و به نفر دیگه ای ابراز علاقه می کنه. بعد هم که چیزی از این میان عایدش نشد، می تونه به راحتی احساسش رو انکار کنه. از اون طرف مقابل، که فریب خورده یا هر چی بگذریم. خود فرد چی؟ مگه دل آدم وجه المصالحه اهدافشه که این ور و انور هزینه اش کنه؟ من که سر در نیاوردم از کار بعضیا... 

+نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت19:49توسط سهيلا بيگلرخاني |
دلی به بزرگی یک دنیا
مدت ها است که هر بار ساخته زیبای کیانوش عیاری را در مورد دکتر قریب می بینم، عشق عظیم این انسان متفاوت قلبم را می لرزاند. قضاوت نمی کنم. چون قضاوت کار ما نیست. تنها آرزو می کنم، خداوند قلبی سرشار از عشق به من و به ما عطا کند. عشقی همه گیر، آنقدر که در بستر مرگ هم ابتدا به فکر دیگری باشی تا خود. قلبی بزرگ به اندازه تمام مردم، فارغ از تمایزاتشان، نه قلبی که تنها در آتش عشق نگاری بسوزد و در نهایت بسوزاند ....
+نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت1:31توسط سهيلا بيگلرخاني |