تبليغاتX
نقاب
چقدر باید مدیریت کنم؟  باید خوردنم رو مدیریت کنم که وزنم بالا نره!  باید حرف زدنم رو مدیریت کنم که هزینه موبایلم زیاد نشه! باید ساعات اینترنت گردیم رو مدیریت کنم که تلفن زیاد مشغول نشه! باید رفت و آمدم رو مدیریت کنم که سهمیه بنزینم تموم نشه! باید .... وای پس کی زندگی کنم؟؟؟  دلم برای زندگی کردن بدون مدیریت تنگ شده! جایی سراغ ندارین که لازم نباشه این همه مدیریت کرد؟؟؟ دلم هوس موج های دریا رو کرده و تن سپردن به اون! اما باید مسافرتم رو هم مدیریت کنم...... حالا هی بگین تو ایران مدیر کم داریم ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 0:8 توسط سهيلا بيگلرخاني |

بعضی بازی های روزگار خیلی جالب و جذابه! گاهی برای تاوان دادن سال ها وقت داری، اما گاهی شاید آنقدر گناه سنگین است که تاوانش هم طاقت صبوری ندارد و ... این روزها یکی از دوستانم حال خوبی ندارد. دلش شکسته است، تکه پاره شده است.  این رنج را در همه آنچه که به او ربط دارد، می شود دید. چند شب قبل که وب گردی می کردم به وبلاگ شخصی رسیدم، که با او بی ارتباط نبود. یعنی او هم  رنجور همان زخمی بود که این روزها دوستم را می آزارد. اما یک سال قبل. نوشته های او هم یک سال قبل همان بوی رنج بیکران را می داد. مرد به راحتی پا روی دل آن یکی گذاشته بود و بی تفاوت به جستجوی دیگری سر از دل دوست من درآورده بود تا پس از سالی مغازله عاشقانه طعم این یکی هم از دهان بیافتد و به فکر محل اتراق دیگری باشد. آن طور که مکاشفه به عمل آمده گویا از این دست دل های فریب خورده و رها شده در زندگی این مرد به ظاهر دیندار کم هم نیستند. اما این بار انگار قرار نیست، کارمای اعمالش او را رها کند. یکی دو شب قبل به وبلاگی برخوردم که به تازگی نوشتن را آغاز کرده و هدفش را رسوا کردن این مرد عنوان کرده است. بگذریم که این رسوایی نوعی تسویه حساب شخصی است، اما برای این آقا که دیندار دو آتیشه ای هم هست به هر حال کم آسیب رسان نخواهد بود. چه به لحاظ وجه شخصی و چه به لحاظ موقعیت اجتماعی. نمی دانم وقتی به راحتی آه دل هایی را که له کرده بود می شنید و با هزار قدرت عقل و ابزار فقه توجیه می کرد، حساب این روزها و پته هایی که روی آب می افتد، می کرد. عاقل پیش از این باید اندیشه کند. 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 23:29 توسط سهيلا بيگلرخاني |

حد اقل خودمون به خودمون تبریک بگیم. روز خبرنگار مبارک. حالا این نامگذاری و تبریک چه چیزی رو عوض می کنه خدا می دونه!!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 17:14 توسط سهيلا بيگلرخاني |

عصر پر بودم از گریه. از دلم بدم می آید. مرا به دریوزگی وا می دارد. یک دریوزگی تلخ دوست داشتنی. کاش می شد دل را از سینه بیرون کشید، تا نه غصه دریوزگی بی نصیب بماند و نه نگرانی لبالب شدن چشم ها از اشک. از دلم حالم به هم می خورد. هر چند ما به ازای این تلخی، گاهی شیرینی هم به همراه آورد. گویا به همین شیرنی دریوزگی تلخ است که دلم حتی امروز پر حرارت تر از دیروز و روزهای پیش در سینه می تپد. 
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 0:57 توسط سهيلا بيگلرخاني |

