دیشب ماه و زهره همنشین بودند. ضیافت آن دو را در آسمان به نظاره نشستید؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 0:38 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
امروز صبح پيكر دكتر قاليبافيان استاد دانشكده فني دانشگاه تهران تشییع شد. وقتی منادی بانگ برآورد، مردم شهادت می دهید، این مرد انسانی خوب بود و جمع یک صدا گفت، بله، فکر کردم زمان موعود چه کسی برای من این شهادت را می دهد. حمید فریدونی می گفت او را هم خیلی ها می شناسند، به خاطر همین هوس کرده بمیرد. با این حساب من باید هوس مردن را از سر بیرون کنم. چون در این صورت (مردنم ) کسی ککش هم نمی گزد. چقدر دانشجویانش اشک ریختند.

دکتر را در این چند سالی که از نزدیک می شناختم، چند بار دیده بودم. همیشه طوری رفتار می کرد که حس می کردی چندین سال با او آشنایی و برای او خیلی مهمی. او علم و اخلاق را با هم تلفیق کرده بود. مردی که شعر را دوست داشت. نمی دانم چرا هنوز خنده هایش از خاطرم نمی رود. مردی که تجسم درخت پربار سربه زیر بود. خدا بر درجاتش بیافزاید.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 23:5 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
۱ـ رفتم مانتو بخرم. انگار همه مغازه ها شرط کرده بودن مرده ترین رنگ ها و بدترین جنس هاشون رو امسال به عنوان رنگ و مدل سال و البته منطبق با موازین اسلامی به مردم معرفی کنند. توی این موازین هیچ خبری از رنگ نبود. کاش کولی بودم با یه دامن سبز پر از گل های سرخ. باد توی موهام می افتاد و بی پرواتر از همیشه عشق می ورزیدم.
۲ـ این دولت الکترونیک کشت ما رو. برای کاری چند روزی کارم افتاده اداره تامین اجتماعی البته به عنوان یه ارباب رجوع ساده. شکر خدا همه اتاق ها مجهز بود به کامپیوتر. کارمند مربوطه هم علاوه بر نوشتن دستی موارد در دفاتر، همه نکته ها را دوباره در کامپیوترش ثبت می کرد. مای ساده دل اول گمان کردیم، حداقل این سیستم ها توی شبکه به هم وصل باشه و دیگه لازم نیست برای یه پرسش از این اتاق به اون اتاق بریم، اما چشمتون روز بد نبینه، مجبور شدم برای هر کاری منتظر بشم تا کارمند گرامی هم ثبت دفتری بکنه و هم ثبت کامپیوتری. اصلا هم خبری از ارتباط اتاق ها با هم نبود. هر کس کار خودش را می کرد. فکرش را بکنید، اولش نقشه کشیده بودم کارم توی شعبه های مختلف از طریق شبکه یکپارچه کامپیوتری حل بشه.
ما ز زر بودن پشیمان گشته ایم مرحمت فرمایید ما را مس کنید
۳ـ عصر که به خونه اومدم، مادر گفت مستاجرت یه خانواده میان سالن. دخترشون شوهر کرده. پسرشون سربازه. وقتی فهمیدن صاحب خونه یه دختره، نگران شدن. خانمه گفته به خدا ما قبلا خونه داشتیم. به حالا نگاه نکنین. انگار می ترسیدن مثلا یه موقع از یه دختر حرف بشنون. دلم یه هو ریخت. همین عصر بود که با آذر و نعمیه و اکرم از سهام عدالت می گفتیم. یکی از دوستاشون معلمه. وضع مالیش هم خوبه. اما بهش سهام عدالت دادن. خواسته نگیره، مدیرشون گفته اگه نگیری می ره توی پرونده ات و برات بد می شه. باور کنین قراره با هیمن طرح ها یارانه ها بین نیازمند واقعی تقسیم بشه. باور کنین دیگه وگرنه به زور باورتون می کنیم.
