تبليغاتX
نقاب

نقاب

اگه نقاب نبود، دنيا چه رنگي مي‌شد؟.....
نگاهم هنوز به نگاهت آویخته

دختر پرسید: سهیلا چطور گذشت؟ زبانم بی تفاوت چرخید: مهم نیست می گذره. اما نگاه خیسم پرده دری کرد. کی می گه مهم نیست. همین رنگ های سیاه کافی است تا مرا ببرد به 20 شهریور 10 سال قبل. از هرچه رنگ سیاه متنفرم. هر چه مرثیه. هر چه اشک و فریاد. هیاهوی خانه. مرا می برد به تمام اشک های خشک شده و فریادهای خفه شده. 

شمارگان سال ها به 10 رسید، اما هنوز آن نگاه ها ته دلم را خالی می کند. هنوز نگاهم به آخرین نگاهت آویخته است.

ساعتی از صبح گذشته است. پا به حیاط می گذارم. نگاه ها ته دلم را خالی می کند. درست مثل نگاه گوسفندی که به مسلخ می برندش. لبخند می زنم، بی خیال. از صبح که بعد از شیفت شبانه زدم بیرون، دلم یک جوری بود. صبح با من قرار داشتی، نیامدی. یادت هست؟ رفته بودم دندانپزشکی. دندانپزشک با اخم جوابم کرده بود: زود برو خانه.  همین.  توی اتوبوس چند لحظه پلک هایم روی هم افتاد. زیر پلکم دیدم، تو را از دست داده ام. پلکم را باز کردم و خندیدم. از حیاط می گذرم. نگاه ها دنبالم می کنند. یکی دو پله بهار خواب را بالا می روم. در هال باز است. قیافه خانه به هم ریخته. چه رنگ سیاهی. نگاه ها، باز همان نگاه ها. می گردم دنبالت. نیستی. اهل خلف وعده نبودی. سراغت را می گیرم. نگاه ها وحشت زده تر می شوند. کسی جواب نمی دهد. نگاه ها حرف می زنند. چقدر فریاد می کشم و سر به دیوار و زمین می کوبم، یادم نیست. آنقدر که حنجره ام خاموش می شود و دستی که به حایل دیوار و سر من برخاسته کبود. سیاه بر تنم می کنند.

چند روز بعد در اضطراب می گذرد و انتظار. چه دلشوره ای دارم. دهانم به خوردن باز نمی شود. از یک ماه قبل این دلشوره به جانم افتاد. نمی بینی لاغر شده ام؟  چشمم به در است. منتظرم تا در باز کنی و بیایی. گوشم به تلفن. شاید خبری از تو داشته باشد. نگاهم هر از چند گاهی میان هیاهوی خانه تو را با آن لبخند پهنت می بیند. از هر چه رنگ سیاه متنفرم و از هر چه مرثیه توی دنیا.

چه آرام روی میز فلزی خوابیده ای. بی درد. بی اندوه. حتی بی آن لبخند پهنت. توی پارچه بزرگ سفیدی پیچیده شده ای. قول می گیرند نه لمسی باشد و نه حرفی. فقط نگاهی از دور. ولع بوسیدنت را دارم . ولع در آغوش گرفتنت. نشنیده می پذیرم و می دوم. دستانم که به سوی صورتت دراز می شود، دستان مردانه ای بازوان نحیفم را چنگ می زند. حسرت بوسه آخر ته دلم می ماسد. حسرت آغوش گیری آخر هم. تمام زورم را جمع می کنم و می دهم به پاهایم. حنجره ام به کمک می آید. کسی فریادهایم را جدی نمی گیرد. چشمان خیس ملتمسم را هم. التماس هایم به در و دیوار سرد می خورد و سیلی می شود توی صورتم. تکانی نمی خوری. حتی نگاهم نمی کنی. حساسیتت تمام شده؟ علاقه ات ته کشیده؟ مرا می کشند و می برند. انگشتان مردانه شان بازو هایم  را آزار می دهد. تو این همه بی تفاوت نبودی. تمام می شوم. چشمانم خشک می شود. پاهایم لمس و حنجره ام خاموش. فقط نگاهم سیاهی را می بیند. چقدر رنگ سیاه. از تمام رنگ های سیاه دنیا متنفرم. گوش هایم فقط مرثیه می شنود. از تمام مرثیه های دنیا متنفرم. مرثیه مرا به حسرت ماسیده ته دلم می برد. به حسرت آخرین بوسه. آخرین آغوش گیری. خداحافظی بی بوسه دیده ای؟ مرا به بالش خیسم می برد و اشک های تبعید شده به بعد از نیمه شب.