دلم می خواهد برانم در جاده ای بی انتها با درختان سر به هم آورده. گوش هایم مست صدای آشنای تابستان و جیرجیرک شود. سال هاست که تابستان انگار مرده باشد. نه از آفتاب داغ و وز وز پشه های ظهر خبری است و نه از آواز شبانه طبعیت. دلم برای روزهای با تو بودن تنگ شده. برای آن روزها که دستان کوچکم را می گرفتی تا با هم نشائی در خاک فرو کنیم و من می آموختم، این یعنی همه چیز. یعنی زندگی. دلم برای شب هایی که با هم ستاره ها را زیر آسمان شب می شمردیم تنگ شده. سهیلا بود و بابا. دلم برای باغ انگور تنگ شده. برای نور کوچکی که از فرسخ ها آن طرف تر باغ همسایه را نشانی می داد. دلم برای تابستان پرهیاهوی کودکی تنگ شده. برای غلت خوردن میان امواج بی آرام دریا و برای دستان تو که تکیه گاهم می شد و مایه آرامشم میان امواج. دلم برای بد قلقی هایم، برای نق زدنم، برای بداخلاقی های کودکانه ام تنگ شده. برای همه اینها که تو چه خوب تاب می آوردی. دلم برای صدای تابستان تنگ شده. برای راندن با هم در جاده ای بی انتها با درختان سر به هم آورده.

* دلتنگیم خیلی بزرگ شده و .... می دانم که می دانی. می دانی که می دانم.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 23:35 توسط سهيلا بيگلرخاني |

کاش قدری مهربان تر می شدی
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 0:21 توسط سهيلا بيگلرخاني |

صبح با دکتر مجد گفت و گو کردم . همان دکتر مجد معروف که کارشناس روانی خانواده است. صحبت ها خیلی جالب بود. می دانید، بزرگترین دلیل طلاق در ایران دخالت خانواده هاست؟ می دانید مشکل افسردگی در ایران خیلی شایع است و عامل بسیاری از اختلافات؟ گفت و گویی مفصلش رو توی مجله خانواده همشهری می نویسم. این یکی رو هم داشته باشید، ما ایرانی ها به لحاظ ژنتیکی مردمی هستیم بسیار مستعد سوءظن و بسیار بی اعتماد به طرف مقابل. شاید برای همین اول احتمال دروغ رو رد می کنیم تا به راستگویی طرف ایمان بیاریم. من یکی که از این اخلاق متنفرم. به نظرم دلیلی برای دروغگویی آدم ها وجود نداره. بین خودمون بمونه از این اعتماد ضربه هم زیاد خوردم. خیلی ها به من گفتن "اعتماد نکن." اما به قول دکتر مجد اخلاق ژنتیکی و نمی شه اونو درست کرد.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 0:9 توسط سهيلا بيگلرخاني |

بی توقع عشق ورزیدن. بی انتظار بخشیدن. همین
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 23:43 توسط سهيلا بيگلرخاني |

روز پدر بر همه باباها مبارک. مخصوصا بابای خودم
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11:22 توسط سهيلا بيگلرخاني |

سفر می کنم. سفر کردم. در زمان. نه با ذهنم. نه با خیالم. با تمام وجودم. با تمام تنی که منم. از همان کانال باریک وسط پیشانیم که دست ها و پاها و سرم را یکجا به درون می کشد. سفر می کنم به تقدیرم. به روزهای نیامده. گاهی رو به روی تو می نشینم که می شناسمت و گاهی رو به روی تو که نمی دانم کیستی. سفر می کنم. به روزهای رفته ای که از یاد رفته اند. گاهی به تقدیر همسایه. روزها و خیابان ها و شهرها را می گردم. گشته ام. اما خودم را نه. تقدیرهایم را نه. من در سفرهایم همیشه همین "من" بوده ام. همین "من". چقدر دلم می خواهد در یکی از سفرهایم به "من" دیگرم بروم. به آن "منی" که شاید هزار سال قبل شمشیر به دست می گرفت یا شاید عاشق می شد. دلم برای خودهای خودم لک زده. برای تمام "من" های من.  
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1:1 توسط سهيلا بيگلرخاني |