۴ـ عصر صحبت هامون گل کرد با برو بچ همشهری. به قول یکی از دوستای قدیمی، اوضاع است دیگه اوضاع. به نتیجه رسیدیم تو این آشفته بازار معنوی و انسانی بریم کشکمون رو بسابیم. به گمانم ما خیلی عقب مانده ایم که توی این دوره انتظار آدمای با مرام رو داریم. شایدم به قول یکی از بچه ها مالت رو سفت بچسب، همسایه رو دزد نکن. این یکی رو عجیب هستم. نباید به وسوسه ها دامن زد. آدمیزاده دیگه به هوس می افته.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:11 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
صدای فاطمه می لرزید و وقتی از شب حادثه می گفت به وضوح لکنت می گرفت. فاطمه پژوه ۶ سال قبل به جرم قتل همسر دومش محکوم به اعدام شد. فاطمه در حالی همسرش را کشت که به او عشق می ورزید، اما کدام مادری می تواند ببیند، همسرش به دخترش تجاوز می کند. فاطمه می گوید: همسر اولم در مقابل تهدیدهای همسر دومم به راحتی مرا رها کرد. بدون آن که من از ماجرا چیزی بدانم. در دادگاه هم بچه ها را به من داد و هم مهریه ام را و وقتی از او خواستم در مقابل پذیرش طلاق دلیل آن را بگوید، گفت من تامین جانی ندارم. او ( همسر دوم ) مرا تهدید می کند، تو را طلاق دهم. پدر دو دخترش به سادگی قید او و فرزندانش را می زند تا از مهلکه جان به در برد. مرد حوصله پچ پج مردم را ندارد. زن هیچ چیز درباره این عاشق سمج نمی داند، اما وقتی با او ازدواج می کند، به او دل می بندد. چون او حداقل جسارت پافشاری بر خواسته اش را دارد، در حالی که مردش در نیمه راه او را تنها می گذارد. ( او فقط پدر بچه هایم است. جسارت مردانه نداشت. حتی به اندازه دفاع زا خانواده اش ) نعیمه لحظه لحظه ماجرا را که می شنود فقط سری تکان می دهد و می گوید: عجب زندگی های پیچیده ای دارند، مردم.
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 21:49 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
۱ـ میدان آزادی را در این روزها دیده اید؟ به بند کشیده می شود. با میله های بلند فلزی. نمی دانم طرحش از کیست و قرار است آخر سر چه شکلی شود، اما انگار همه چیز یک جوری طراحی می شود تا احساس آرامش و تعلق به شهر را از مردم بگیرد. میدان به آن زیبایی با میله های زشت آهنی محصور می شود تا یک بار دیگر به مردم گوشزد شود، شما شعور استفاده درست از چشم اندازهای شهری را ندارید. یاد زمانی به خیر که میله های اطراف پارک ها برچیده شد. افسوس!

۲ـ میدان آریاشهر درست جایی که بیلبورد بزرگ فیلم نقاب خود نمایی می کند، فروشنده سیار فریاد می زند: فیلم نقاب با بهترین کیفیت. چه حمایتی می کنیم از سینما با این رعایت قوانین کپی رایت!
۳ـ راننده با آن که می دید ماشین جلویی به سرعت وارد لاین او می شود، بیشتر سرعت گرفت تا به اصطلاح خودش مویی از کنار ۲۰۶ خوش آب و رنگ رد کند و چند تا حرف درشت بار راننده اش کند. راننده ۲۰۶ عذرخواهی کرد. راننده دیگر هم با علامت حق به جانبی بیشتر فرمان ماشین را به سوی او چرخاند. وقتی باوجود آن که منافع خودمان هم در خطر است، فقط چند ثانیه گذشت نمی کنیم، ایثار چیست؟ یکی این کلمه را معنی کند. خداحافظ واژه های بیگانه!