شمارگان سال های بی تو به 10 رسید، اما هنوز من ماندم و آخرین نگاهم که به نگاهت آویخته. پرسیدی: خطرناک است. گفتم: هر دردی در قفسه سینه خطرناک است. همین. رفتی و من نمی دانستم این آخرین نگاه را چقدر باید ببلعم.  از همه رنگ های سیاه دنیا متنفرم و  همه مرثیه های دنیا نیز.

باور می کنی؟ هنوز شانه هایم ، شانه های مردانه و صبورت را کم دارد، برای تکیه کردن. باور می کنی؟ من هنوز همان دخترک نیازمندم  با آن دست های کوچک و تو هنوز آن بابای صبور و مهربان با دست هایی بزرگ و لبخندی پهن. 

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت16:25توسط سهيلا بيگلرخاني |
لحظه ای دیوانگی، عدد بده
درست موقع طوفان عصر به سرمان زد زیر باران بهاری خیس خیس بشیم. راه افتادیم از سر امیر آباد به سمت آریاشهر. باران که شدیدتر شد، دیوانگی ما هم شدت گرفت. رسیدیم به تقاطع شیخ فضل الله. پیشنهاد دادم بیا از روی پل بگذریم، کنار مسیر ماشین ها. بالای پل که رسیدم، هوس کردم بپرم پایین. بلند خندیدم. دوستم دستم را گرفت و کشید و فرصت پریدن از دست رفت. همیشه وقتی از ارتفاع پایین رو نگاه می کنم، دلم می خواد بپرم. درست مثل یه پرنده. می دانم آخرش افتادنه، اما ارزش یه لحظه پرواز در آسمان بیشتر از صد بار افتادنه. دکترا می گن این یه نوع فوبیای ارتفاعه، اما من اسمش رو می ذارم لذت یه لحظه پرواز. خیس خیس که شدیم، باران هم بند آمد و نوبت خوردن یه غذای داغ فرا رسید. کاش پرنده می شدم، حتی برای یه لحظه و بعد تمام عمرم را می دادم به تاوان این هوس. چند ماه قبل برای تهیه گزارش رفته بودم بالای برج میلاد. یک لحظه که از میله ها خم شدم پایین، این هوس چنان به دلم افتاد که اگر مامور برج کنارم نبود و نگاه مضطربش، میله ها را رد می کردم. فکرش را بکنید فقط چند میله میان من و آرزویم فاصله بود. این آخری هم برای دوستداران موسیقی نامجو. این دیوانگی را عدد بده!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت0:55توسط سهيلا بيگلرخاني |
یک اتاق پر از گل
چند سال قبل کتابی خواندم از کاترین پاندر در آن توصیه کرده بود، اگر می خواهین اتاقی زیبا داشته باشین، اول همه اثاثیه زشت رو از اون بیرون بیارین بعد یه کالای خوشگل براش بخرین، به تدریج اتاق خودش اثاثیه زیبا رو جذب می کنه. این قانون واقعا اتاق من رو به یه فضای جذاب و دلنشین تبدیل کرده. اگه این قانون در مورد اتاق می تونه جواب بده، چرا در مورد وجود انسان جواب نده. حتما اگه خصلت های نازیبا و انرژی های منفی رو از وجودمون پاک کنیم، جا برای انرژی مثبت باز می شه.

دیو چو بیرون رود             فرشته د رآید

کلمات هم شاید اولین اثاثیه قابل تعویض باشن. قلب ما که در لحظه اول دیده نمی شه، اما زبانمون شنیده می شه. شاید بعضی کلمات مفاهیم مشترکی داشته باشن، اما شخصیت اونا حتما با هم فرق داره و قطعا انرژی اونا. بد نیست امتحان کنیم. شاید اتاق وجودمون اونقدر دل انگیز و زیبا بشه که دیگه احتیاج به زیبایی بیرون نداشته باشیم.

