حدود یک سالی شعرهام رو تبعید کردم. حالا انگار زمان تبعید سر اومده. عصر بی خبر اومدن، حتی اجازه ندادن سخنرانی تموم بشه. دلم نیومد اینجا ثبتشون نکنم.
نمک ته دلم پاشیده باشند انگار
خبری در راه است
یخ و نمک
نابودی کامل تا زندگی دوباره جوانه زند
****
چشمانم هنوز لبالب نشده
کاسه ای سر خالی
انتظار مبهم
می آیی؟ شوق کاسه را لبریز کند
****
لحظات مصلوب اراده تو
انتظار می بارد از آسمان
فاصله اوج می گیرد
از هفت خوان می گذرد
تا عدد مقدس صلیب را از بیخ و بن برکند
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 0:43 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
موهام رو شونه می کردم، با دیدن تارهای سفید میون دسته های سیاه غصه ام گرفت. نگاهم که به ریشه سیاهش افتاد، یادم اومد این سفیدی ها مش نه تحفه فلک. عادت نکردیم نیمه خالی لیوان رو ببینیم تا نیمه پر؟ دلم نیمه پر رو می خواد. راستی کسی می آید با من از روی پرچین ها بگذریم و به اون سر افق بریم؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 1:55 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
صبح دلم گرفته بود. می خواستم گریه کنم، اما دیدم وقت ندارم. شاید فردا. فردا درباره اش فکر می کنم. امروز کلی کار دارم. باید بستنی بخورم، زیر بارون بهاری حسابی خیس بشم، درختایی رو که فقط ۱۰ روز از سال ارغوانی رنگ می شن نگاه کنم،(سال دیگه کی مرده کی زنده؟) همه رنگ سبز تازه دور و برم رو با چشمام ببلعم. ریه هام رو پر هوای لطیف بهاری کنم، دوباره عاشق بشم و از همه مهم تر بازم بستنی اونم از نوع آیس پگ بخورم. اوووووه این همه کار. فردا، شاید فردا وقت داشته باشم به گریه کردن فکر کنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 0:56 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
گاهی زن بودن خیلی مصیبت دارد. همین که در آفریقا یا برخی نقاط ایران متولد نشده ایم باید خدا رو شکر کنیم انگار. بقیه پیشکشمون. دوست کردی داشتم که در کودکی ختنه شدن رو تجربه کرده بود. تجربه وحشتناکی است.
اینجا رو بخونید. یه مطلب درباره ختنه دختران.
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 3:0 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
گاهی یک اتفاق برای تغییر مسیر زندگی آن هم به اندازه ۱۸۰ درجه کافی است. شاید اگر دختری که شهریار عاشق او بود، جواب مثبت داده بود، دیگری شهریاری پا به عرصه شعر و ادبیات ایران نمی گذاشت و پزشکی می شد مانند بقیه پزشکان بی نام و نشان. یک اتفاق به ظاهر تلخ شاعری را به ادبیات ایران هدیه داد که صدها اتفاق شیرین این قابلیت را نداشت. هفته قبل یکی از بهترین دوستانم گرفتار شد. انگار اتفاق به ظاهر تلخ زندگی او هم کار خود را کرده. شخصیت او حالا هر روز بیشتر از دیروز پخته تر می شود و شکل می گیرد. انگار سال های آتی را ببینم. شخصیتی که خواهد درخشید و نامش از یک روزنامه نگار عادی فراتر می رود. بگذریم که ما اختلاف عقیده های کم و بیش اساسی هم داریم، اما گرفتاری هفته پیش او نشان از همین بلوغ داشت. گاهی یک اتفاق تلخ، اتفاقات بسیار شیرین را درپی دارد و زندگی را به سمتی می برد که پیش از این تصورش را هم نداشتیم. ... آینده سلام ...
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:35 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
پگاه عزیز منو به بازی آرزوهای سال نو دعوت کرد. گذشته از آرزوهای عمومی مثل صلح و آسایش، من می خوام آرزوهایی شخصی تری رو مطرح کنم. هرچند به قول استاد، همین آرزوهای شخصی هم می تونه عمومی بشه. بگذریم
یه اعتراف، کمتر از دو سال من اندیشه ها و دنیام رو محدود کرده بودم به یه نقطه خاص و یه نفر. دنیام اونقدر کوچیک شده بود که نمی شد نفس کشید. اما بالاخره دیوارها رو شکستم تا سقف کوتاه دنیام خراب شه و اندک اندک اتفاقات خوش از راه رسید تا اینکه شیرین ترین اتفاق سال ۸۵ برای من درست تو روزای آخر پیش اومد. زمانی که انتظارش رو نداشتم. اومد تا سال تحویل امسال برام بهترین باشه و باز هم اتفاقات شیرین پشت سر هم بیان. زندگی انسان چیزی نیست جز اندیشه هایش.
برای همه دوستان اندیشه ای مثبت، باوری وسیع، آرزوهای بزرگ و دنیایی بزرگتر آرزو می کنم.
من هم کنج ذهن و روزهای نارنجی رو به این بازی دعوت می کنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 17:47 توسط سهيلا بيگلرخاني
|