و اکنون انتخابات
۱ـ من هنوز نفهمیدم چرا هیات های اجرایی و نظارت در اغلب دوره های انتخابات تعداد زیادی از کاندیداها را رد صلاحیت می کنند تا بعد از چانه زنی دوباره تایید صلاحیت کنند. شاید پیام این کار یک چیز باشد، می توانیم هر طور بخواهیم تصمیم بگیرم، اما رعایتتان را می کنیم!
۲ـ امسال یکی از برنامه های ویژه دهه فجر شبکه ۳ برنامه محرمانه بود. شب گذشته آقای محمد هادی نجف آبادی مهمان برنامه بود. یکی از اعضای شورای انقلاب آن زمان. مجری اعتقاد داشت مهندس بازرگان انتخاب مناسبی برای آن زمان نبوده و اصرار داشت تایید این مطلب را هم از زبان مهمان بشنود. اما مهمان برنامه با تاکید، یک بار دیگر خدمات مهندس بازرگان و دیانت او و مهندس سحابی را یادآوری کرد. نمی دانم فایده گل پاشی به برخی شخصیت های ارزنده آن هم به بهانه اختلاف سلیقه چیست؟ آن هم از طرف کسانی که در زمان نیاز تاکید می کنند، انقلاب متعلق به همه اقشار مردم است! جمله ای که فقط برای بالا بردن آمار رای دهندگان در انتخابات و شرکت کنندگان در راهپیمایی ها کاربرد دارد.
۳ـ تایید صلاحیت برخی از کاندیداهای اصلاح طلب ها گویا آنان را به ارائه لیست امیدوار کرده، اما هنوز آثار شوک اولیه رد صلاحیت ها را می توان در مردم و حتی احزاب مشاهده کرد. این اقدامات به تنهایی برای مقابله با شور انتخاباتی کافی بود، لازم نیست کسی دیگر دست به کار شود!
+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت0:6توسط سهيلا بيگلرخاني |
یه نسخه
بعد از ۳ شبانه روز بالاخره امروز تونستم ۳ ساعت بخوابم. این بی خوابی به خاطر مشغله و این جور چیزا نبود. گرفتار یه ویروس عجیب غریب سرماخوردگی شدم. این ویروس به قدری سرفه به همراه داره که اجازه نمی ده حتی برای دقایقی چشم رو هم بذاری. پشت بند این سرفه ها هم خروسک از راه رسید و حرف زدن رو هم ازم گرفت. با این حال تنها سیستمی که تو بدنم مثل ساعت کار می کنه، سیستم خورد و خوراکه. حالا فکر کنید با این اوضاع ریه، هوس بستنی و شیرینی خامه ای هم امانت نده و تو این همه میوه دلت بخواد انار بخوری. اونم انار و با تمام پرده های نازک داخلیش. یه روز هم رفته باشی جنوب نتونسته باشی از خیر خرما ارده بگذری.
بگذریم به بهونه این موضوع چند تا از تجربه های شخصیم رو برای از پا درآوردن این ویروس که گویا این روزا خیلی ها رو درگیر کرده براتون می نویسم، شاید به درد بخوره.
تجویز داروهای شیمایی به عهده پزشکتون. هر چند تو این زمینه هم به اندازه کافی از فارماکولوژی (داروشناسی) سرم می شه.
جوشانده مرزنجوش برای سرماخوردگی مثل آب رو آتیش. حتی وقتی گریپ باشی. جوشانده آویشن سرفه های خشک رو به شدت کاهش می ده و سینه رو نرم می کنه.
اگه نمی تونین میلتون رو به شیرینی مهار کنین. بهترین شیرینی تو این وضعیت عسله. یه قاشق عسل تو یه لیوان آب جوش به همراه چند قطره لیموی تازه معجزه می کنه.
لازم نیست از همه آجیل جات محروم بشین. بادوم و تخمه آفتاب گردون خودش نوعی داروی ضد سرفه است. ایضا کشمش.
انگور هم می تونین بخورین به شرط این که تب و آبریزش بینی نداشته باشین.
راستی پاچه گوسفند هم برای رفع سرفه معجزه می کنه. جاتون خالی امروز عصرونه خدمت آقای گوسفند بودم.
جوشانده جعفری هم خروسک و صدای گرفته رو درمان می کنه.
بعضی از غذاها و میوه های رایج هم که خودتون البته استادین. مثل سوپ و شیر و پیاز و لیمو شیرین.
امیدوارم نسخه آبجی حکیم به دردتون بخوره.
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت20:44توسط سهيلا بيگلرخاني |
...
این روزها به وبلاگ هر کدوم از دوستا که سر می زنم، پر است از دلتنگی. رنج فریب خوردن. تحقیر شدن. و خلاصه همه بدی هایی که یک انسان می تونه در حق انسان دیگه انجام بده. فکر می کردم چرا آدم ها این جور... اصلا بی خیال... دلم می خواد فقط به شادی فکر کنم و روشنایی
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت23:42توسط سهيلا بيگلرخاني |
راهپیمایی 22 بهمن
بدون شرح

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت0:2توسط سهيلا بيگلرخاني |
دریغ
دلم برای حرم مولانا تنگ شده، برای لحظاتی که می توانست پر بارتر باشد برایم، اما به بازیگوشی گذشت. نکند روزی سر برگردانم و ببینم عمری رفت و من تنها توشه ای از بطالت بر کولبارم بستم؟
آن یار مه رو را بگو آن چشم جادو را بگو
آن شاه خوشخو را بگو مستان سلامت می کنند
+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت23:40توسط سهيلا بيگلرخاني |
آفتاب داغ
یه آفتاب داغ می خواستم توی این زمستان سرد و طولانی. یه روز بلند و گرم. همه اینها با یه غذای خوشمزه دریایی برای من شکمو مهیا شد. سفر یک روزه ای داشتم به عسلویه. از ۵ سال قبل که به اون منطقه سفر کرده بودم، خیلی تغییر کرده. اما هنوز فاصله داره با یه مکان مناسب زندگی. بر و بچه هایی که اونجا کار می کنن، از ساعات طولانی کار، دستمزد اندک و امکانات محدود گله دارن.