عصر یکی از دوستام که بهش توصیه انرژی مثبت رو کرده بودم، بهم گفت که خیلی موفقیت آمیز بوده. انگار رنگ باز کرده بود. صورتش می خندید. از زیر پوست نه لبخند آبکی لب ها. افسردگی هاش تموم شده بود و مشکلی با یکی از اعضای خانواده اش داشت. تشکر اون انگار یکی از همون اثاثیه زیبای اتاقم بود که فضا رو دل انگیز تر کرد.  یه صحبت درگوشی،  این روزا به تک تک این اثاثیه زیبا نیاز دارم، تا سنگام رو با خودم وابکنم. تا از خودم غفلت می کنم طوری تو هزار توی گذشته گم می شم که پیدا کردنم برای خودم هم سخت می شه.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت0:6توسط سهيلا بيگلرخاني |
لباس روشن هم ممنوع
هر روز كه مي گذره انگار اجراي طرح مبارز با بدحجابي دچار برخوردهاي سليقه اي بيشتري مي شود. ديروز دختري رو توي ميدان ونك متوقف كرده بودند كه اصلا بد حجاب به حساب نمي اومد. كارت ماشين يه دختر ديگرو گرفته بودند. ازش پرسيدم چي شده يه اشاره به سر و وضعش كرد و گفت: مثلا من بدحجابم. مانتوي كرم و شال كرم پهن و صورت بدون آرايش و موهايي كه خيلي ساده به پشت سر شانه شده بود. هم تعجب كردم و هم از هول گير افتادن در رفتم. انگار اگر سوار ماشين خودت باشي دردسرات با نيروي انتظامي بيشتره. صحبت خانم ها توي اتوبوس گل انداخت. يكي مي گفت، نمي تونن جلوي مردم رو بگيرن. اون يكي از تجربه سال هاي دور مي گفت. اون موقع جوراب پاريزين پوشيدن با شلوار جرم داشت يا مانتوي رنگي و همين جرم پاتو به كلانتري باز مي كرد. حيرت كردم. همه طوري حرف مي زدند كه انگار مردم يه طرف خطن و نيروي انتظامي يه طرف. مفهوم همه واژه ها توي ايران انگار به هم ريخته باشه. امنيت، پليس، آرامش و... وقتي سر كردن يه شال رنگ روشن يا ست كردن كيف و كفش سفيد يا قرمز جزو مصاديق بارز بدحجابي و مخل امنيت جامعه به حساب بياد و برات استرس به وجود بياره، مفهوم امنيت اجتماعي رو كجا بايد جستجو كرد؟ وقتي همه خودشون در خط مقابل مجريان امنيت جامعه مي بينن و به خاطر جرم لباس روشن از تير رس نگاهشون فرار مي كنن، رابطه پليس و مردم چطور تعريف مي شه؟ حالا همه اينا رو داشته باشين به اضاف اين كه ثروت مردم و ماليات هاي اونا مخارج اين طرح ها رو تامين مي كنه!!!!!!!

اين عكس رو هم از زیر تیتر  داشته باشيد.

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت15:13توسط سهيلا بيگلرخاني |
زخم هایی چه عمیق

زخم های عمیق روحم هنور التیام نیافته، همینه که با یک بحث ساده شغلی، سر باز می کنه. مثل یه درد کهنه که می خوای وانمود کنی وجود نداره. عصر رفتم سنگ کوارتز صورتی خریدم برای تقویت توانایی عشق ورزیدن و آرامش روح. ناز نازی شدم و آسیب پذیر. از اون پوست کلفت خبری نیست. چه می کنه زخم های زمان با دل آدمیزاد!

+نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت23:13توسط سهيلا بيگلرخاني |
کاش قضاوتی در کار بود
چی می شه گفت خودتون ببینید و قضاوت کنید. به خاطر جرمی که به شهادت قضات اصلا جرم نیست و عرف است، فریاد کمک دخترک به آسمان می رسد و از آن بدتر تمام اعتمادش به آنان که باید اعتماد کند از بین می رود. یک فیلم کوتاه از طرح مبارزه با بدحجابي.
+نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت0:49توسط سهيلا بيگلرخاني |
خود شناسی
از دست این سهیلا خسته شدم. چقدر آویزونه منه!!!
+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت0:1توسط سهيلا بيگلرخاني |
خدا را رحمی ای منعم ....
+نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت0:53توسط سهيلا بيگلرخاني |
مکاشفه
گفتا من آن ترنجم که اندر جهان نگنجم       گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی

خلاصیم نیست از این ترنج  محسن نامجو انگار. فریاد شوریدگی و شیدایی.

