دلم هوایش را کرد. هوای آن صورت گرد و چارقد سفید والی که به سبک قجری زیر چانه اش سنجاق می شد و دو دسته مویی که همیشه صورتش را مثل خورشید خانم توی نقاشی ها دوره می کرد. هوای قلیانش، آتش سرخ کنش و تنباکوی شیرازش.
زن خاصی بود. قوی، متکی به نفس، منظم، خود رای، یک دنده، آنقدر قدرت در آن قد و قامت نحیف پنهان بود که مطمئنم همسر دشت اندامش (که من هرگز او را ندیدم) هم در برابرش کم می آورد و البته مثل همه مادربزرگ ها مهربان بود و قابل اتکا و شاد. از رنگ سیاه متنفر بود. هنوز بسیاری از قصه ها و متل هایش را به خاطر دارم که گاهی برخی از آنها را بارها و بارها از او شنیده بودم و باز هر بار که می گفت، شیرین بود.
کودکی برای من تصویری از حیاط بزرگ خانه پدری با درخت های سر به هم آورده و پیره زن خوش قلب پرهیبتی است که همیشه گنجینه ای از حرف های دلنشین در آستین داشت و حوضی که هر عصر قلیان مادربزرگ توی آب سردش غلت می خورد و منتظر تا با چای خوش عطر تازه دم همراه شود و صدای قل قلش توی حیاط بپیچد. تصویری که با دنیای امروزم هیچ نسبتی ندارد.
انگار چشم بر هم گذاشته باشی از هر چه نشاط به آپارتمانی صد متری تبعید شده باشی. به جایی که کارآمدترین راه ارتباطی مردم کلماتی است که بر صفحه مانیتور تایپ می شود و آن سوی خط کسی می خواند. دلتنگم. دلتنگ شله زرد پزونی که همه همسایه ها و فامیل را دور هم جمع می کرد. دلتنگ روزهایی که کاسه شله زرد و رسیدنش به مقصد برایمان حکایتی بود. چه زود بزرگ شدیم. چه زود و تند فاصله گرفتیم و چه زود رنگ زندگی مان تغییر کرد. نمی دانم من که پیر شوم چه متلی دارم تا برای نوه هایم تعریف کنم، اگر نوه ای در کار باشد. نمی دانم نوستالژی کودکان ما و کودکان کودکان ما چه خواهد بود.
۱ـ اتفاقات دیروز دانشگاه تهران خیلی بامزه بود. یه طرف شعار مرگ بر منافق بود و یه طرف دیگه شعار مرگ بر دیکتاتور. ولی بامزه اش این بود که یه تعدادی از شعار دهنده ها تو هر دو گروه مشترک بودن. یعنی تندی می گفتن مرگ بر منافق و می دویدن این طرف و فریاد می زدن مرگ بر دیکتاتور. درست مثل نخودی توی بازی وسطی. گاهی آدما تو دنیای بچگیشون در جا می زنن، حتی اگه قرار باشه سیاسی بشن.
۲ـ یه همکاری داشتم که می گفت، "خیلی دوست دارم یه روز سوار یه پراید هاچ بک بشم و با آخرین سرعت بزنم تو سد کرج." دیشب همینطوری فکر کردم فانتزی جالبیه. خیلی دلم می خواد تجربه اش کنم البته به شرطی که گروه نجات آماده باشه تا به سرعت به دادم برسه.
۳ـ امروز شنیدم، پر بیننده ترین سریال ماه رمضون یه وجب خاکه. انگار سریال سازان تلویزیون در پایین آوردن سطح سلیقه تماشاگرانشون کاملا موفق بودن. در واقع بی محتواترین و سطحی ترین سریال همین یه وجب خاکه. بگذریم که اغما هم با اصرار می خواهد همه گناه های طاها رو به گردن موجودی فرازمینی و وسوسه های او بیاندازه. با این حال نمی شه از سریال خوش ساخت میوه ممنوعه گذشت. هر چند من خیلی از این سریال های پشت سر هم که از بعد اذان مسلسل وار پخش می شه و حتی وقت گپ و کفت و توی مهمونی های ماه رمضون می گیره، خوشم نمی آد. حالا کی گفته که همه شبکه ها باید برای پر کردن وقت مردم اونم به این شکل از هم سبقت بگیرن؟
۴ـ یکی از دوستان دیروز درباره روزمرگی می گفت. این که همه لحظات زندگی ما به شکل گریز ناپذیری درگیر روزمرگیه. شما چی فکر می کنین؟
۵ـ اجالتا همینا رو داشته باشین تا دستم که بهتر شد بیشتر بنویسم. " پیش خودمون بمونه یه ماهی می شه دست راستم کمی اذیتم می کنه. به توصیه پزشک قراره کمتر ازش کار بکشم. اما شما باور نکنین. آخه مگه می شه دست راست رو گذاشت تو طاقچه و بادش زد؟!!"