تبليغاتX
نقاب
بر و بچه های وبلاگ نویس ۱۰ بهمن رو برای حمایت از دانشجویان زندانی اعلام کردن. برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ نرگس رعنا مراجعه کنید. به امید روزی که کسی برای بیان عقیده اش زندانی نشه.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 21:49 توسط سهيلا بيگلرخاني |

این "من" است که می گریزد. از دستم. از پایم. از صورتم. و تنها زنجیری نازک درست از وسط قلبم "من" را با هر آنچه که من نامیده می شود، پیوند می زند. کاش آن زنجیر نازک هم لختی رهایم می کرد، تا "من" فرصت تجربه ناب و شیرین سفر رهایی را دریابد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:12 توسط سهيلا بيگلرخاني |

صبح به خاطر یه سری کار اداری، راهم به خیابان بهشت افتاد. زمان متوقف شده اینجا، انگار.

حوالی ظهر کنار پارک دانشجو، توی محوطه تئاتر شهر تعزیه راه انداخته بودند. چقدر قشنگ بود، هر چقدر که حس ناخوشایندی از نوحه سرایی مخصوصا با این شیوه های جدید دارم، از تعزیه لذت می برم. یک جورایی لطیفه. با این نوحه ها که فریاد های گوش خراش می کشند و در حالتی از خود بیخود بر سینه برهنه می کویند، مناسبتی ندارد. حماسه را تصویر می کند. حماسه ای که در عین قدرت با عطوفت به سرنوشت محتوم و تقدیر خداوندی سر می سپارد.

یه سوال وقتی با ماشین یه آقا تصادف می کنی، بعد از وارسی ماشین آقاهه متوجه می شه هیچ خسارتی ندیده ، چرا قشقرق به پا می کنه و می خواد حتما شماره ات رو بگیره که اگه احیانا مشکلی پیش اومد، بهت زنگ بزنه؟ مگه مشکلات فردای ماشین آقاهه هم مربوط به تصادف امشب می شه؟

و آخر از همه داشتن یه دوست خوب که بتونی همیشه رو کمکش حساب کنی، یه نعمته. مخصوصا اگه این دوستت هیچ توقعی در مقابل حمایتش نداشته باشه. علیرضا کیوانی نژاد از اون دوستاس. برای همتون آرزو می کنم، چنین دوست خوب و بی توقعی داشته باشین. همیشه تو گرفتاری هام مثل یه برادر کنارم بوده. مرسی علیرضا 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 20:33 توسط سهيلا بيگلرخاني |

امروز یه درس جدید گرفتم، دعایی که مربوط به تمدن سیستان کهن بوده. "آبت سرد و نانت گرم باد" این هم حاصل گپ زدن با یکی از قدیمی ترین مهندسان حوزه آب.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:27 توسط سهيلا بيگلرخاني |

یه خبر خیلی خوب، یه قطعه تو بهشت زهرا به ما  اختصاص دادن! (قطعه مخصوص خبرنگارا) مهران قاسمی هم اونو افتتاح کرد! باید خوشحال باشیم، نه؟!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 23:19 توسط سهيلا بيگلرخاني |

یک فرصت خوب برای کودکی و برف بازی. فرصتی که امروز بعد از ظهر بعد از یوگا و ناهار پیش آمد. مربی یوگا می گوید، انرژیت نسبت به جثه ات زیاد است، باید تعدیل شود.

پلیس ماشین هایی را که قصد سفر به جاده های برف گیر دارند، کنترل می کند تا از تجهیزات ایمنی آنها مطمئن شود و اگر تجهیزات کامل نبود، جریمه! کاش کنار این پست های پلیس، مغازه ای سیار هم تجهیزات مناسب فصل می فروخت. با این همه غذای متفاوت رستوران تورکا در جاده چالوس ارزش جریمه را دارد.

جنازه مهران قاسمی، مترجم روزنامه اعتماد ملی یک صبح تا شب توی خانه اش ماند. آمبولانس در برف گیر کرده بود. شادی سه شنبه خبر داد. می گوید، بیچاره همسرش.  یکی دو سال بود ازدواج کرده بودند. وقتی عمر می تواند اینقدر کوتاه باشد، چرا از لحظه لحظه آن لذت نبریم و وقتمان را با کینه جویی پر کنیم. اینها را شادی می گوید. دیروز را با هم بودیم.

