دختر پرسید: سهیلا چطور گذشت؟ زبانم بی تفاوت چرخید: مهم نیست می گذره. اما نگاه خیسم پرده دری کرد. کی می گه مهم نیست. همین رنگ های سیاه کافی است تا مرا ببرد به 20 شهریور 10 سال قبل. از هرچه رنگ سیاه متنفرم. هر چه مرثیه. هر چه اشک و فریاد. هیاهوی خانه. مرا می برد به تمام اشک های خشک شده و فریادهای خفه شده.
شمارگان سال ها به 10 رسید، اما هنوز آن نگاه ها ته دلم را خالی می کند. هنوز نگاهم به آخرین نگاهت آویخته است.
ساعتی از صبح گذشته است. پا به حیاط می گذارم. نگاه ها ته دلم را خالی می کند. درست مثل نگاه گوسفندی که به مسلخ می برندش. لبخند می زنم، بی خیال. از صبح که بعد از شیفت شبانه زدم بیرون، دلم یک جوری بود. صبح با من قرار داشتی، نیامدی. یادت هست؟ رفته بودم دندانپزشکی. دندانپزشک با اخم جوابم کرده بود: زود برو خانه. همین. توی اتوبوس چند لحظه پلک هایم روی هم افتاد. زیر پلکم دیدم، تو را از دست داده ام. پلکم را باز کردم و خندیدم. از حیاط می گذرم. نگاه ها دنبالم می کنند. یکی دو پله بهار خواب را بالا می روم. در هال باز است. قیافه خانه به هم ریخته. چه رنگ سیاهی. نگاه ها، باز همان نگاه ها. می گردم دنبالت. نیستی. اهل خلف وعده نبودی. سراغت را می گیرم. نگاه ها وحشت زده تر می شوند. کسی جواب نمی دهد. نگاه ها حرف می زنند. چقدر فریاد می کشم و سر به دیوار و زمین می کوبم، یادم نیست. آنقدر که حنجره ام خاموش می شود و دستی که به حایل دیوار و سر من برخاسته کبود. سیاه بر تنم می کنند.
چند روز بعد در اضطراب می گذرد و انتظار. چه دلشوره ای دارم. دهانم به خوردن باز نمی شود. از یک ماه قبل این دلشوره به جانم افتاد. نمی بینی لاغر شده ام؟ چشمم به در است. منتظرم تا در باز کنی و بیایی. گوشم به تلفن. شاید خبری از تو داشته باشد. نگاهم هر از چند گاهی میان هیاهوی خانه تو را با آن لبخند پهنت می بیند. از هر چه رنگ سیاه متنفرم و از هر چه مرثیه توی دنیا.
چه آرام روی میز فلزی خوابیده ای. بی درد. بی اندوه. حتی بی آن لبخند پهنت. توی پارچه بزرگ سفیدی پیچیده شده ای. قول می گیرند نه لمسی باشد و نه حرفی. فقط نگاهی از دور. ولع بوسیدنت را دارم . ولع در آغوش گرفتنت. نشنیده می پذیرم و می دوم. دستانم که به سوی صورتت دراز می شود، دستان مردانه ای بازوان نحیفم را چنگ می زند. حسرت بوسه آخر ته دلم می ماسد. حسرت آغوش گیری آخر هم. تمام زورم را جمع می کنم و می دهم به پاهایم. حنجره ام به کمک می آید. کسی فریادهایم را جدی نمی گیرد. چشمان خیس ملتمسم را هم. التماس هایم به در و دیوار سرد می خورد و سیلی می شود توی صورتم. تکانی نمی خوری. حتی نگاهم نمی کنی. حساسیتت تمام شده؟ علاقه ات ته کشیده؟ مرا می کشند و می برند. انگشتان مردانه شان بازو هایم را آزار می دهد. تو این همه بی تفاوت نبودی. تمام می شوم. چشمانم خشک می شود. پاهایم لمس و حنجره ام خاموش. فقط نگاهم سیاهی را می بیند. چقدر رنگ سیاه. از تمام رنگ های سیاه دنیا متنفرم. گوش هایم فقط مرثیه می شنود. از تمام مرثیه های دنیا متنفرم. مرثیه مرا به حسرت ماسیده ته دلم می برد. به حسرت آخرین بوسه. آخرین آغوش گیری. خداحافظی بی بوسه دیده ای؟ مرا به بالش خیسم می برد و اشک های تبعید شده به بعد از نیمه شب.
شمارگان سال های بی تو به 10 رسید، اما هنوز من ماندم و آخرین نگاهم که به نگاهت آویخته. پرسیدی: خطرناک است. گفتم: هر دردی در قفسه سینه خطرناک است. همین. رفتی و من نمی دانستم این آخرین نگاه را چقدر باید ببلعم. از همه رنگ های سیاه دنیا متنفرم و همه مرثیه های دنیا نیز.