نکته: قابل توجه دوست عزیزم محیا، چند سالی است که در عسلویه فرصت کار و زندگی برای خانم ها هم فراهم شده. هر چند زندگی با شریاط تهران در منطقه حتی برای بومی ها هم مقدرو نیست، اما یکی دو نفر از دوستان من (خانم) به عنوان مهندس در عسلویه ساکن هستند.
+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت19:6توسط سهيلا بيگلرخاني |
یه سوال
فیلم های تظاهرات اول انقلاب رو که از تلویزیون پخش می شه می بینین؟ اگه گشت ارشاد تو خیابون های اون موقع مستقر بود، چند تا از خانم های تظاهر کننده رو می گرفت و ازشون تعهد می گرفت که دیگه اینجور بدحجاب نیان بیرون خونه و شعار بدن؟
+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت15:8توسط سهيلا بيگلرخاني |
یاد باد آن روزگاران یاد باد
این روزها که دوباره شعارهای اول انقلاب همه ساعات روز را پر کرده و بیشتر از همیشه "مرگ بر ..." به گوش می رسد، به یاد نخستین کسی می افتم که پس از سال ها از عالی رتبه ترین تریبون اجرایی کشور ندای زندگی را به جای "مرگ بر" و مرده باد سر داد. یاد روزهای خوب حس زیبای زندگی در آغازین سال ریاست جمهوری خاتمی به خیر! یاد آن همه امیدواری به خیر! آن هوای تازه و نسیم دلکش!
+نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت0:9توسط سهيلا بيگلرخاني |
خدایا متشکرم
دو سال پیش چنین شبی بود که تا یک قدمی مرگ رفتم و برگشتم. اتفاقی که بعدا شروع نقاب شد. نه به خاطر شکل آن که ایارن رکورد دار تصادف جاده ای است و تصادف و مردن یا زنده ماندن من هم در چنین اتفاقی چیز عجیبی نیست. اما این تصادف یک درس بزرگ برایم داشت. آن روزها روحم خراشیده بود و چقدر دلشکسته بودم. سر به آسمان برداشتم و خواستم که دیگر نباشم. آرزوی مرگ کردم. ده دقیقه نگذشته بود که صدای مهیب سر خوردن ماشین روی جاده یخ زده و فریاد یا خدای راننده. سکوت کرده بودم و منتظر. اما در همین انتظار بود که با هر کوبیده شدن سقف ماشین به زمین فهمیدم زندگی چه نعمت بزرگی است و من که تمام آن را به خاطر یه بخش کوچک پس می زنم چقدر ناسپاسم. درست مثل اینکه آدم سالمی را به خاطر یک دندان خراب زیر خاک کرده باشم. در حالی که می توان دندان خراب را از ریشه درآورد. هر چند جای خالیش هرگز پر نمی شود اما دیگر آزار دهنده هم نیست. از ماشین مچاله که بیرون آمدم. به زمین نشستم و بلند بلند گریستم. نه به خاطر ترس. به خاطر پشیمانی. به خاطر ناسپاسی از این نعمت بزرگ خدا. امشب بعد از دو سال می فهمم، قرار بوده چقدر خوشبخت و شاد باشم. خدایا به خاطر زندگی، به خاطر خوشبختی و به خاطر آرامشی که به من دادی، متشکرم.
+نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت0:13توسط سهيلا بيگلرخاني |
قدرت مثبت انديشي
سال ها قبل يكي از بهترين دوستانم كتابي به من هديه داد كه فراخور احساسات و شرايط نوجواني و جواني، ذهن را به مثبت انديشي و تصويرسازي شاد و موفق از زندگي سوق مي داد. آن سال ها اين كتاب (قدرت فكر نوشته ژوزف مورفي) به خاطر هديه دهنده اش هم كه شده برايم خيلي عزيز بود. چند روز قبل كه هوس زير رو كردن كتابخانه ام به سرم زد، چشمم به اين كتاب افتاد با آن يادداشت مهربانانه اول كتاب از هديه دهنده اش. هر چند اين كتاب يكي از همان كتاب هاي روانشناسانه به نوعي عامه پسند به حساب مي آيد. اما ورق زدن دوباره اش به من يادآوري كرد كه چقدر مثبت انديشي شكل گرفته در آن سال ها در زندگيم تاثير داشته. دلم مي خواهد پس از سال ها باز هم از اين دوستم تشكر كنم به خاطر تصوير مثبتي كه با رفتار سنجيده و مهربانانه اش از دنياي دور و برم به من داد. نمي دانم اين پست را مي بيند يا نه؟
+نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت17:20توسط سهيلا بيگلرخاني |
اینم یه نوعشه
یه ایمل جالب برام رسیده که دلم نیومد اینجا نذارمش. یه عکسه از جشن فارغ التحصیلی دخترای دانشجو در یمن

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت19:44توسط سهيلا بيگلرخاني |
نه كينه و نه عشق
علاقه و محبت زياد و بيجا هم مثل كينه، پايبندي و بيماري روح به دنبال دارد. همان علاقه اي كه به شكل عشق مرضي مي شناسيمش. پس خدايا ما را از شر كينه و علاقه بيجا خلاص كن تا شايد آسوده تر پر بگشاييم.
+نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت10:37توسط سهيلا بيگلرخاني |