تبليغاتX
نقاب

نقاب

اگه نقاب نبود، دنيا چه رنگي مي‌شد؟.....
..
از آتش عشق سوخت و خاكستر شد پروانه

وز مهر و وفا جان و تنش را بداد جانانه

اي شمع چه سودت كه چنين بي مهري

ديدي كه چون سوخت و خاكستر شد پروانه

+نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت16:47توسط سهيلا بيگلرخاني |
...
قلبم شکست ...
+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت22:0توسط سهيلا بيگلرخاني |
...
بازم بگين هيچ مشكلي نيست. امروز هم تصادف كردم. خسارت مهم نيست. مساله اين بود كه يه لحظه خيلي احساس تنهايي كردم. دلم مي خواست بشينم و هاي هاي به حال خودم گريه كنم. انگار من مونده باشم و تمام دنيا طرف مقابلم. اما واقعا كي تنها نيست؟ تنها به دنيا مي آيم. تنها زندگي مي كنيم و تنها مي ميريم.
+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت14:19توسط سهيلا بيگلرخاني |
روز من
امروز، روز من بود. می گین نه،پس بخونین. برای اولین بار تصادف کردم.یه ساعت از کلاسم رو از دست دادم. چون راننده تاکسی طرف تصادفم، معتقد بود جنایت بزرگی رخ داده که سپر ماشین من یه تو رفتگی توی در ماشین اون ایجاد کرده و حالا حالاها صحنه جنایت رو نباید تغییر داد. بعد از برگشتن کلاس با یه برگه جریمه خوشگل مواجه شدم. عصر خواستم از دل خودم در بیارم؛ راهی پارک چیتگر شدم تا توی پیچ و واپیچ جاده های سرسبزش سرحال بیام که گویا تو پارک اتفاقی افتاده بود که گله به گله نیروی انتظامی مستقر بود و پسرهای تنها رو بازجویی می کرد. خدا رو شکر که من پسر متولد نشدم. خلاصه تا آخر شب خدا به خیر کنه.

پ. ن: ای سق سیاه کوروش! سقف خونه مون خراب نشد. ولی یه چیزی تو همین مایه. فعلا که بشکه باروتم.

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت20:20توسط سهيلا بيگلرخاني |
گزیده
این جمله جالب رو از موراکامی توی وبلاگ یکی از بچه ها دیدم:

فقظ تو مرا به یادت بسپار، آنگاه اگر همه دنیا هم فراموشم کنند باکیم نیست ...

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت1:39توسط سهيلا بيگلرخاني |
كار و بهار
نمره بيست تو هر سني كه باشي مي چسبه. توي ژوژمان ترم يك (كار عملي) بيست گرفتم. خيلي چسبيد. حتي با اين كه كارم دوبرابر شده. علاوه بر كارهاي كلاس مجبورم بيشتر كار كنم تا هزينه رنگ و پارچه و موم و مقوا و هزار چيز ديگه تامين بشه. اونم تو فصل بهار كه به اندازه تمام عمرم بازيگوش مي شم. استعداد خوانندگيم گل مي كنه. هوس سواركاري مي كنم و از همه مهم تر دلم براي گلگشت و كوه يه ذره مي شه! مي دونين چه شغلي تو دنيا از همه شغل ها بهتره. باباي پولدار داشتن.

+نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت13:52توسط سهيلا بيگلرخاني |
صدای پای بهار
۱ـ من منتظر اولین باران بهاریم

منتظر عطر گس علف های خیس

و صدای فریاد جاده

۲ـ سال ها پیش باران که بارید و دلتنگی ها را شست، مرد عاشق زبان باز کرد.

۳ـ بهار بهار چه اسم آشنایی

صدات می آد اما خودت کجایی

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

۴ـ چشمانم را بستم تا بهار را نبینم اما با صدای گوشنوازش چه می توان کرد؟ باز نو شده ام.