باور می کنی؟ هنوز شانه هایم ، شانه های مردانه و صبورت را کم دارد، برای تکیه کردن. باور می کنی؟ من هنوز همان دخترک نیازمندم با آن دست های کوچک و تو هنوز آن بابای صبور و مهربان با دست هایی بزرگ و لبخندی پهن.
دیو چو بیرون رود فرشته د رآید
کلمات هم شاید اولین اثاثیه قابل تعویض باشن. قلب ما که در لحظه اول دیده نمی شه، اما زبانمون شنیده می شه. شاید بعضی کلمات مفاهیم مشترکی داشته باشن، اما شخصیت اونا حتما با هم فرق داره و قطعا انرژی اونا. بد نیست امتحان کنیم. شاید اتاق وجودمون اونقدر دل انگیز و زیبا بشه که دیگه احتیاج به زیبایی بیرون نداشته باشیم.
عصر یکی از دوستام که بهش توصیه انرژی مثبت رو کرده بودم، بهم گفت که خیلی موفقیت آمیز بوده. انگار رنگ باز کرده بود. صورتش می خندید. از زیر پوست نه لبخند آبکی لب ها. افسردگی هاش تموم شده بود و مشکلی با یکی از اعضای خانواده اش داشت. تشکر اون انگار یکی از همون اثاثیه زیبای اتاقم بود که فضا رو دل انگیز تر کرد. یه صحبت درگوشی، این روزا به تک تک این اثاثیه زیبا نیاز دارم، تا سنگام رو با خودم وابکنم. تا از خودم غفلت می کنم طوری تو هزار توی گذشته گم می شم که پیدا کردنم برای خودم هم سخت می شه.
اين عكس رو هم از زیر تیتر داشته باشيد.
زخم های عمیق روحم هنور التیام نیافته، همینه که با یک بحث ساده شغلی، سر باز می کنه. مثل یه درد کهنه که می خوای وانمود کنی وجود نداره. عصر رفتم سنگ کوارتز صورتی خریدم برای تقویت توانایی عشق ورزیدن و آرامش روح. ناز نازی شدم و آسیب پذیر. از اون پوست کلفت خبری نیست. چه می کنه زخم های زمان با دل آدمیزاد!
خلاصیم نیست از این ترنج محسن نامجو انگار. فریاد شوریدگی و شیدایی.
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود لیک به خون جگر شود
آوایی که گویی حنجره ای از پیشینیان به عاریت گرفته باشد. آه.... نمی دانم چرا این آوا مرا با خود می برد به سوی مولانا.
هیچ آداب و ترتیبی مجو هر چه می خواهد دل تنگت بگو
آدابی نیست در موسیقی نامجو... خود را در بند سنتی و مدرن و راک و بلوز نمی کند. می آمیزد تا آوای شیدایش بر سوز گیتار نشیند.
بهانه ورود را داشته باشید ... یک بار در جمع دوستانم گفتم هیچ عشقی غنی تر و پربارتر از همان عشق درونی و آن که رنگ خدایی دارد، نیست. دوستان خندیدند.... با این همه انگار همه عشق های دیگر بازی و شوخی باشد. طنز زندگی، همین. عشقی که در گیر و دار ظاهر و موقعیت و شرایط باشد، غیر از طنز چیست؟ چه کسی را بی منت تر از خدا می توان عشق ورزید و از او طلب عشق کرد؟
دلم برای حرم مولانا تنگ شده و برای آن خانقاه کوچک کوچه پشتی. جایی که همه ظواهر رنگ می بازد تا وجود آدم نقاب از رخ برگیرد. چه می پوشی؟ صورت را چگونه آراسته ای؟ چه قرائتی از مذهب داری؟ چگونه خدا را عاشقی؟ حجاب ظاهرت کو؟ همه بی معنی می شود. کنار هم می نشینی بغل به بغل بدون این که هم شانی و هم کفوی مهم باشد.
ببخشید بخش عارف وجودم انگار بیدار شده باشد. گریه بودم، خنده شدم.... مدتی در تبعید بود. بخشی که بارها به من نهیب می زند، برو همه لذت و زحمت موانست با مردم را رها کن و برو . سر به کوه بگذار. قالب تنگ خاکی را رها کن....... کاش می شد. گفتا تو بندگی کن ...
دلم می خواست از شهری که به یک پادگان بزرگ شبیه شده بنویسم. لابد زیاد از این طرح خنده دار مبارزه با بدحجابی خوندین. پس بی خیال. دلم می خواست از ماجرای خنده داری که هفته گذشته یکی دو روز روی اعصابم رفت، بنویسم، اما.....
ارديبهشت رو دوست دارم. انگار درهاي بهشت به جبران رانده شدن از بهشت سالي يك ماه به روي رانده شدگان باز شود. به جبران گناه مادرمان و تبعيت پدرمان. به جبران خوردن سيب ممنوعه. درهاي بهشت باز است، خوردن سيب هاي ممنوعه هم آزاد. توي اين ماه گاهي بوسه هاي خدا رو روي موهام حس مي كنم.