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر     آری شود لیک به خون جگر شود

آوایی که گویی حنجره ای از پیشینیان به عاریت گرفته باشد. آه.... نمی دانم چرا این آوا مرا با خود می برد به سوی مولانا.

هیچ آداب و ترتیبی مجو    هر چه می خواهد دل تنگت بگو

آدابی نیست در موسیقی نامجو... خود را در بند سنتی و مدرن و راک و بلوز نمی کند. می آمیزد تا آوای شیدایش بر سوز گیتار نشیند.

بهانه ورود را داشته باشید ... یک بار در جمع دوستانم گفتم هیچ عشقی غنی تر و پربارتر از همان عشق درونی و آن که رنگ خدایی دارد، نیست. دوستان خندیدند.... با این همه انگار همه عشق های دیگر بازی و شوخی باشد. طنز زندگی، همین. عشقی که در گیر و دار ظاهر و موقعیت و شرایط باشد، غیر از طنز چیست؟ چه کسی را بی منت تر از خدا می توان عشق ورزید و از او طلب عشق کرد؟

دلم برای حرم مولانا تنگ شده و برای آن خانقاه کوچک کوچه پشتی. جایی که همه ظواهر رنگ می بازد تا وجود آدم نقاب از رخ برگیرد. چه می پوشی؟ صورت را چگونه آراسته ای؟ چه قرائتی از مذهب داری؟ چگونه خدا را عاشقی؟ حجاب ظاهرت کو؟ همه بی معنی می شود. کنار هم می نشینی بغل به بغل بدون این که هم شانی و هم کفوی مهم باشد.

ببخشید بخش عارف وجودم انگار بیدار شده باشد.  گریه بودم، خنده شدم.... مدتی در تبعید بود. بخشی که بارها به من نهیب می زند، برو همه لذت و زحمت موانست با مردم را رها کن و برو . سر به کوه بگذار. قالب تنگ خاکی را رها کن....... کاش می شد.  گفتا تو بندگی کن ...

+نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت23:30توسط سهيلا بيگلرخاني |
بیابان را سراسر مه گرفته........
+نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت0:53توسط سهيلا بيگلرخاني |
جانی و صد آه
زن این جوری عاشق می شود.(وبلاگ نعیمه) "وحشی" شرحی زنانه از سیمون دوبوار. مگر عشق، زنانه و مردانه دارد. غیر از بی پروایی معصومانه زنانه. آنقدر که گناه عقب می نشیند. تن هم سهم خود را می طلبد در این میان. جان اجازه مصادره همه عشق را ندارد. این ودیعه ای است برای هر دو تا تن و جان یکی شدن را تجربه کنند و صد البته روحی عاصی که تن را سرکش می کند. آنکه وحشی شدن زن نامیده می شود. خرق عادت. می آویزد. می گریزد و ....  مصلحت اندیشی کجا و این حس ناب کجا؟؟  جانی و صد آه .....

دلم می خواست از شهری که به یک پادگان بزرگ شبیه شده بنویسم. لابد زیاد از این طرح خنده دار مبارزه با بدحجابی خوندین. پس بی خیال. دلم می خواست از ماجرای خنده داری که هفته گذشته یکی دو روز روی اعصابم رفت، بنویسم، اما.....

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت0:47توسط سهيلا بيگلرخاني |
جبران رانده شدن از بهشت
باز ارديبهشت آمد تا زمين را از عشق پريشان كند.

ارديبهشت رو دوست دارم. انگار درهاي بهشت به جبران رانده شدن از بهشت سالي يك ماه به روي رانده شدگان باز شود. به جبران گناه مادرمان و تبعيت پدرمان. به جبران خوردن سيب ممنوعه. درهاي بهشت باز است، خوردن سيب هاي ممنوعه هم آزاد. توي اين ماه گاهي بوسه هاي خدا رو روي موهام حس مي كنم.

+نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت13:21توسط سهيلا بيگلرخاني |