تمام ساعات صبح و ظهر دوشنبه برف پارو می کردم. عنایت همسایه ها بود که عصر یکشنبه شامل حال ما شد و در پارکینگ را مسدود کرد.

مجید برادرم نگران است. بخشی از مسیر را پشت سرم می آید تا روی برف ها لیز نخوردم. با صدای بلند می گوید، "روی برف با دنده مرده."

هوس شیره روغن کرده ام و برف و شیره. با روغن حیوانی و شیره باغ انگور. یاد همدان و باغ انگور به خیر و یاد آن زمستان های سرد و طولانی. یاد صعودهای زمستانی به خیر.  

خیابان های تهران نیمه شب یخ زده، خیلی زیباست. مهمان دوستان هستم و بعد از نیمه شب هوس خیابان گردی و بستنی.  

مادرم که این روزها جنوب کشور است، با نگرانی می گوید، "توی برف گرسنه نمانی؟" قحطی آمده یا برف؟

مه لقا معتقد است، برف نباید کل کشور را یک هفته تعطیل کند و من می گویم، این برف حادثه غیر مترقبه است و می دانم که ستاد مدیریت بحران، مدت هاست گرفتار بحران است.  

یکی از دوستان ساکن مسکو اول هفته به تهران آمد تا از برف و سرمای آنجا به زمستان گرم اینجا پناه ببرد! هنوز نتوانسته از خانه بیرون بیاید تا بعد از چند ماه همدیگر را ببینیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 21:32 توسط سهيلا بيگلرخاني |

یکی دو هفته ای می شه که ذهنم درگیر نوشتن این مطلبه، اما این روزا اونقدر سرم شلوغه که نمی تونم فکرم رو جمع کنم.

الغرض! به خاطر یه سری کار تحقیق، مدتیه گذارم زیاد به ادارجات دولتی می افته. حکایتی دارن این ادارات مرغ و تخم مرغ. برای جستجوی چند کتاب مرجع رفته بودم یکی از کتابخونه ها. کتابخونه از لحاظ امکانات چیزی کم نداشت. پر از رایانه و همه هم آن لاین. کارشناسی هم که یک کارت شناسایی با عنوان پر طمطراق کارشناس رو سینه اش نصب کرده بود. سرم که گرم جستجو بود، متوجه شدم، کارشناس محترم سخت درگیر یکی از رایانه هاس و جایی کارش گیر کرده. فضولیم گل کرد و ازش پرسیدم مشکلی داره؟ اونم از خدا خواسته، گفت: نمی دونم چرا سایت عکس رو قبول نمی کنه. درگیر سایت سنجش بود و می خواست عکس بذاره. اما مدام پیغام می گرفت که عکس خرابه.

ازش خواستم عکس رو باز کنه. دیدم آقا سه تا عکس ۳ در ۴ رو تو یه صفحه اسکن کرده و می خواد بفرسته تو سایت.  وقتی علتش رو پرسیدم، با سادگی جواب داد: گفتم هر سه تاش رو بفرستم، هرکدوم خودشون خواستن بردارن! براش توضیح دادم که باید یکی از عکسا رو برش بزنه و بفرسته.

القصه آقا چیزی از فتوشاپ یا برنامه دیگه نشنیده بود، رایانه های متعدد کتابخونه رو هم نگاه کردم. تو هیچکدوم از رایانه ها هم برنامه های ادیت عکس نصب نشده بود. به نظرم رسید، بخش سمعی، بصری  روابط عمومی حتما باید بتونه براش کاری کنه. با هم راهی شدیم. آقای سمعی بصری اتفاقا همون آقایی بود که باید برگه خروج منو امضا می کرد.  وقتی درخواست آقای کارشناس رو شنید، گفت، فتوشاپ دارم، اما من فعلا باید جواب این خانم رو بدم. ببین شاید یکی دیگه بتونه برات عکس رو برش بزنه. نکته این که من هیچ کاری با این آقا نداشتم و از واکنش اون و این ور و اون ور نگاه کردنش معلوم بود، نمی تونه با فتوشاپ کار کنه.

