سال پیش همین روزها بود که به طمع دست به دامانت شده بودم. آرامش می طلبیدم. آن هم در چیزی که غیر از ناآرامی و زیان برایم نداشت. این را امسال که پرده های وابسته به زمان کنار رفته اند فهمیدم. به طمع پسته آمدم و به شکر رسیدم. عهد میان من و تو به انجام رسیده باشد، انگار. چه اکنون آرام تر از هر زمانم. سپاسگزارم که مرا بیشتر از خودم دوست داری. خوشحالم که وقتی آماده سر خوردن در سراشیبی بودم فرصتش را به من ندادی. امروز از طمع خالی تر هستم، گویا. هر چند بنی بشر است و طمع. باز هم متشکرم که ناله های سال قبلم را اجابت نکردی. وقتی چندین روز قبل در جوار یکی از برگزیدگانت از تو پرسیدم و پاسخ گرفتم "و گروهی انتخاب شدند برای آن که هدایت شوند"، فهمیدم چرا تمام درخواست های سال قبلم بی پاسخ ماند. فهمیدم چرا به جایی دعوت می شوم تا دلیل لابه های بی پاسخم را دریابم و باز ایمان بیاورم که تو از من بر من دلسوزتری. خدایا دوستت دارم و برای همه چیز متشکرم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 2:1 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
حسودیم می شود. عجب دنیایی بود، دنیایی که به آن سفر کردم و از آن من نبود. سیال تر از آب. سبک تر از هوا و قابل انعطاف تر از هر چه که بشناسی. هم می توانی تمام دنیای زیبایت شوی و هم می توانی یک قطره ناچیز آن باشی. آن هم در یک زمان. مدام در حرکتی میان جزء و کل. غرق در تمام آنچه که تو هستی و آنچه که دنیای توست. چه دنیایی قشنگی داری. نه در زمان محدود است و نه درمکان. تا حالا چنین چیزی را تجربه نکرده بودم. فقط یک آن غوطه خوردن در این دنیا کافی بود تا برای همیشه احساس سبکی کنم. به تو حسودیم شد. به تو به خاطر این دنیای قشنگت. هرچند شریکم کرده باشی در آن.
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 0:21 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
هنوز انگار سیب خوردن ممنوع باشه، هنوز انگار اجازه ندارم دوستت داشته باشم.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 0:24 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
۱ـ می دانم نه هادی مرزبان و نه نویسنده نمایش لبخند با شکوه آقای گیل منظورشان آن چیزی نبود که من آخر نمایش توی گوش دوستم زمزمه کردم. مرزبان اولش توضیح داد که بیشتر دغدغه فاصله طبقاتی و فقر را دارد. اما وقتی همه اعضای گروه پس از نمایش روی سن آمدند، من توی گوش دوستم زمزمه کردم، منطق مردانه را می بینی؟ زن را چطور می بینند؟ یا قرار است خون تازه اش مرهم درد کهنه شان باشد، ( حتی به قیمت فنا شدن ) یا قرار است آتش هوس چندین ساله شان را فرو نشاند، ( حتی به قیمت بی سیرت شدن ) یا در بهترین حالت قرار است بهانه ای باشد برای شعرهای نگفته شان و ارضای حس انسان دوستیشان ( حتی به قیمت دیده نشدن و به حساب نیامدن ) در هر سه صورت زن از دید مرد ابزاری است که هر گاه او تصمیم گرفت در جهت دلخواهش از آن استفاده کند و در هر سه صورت زن هرگز نمی تواند روی مرد حساب کند. تصویر کامل برخورد سه مرد مهم نمایش با یک زن. که احتمالا قابل تعمیم به کل جامعه است.
۲ـ فقط دیدن نمایش لبخند آقای گیل نبود، بعد از ۱۳ سال پا توی سالنی گذاشتم که ۱۳ سال قبل بر روی سن آن بازی کرده و احساسات ناب تماشاگران را با خود همراه کرده بودم. یادش به خیر.
۳ـ از هم جذاب تر پس از دیدن یک تئاتر قوی با بازی های خوب، رانندگی در نیمه شب در میان جاده باریک تابستانی برای رسیدن به خانه است. مخصوصا وقتی تنهایی و فقط صدای شب است و جیرجیرک و نوای گیتار فرامرز اصلانی که اتفاقا مرا به همان ۱۳ سال قبل می برد. جای همه دوستان خالی. هر چند دلم نمی خواست هیچکس خلوتم را به هم زند. حتی نور کوچک چراغ ماشین های دیگر که تک توک از جاده کوچه باغی عبور می کردند.
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:51 توسط سهيلا بيگلرخاني
|