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 23:37 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
۱ـ راننده گاز داد. چنان که انگار می خواد از زمین کنده شه. چند لحظه قبل آرزو کرده بودم بادکنک سبک هلیمی شوم تا فارغ از هر چه سنگینی به آسمان بروم. گاهی صدای سکوت دل چقدر بلنده. مه پاره اسرارآمیز انگار باز گشته. سال ها قبل که پس از تولدش یکباره قد کشید و بالغ شد و مانند همه فرزندان عاصی مادرش را ترک کرد، حالا بازگشته و انگار می گه بیا بقیه داستان ها رو با هم بازی کنیم. تو مه پاره بشو و من سهیلا. همه تقدیر هات رو به من بده تا من بازی کنم. دلی رو که اون دوردورا یه جایی توی گذشته جا گذاشتی به تیغ جراحی بسپر و آسوده دل سالم من رو بردار و برو. دل من رو که هنوز فرصت نکردی جایی بندش کنی. رخت ارغوانی منو تنت کن بی پرواتر از همیشه عاشق شو. نترس لیلی شو. مجنون هم راه می رسه مطمئن باش. ای ای ای مه پاره کاش می شد قید اون تیکه هایی از وجودت رو که جا گذاشتی بزنی. مثل کسی که مثلا دستش رو از دست می ده، اما گذشته انگار مثل سریش به من چسبیده. مه پاره، دخترم، مادرم، همزادم شاید همه دردای جراحی رو به تو دادم و خودم سبک تر از همیشه به آسمون پر کشیدم.
۲ـ ذهنم پر از علامت سواله!
۳ـ خسته شدم از این همه استرس. استرس بستن چند صفحه. استرس نوشتن گزارش. استرس تامین نظر سردبیر. استرس پوشیدن مانتوی صورتی. استرس چیزایی که نمی تونی بنویسی و تو گلوت می مونه. بازم بگم؟
پی نوشت: هیچ اتفاق خاصی نیافتاده. مه پاره شخصیت یکی از داستان های منه. که می خوام دوباره داستان هاش رو بنویسم. جابه جایی با نویسنده از خصوصیات این شخصیته.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 1:25 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
خواستم بی تفاوت از کنارش رد بشم و فقط به یه لینک کنار صفحه ام بسنده کنم، اما آخه دنیا به ما چی می گه؟ به برخوردای ما چی می گه؟ گیریم این آدم قداره کش، جواب قداره کشی، قداره کشیه؟؟؟
بقیه عکسا رو هم توی وبلاگ فریاد سکوت و تحریریه خاموش ببینید. این عکسا هم از زیر تیتر بی ربط نیست.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 3:13 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
انگار عادت کردیم کلیشه بسازیم. از همه چیز حتی عشق ورزیدن. چند ساعت حرف زدم، اما هیچ کدوم از دور و بری هام نتوونستند، انواع عشق ورزیدن رو که توضیح می دم درک کنن. انگار تمام عشق ورزیدن های دنیا فقط یک مدله. یه دختر خانم احتمالا زیبا و یه آقا پسره شاخ شمشاد و بعد هم بادابادا و چند تا فسقلی. هر چی گشتم میون آرزوهای رنگارنگ اطرافیان، اثری از غنای روح نبود. همه چیز در حد ابتذال یک زندگی روزمره. در حالی که جذاب ترین خلسه های عاشقانه وقتی اتفاق می افته که نقش جسم کمرنگ می شه. از این نگاه حتی نوع عشقی که به همسرت یا شریک جسمیت داری ممکنه با عشقی که به دوستت داری متفاوت باشه. فکر می کنم اونقدر مرزهاش از هم قابل تفکیکه که می شه به راحتی هر دو رو در کنار هم داشت و در هر دو هم مورد صادقانه گفت: من دوستت دارم.
پی نوشت: به مطلب اصلی اصلا ربطی نداره. حالا که دوست بسیار بسیار بسیار عزیزم، زرین بعد از مدت ها نارنجی نوشته دلم نیومد اینجا لینکش ندم.
+
نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 12:38 توسط سهيلا بيگلرخاني
|