نمی دونم بالاخره عکس ادیت شد یانه. اما از اون روز یه مساله ذهنم رو مشغول کرده، این که، صرف دادن امکانات و خریداری رایانه برای هر کارمند، دولت الکترونیک می شه؟؟؟

(اتفاقا مدیر این اداره با دنیای نت خیلی آشناست و یه وبلاگ هم داره که گاهی می شه از لابه لای نوشته هاش فهمید که یه مدیر دولتیه، اما بدنه واقعا چیزی بی شباهت با اداره مرغ و تخم مرغ نیست.)

از طرفی اگه یه برنامه ریز بخواد برای رشد و توسعه IT و دولت الکترونیک تو کشور برنامه ریزی کنه، چه گروهی رو باید مد نظر قرار بده؟ کارمندای دولت که با وجود امکانات درجه یک اغلب با این سیستم بیگانه اند، روستاییانی که به زحمت رایانه رو از نزدیک دیده اند، بچه های ۶، ۷ ساله ای که بدون کمک مادر و پدرشون، رایانه رو مدیریت می کنن یا نوجوانایی که تو سایتایی سرک می کشن و سایتایی رو هک می کنن، که تصورش سخته.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 18:11 توسط سهيلا بيگلرخاني |

صبح با یکی از دوستای قدیمی بودم. با یک از بچه هایی که توی مجله زنان می نویسه. بهانه مجله زنان کافی بود که بحث بکشه به فمنیسم. اون هم مثل من چندان طرفدار این ایده نیست. توی هند درس می خونه. می گفت، دانشگاه دهلی رشته ای داره به اسم مطالعات مردان. این رشته گویا خیلی جدیده. می گفت نباید مسائل مردها با بهانه حقوق زنها فراموش بشه. من هم هرگز نتونستم با فمنیسم به خصوص از نوع ایرانی ارتباط برقرار کنم. قبول که قوانین تبعیض آمیزی در مورد زنها وجود داره. اما فکر نمی کنم زنها اونقدر ناتوان باشن که بخوایم تحت عنوان دفاع از حقوقشون و به دلیل این که نیمی از جمعیت رو تشکیل می دن از اونها دفاع کنیم.

زنها از نظر من خیلی توانمند هستن. من که خودم این توانمندی رو به شدت احساس می کنم. به نظرم قرار دادن جامعه زنان و مردان در مقابل هم به غیر از دو پاره کردن جامعه و نیرویی که باید در جهت اصلاح کل جامعه استفاده بشه هیچ فایده ای نداره. (هر چند ممکنه گاهی به طنز برخی از تفاوت های این دو جنس بزرگنمایی کرده باشم.)

فقط به یه مورد خیلی جزیی در خصوص قدرت زنها دقت کنین، سال ها پیش قرار شد، پوشش سنتی ایرانی ها حذف بشه. از پوشش سنتی آقایون چیزی باقی نموند و کت و شلوار به سرعت جای اون پوشش رو گرفت، اما هنوز چادر یه پوشش رسمیه توی جامعه نسوان. حالا هم بعد از بیست سال و اندی، هنوز هر سال بودجه زیادی صرف تصحیح پوشش خانم ها می شه!

به نظرم اگر حرکتی هم بشه باید در جهت احقاق حقوق انسانی کل جامعه صورت بگیره با تکیه به نیروی هر دو جنس. نه حرکتی که نهایت به تجمع چند صد خانم منتهی بشه و ضرب و شتم اونا. شاید اگه به لحاظ انسانی و اجتماعی توسعه پیدا کردیم، اونوقت زمان پرداختن به جنس ها به طور خاص باشه. پس به صراحت می گم، من فمنیست نیستم. چون قدرتمندتر از جدا کردن خودم از جامعه فراجنسیم.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 19:20 توسط سهيلا بيگلرخاني |

این روزها توی خوابم همه روز انگار. توی خواب راه می رم. توی خواب می خورم. توی خواب حرف می زنم. حتی توی خواب می خوابم. خودم نیستم. کرخت کرخت. یه نیرویی هولم می ده. به جای من داره زندگی می کنه. حتی به جای من تصمیم می گیره. دلم می خواد زودتر این خواب تموم بشه. شایدم ...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 22:10 توسط سهيلا بيگلرخاني |