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت0:4توسط سهيلا بيگلرخاني |
خداحافظ تعطیلات
امروز بعد از سال ها احساس دوره مدرسه رو یه بار دیگه تجربه کردم. تمام کارهای پایان ترم رو درست گذاشتم روز آخر تعطیلات انجام دادم. حس جالبی بود. استرس روز اول کلاس درس بعد از یه تعطیلات طولانی. حالا می فهمم کسانی رو که می گن ای کاش دوره تحصیل هیچ وقت تموم نشه. البته تکالیف رو برای روز آخر هم گذاشتن یه مزیت بزرگ داره که برای کلاس آماده آماده می شی. مخصوصا وقتی درست طراحی باشه.
+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت0:7توسط سهيلا بيگلرخاني |
بیمارستان های نوروزی
تازه از بیمارستان برگشتم. خیلی خسته ام اما حرفهایی روی دلم سنگینی می کنه که خستگی رو از یاد می بره. یکی از دوستام حالش خیلی بد بود. وسط مهمونی بودم که زنگ زد. شکم درد شدید. طوری که روی پا بند نبود. به خاطر نیمچه مدرکم و پیشینه حرفه ای تو زمینه بیماری های زنان هم که شده، تو این جور موارد معمولا دوستام بهم مراجعه می کنن. این که چند درمانگاه و بیمارستان سر زدیم که پزشک متخصص زنان پیدا کنیم، بماند. الغرض پزشک متخصص زنان محترم کیشیک حتی دست به شکم دوست بیچاره من نزد. " اول باید سونوگرافی بشه بعد." ازش خواستم حداقل یه دارو برای تسکین دردش بده که با پیش کشیدن احتمال شکم حاد، دارو هم منتفی شد. هر چند با یک معاینه دقیق حتی غیر دقیق از روی شکم می شد فهمید مشکل دوست طفلک من با علایم شکم حاد هیچ قرابتی ندارد. سر شب هم به او چند قلم داروی موثر تجویز کرده بودم، اما خوب بالاخره قرار است بیمارستان خدمات تخصصی به مریض ارائه بدهد. جالب قضیه اینجا بود که وقتی از سونوگرافی نشانی گرفتیم، جواب شنیدیم: " تو این روزا فقط یه سونوگرافی شبانه روزی تو تهران به تمام بیمارای تهران و کرج و شهریار و ... خدمات ارائه می ده. دست از پا درازتر برگشتیم و همان تجویزهای سر شب کار خودش رو کرد. دوستم بعد از چندین ساعت درد کشیدن به خواب ناز رفت و من ماندم با این پرسش که اگه یه بنده خدا تو این روزا به یه سونوگرافی اورژانس احتیاج پیدا کنه و یا دچار شکم حاد شده باشه و تشخیص افتراقی اون چند تا آزمایش و رادیولوژی و ... رو بطلبه، چیکار باید بکنه؟؟؟

پی نوشت بی ربط: امشب می خواستم از چیزای دیگه بنویسم. از اهمیت احترام به احساسات همدیگه تو یه رابطه. از دلی که رمیده یه لولی وش، دروغ وعده و قتال انگیز می شه و خیلی چیزای دیگه، اما وضعیت اسفناک خدمات درمانی مخصوصا تو تعطیلات مهم تر بود، انگار. وضعیتی که یکی دو سال قبل شانس درمان سرطان یکی از اقوام رو تو روزهای اولیه تشخیص ازش گرفت و درمانش رو یک ماه (بعد از تعطیلات عید) به تعویق انداخت و در نهایت هم مرگ رو براش رقم زد.

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت2:47توسط سهيلا بيگلرخاني |
سال نو مبارک
امسال هم گذشت. اگر اینقدر به بهار نزدیک نبودم، هنوز باور نمی کردم این زمستان سرد و طولانی بارش را بسته است و در حال رفتن است و من می توانم رفتنش را به تماشا بنشینم. سال نو مبارک. بهار زیبا از راه می رسد ...

+نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت1:21توسط سهيلا بيگلرخاني |