دیگر شکی نیست. شهرام جزایری جلوی دوربین تلویزیون ظاهر شد تا بگوید توسط برادران محترم اطلاعات دستگیر شده است. سر سال نو خبر خوبی بود. اما از خبرای دیگه نمی شه غافل شد. اوضاع بر وفق مراد نیست. ایران متحدی رو که روش خیلی حساب می کرد از دست داده و هر روز هم انگار دایره تنگ محصور کننده ایران تنگ تر می شه. هر روز یه بهونه یه روز بهونه تاخیر پرداخت قسط های وام و یه روز دیگه رو راست نبودن ایران تو بحث هسته ای. سرمان به خرید شب عید و هیاهوها گرمه. دلم می خواد باور کنم سال آینده، سال خیلی بهتریه، اما به قول یکی از دوستام اوضاع است دیگه اوضاع.
به هر حال سال نو مبارک.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 2:3 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
یه
تحلیل جالب و واقع گرایانه درباره فیلم ۳۰۰ . راستی چرا امروز رو رها می کنیم تا به چند هزار سال قبل بچسبیم؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 12:50 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
در آسمان دلم صدها پرنده پر می زنند، اما تنها عقابی تیز پرواز خورشید را نشانه رفته است.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 0:48 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
باران می بارد تا محبت تو دوباره در خاک تفتیده تنم جوانه زند. بهار می آید. تو برمی گردی. می دانم.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 1:28 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
وچند مطلب خواندنی از
قم امروز
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 23:26 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
۱ـ نقاب یک ساله شد. تو این یه سال نقاب هر لحظه با من بوده و گاهی بهترین مونس تنهایی هام. یه گوش شنوا که قضاوت نمی کنه. یادمه اون موقع با پست
تصادف شروع کردم. شرح ماجرای یه تصادف.
یه اعتراف، هنوز ترس اون تصادف ته دلمه. به خصوص وقتی راننده موزیک کوبس کوبس رو با صدای بلند گذاشته و لایی می کشه. یه جور تداعی خاطره. فرهنگ رانندگی دیگه.
۲ـ نمی دونم برای این یکی چی بنویسم. فقط این صورت حاصل بازداشت دختر جوون با دوست پسرشه.

+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 2:42 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
۱ـ من رسما به همشهری خانواده پیوستم. اولین گزارشم هم گفت و گو با یه واسطه خرید و فروش نوزادانه. البته برای این موضوع یه پرونده نوشتیم. گپ و گفت جالبی بود. شما فکر می کنین مبادله نوزاد بین یه خانواده فقیر و یه خانواده پولدار غیر انسانیه یا انسانی؟ ما حق داریم سرنوشت یه بچه رو حتی اگه مرفه تر بشه تغییر بدیم؟
۲ـ خوشحالم از این همکاری تازه. حالا شاید آسوده تر بتوونم، پیشنهادای کاری رو برای سال بعد بررسی کنم. دلم نمی خواد تو محیطی کار کنم که پر حرفای خاله زنکی باشه و از همه بدتر رقابت خنده دار اینکه من نزد رییس محبوب ترم. مساله ای که متاسفانه مبتلابه بعضی از کارمندانی خانمه
متاسفانه. البته خیلی محدود. شاید جذابیت های زنانه هم بخشی از مهارت کار کردن باشه. نمی دونم. اما اصلا دلم نمی خواد شاهد این جور رقابت های احمقانه باشم. وای به حال اینکه یه سرش من باشم. متاسفانه محیط های کاری ما هنوز پر آسیب های جدیه.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 0:11 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
دیشب یکی از دوستامو که یک سالی بود گم کرده بودم تو اینترنت پیدا کردم و کلی چت کردیم. البته من این دوستمو تا به حال از نزدیک ندیدیم. این هم از مزایای چت. راستی شده تو این دنیای مجازی دوستی پیدا کنین و بسیار با اون صمیمی بشین اما هنوز نه تنها اسمش بلکه جنسش رو هم ندونین و تنها چیزی که شما رو به هم ربط می ده همون انسان بودن هر دو باشه؟ جالب نیست؟ کجا می شه چنین دوستی رو تجربه کرد؟ دوستی فارغ از جنسیت؟ چه با جنس مخالف چه با جنس موافق. نمی تونم زندگی رو بدون این دنیای جذاب تصور کنم!
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 0:43 توسط سهيلا بيگلرخاني
|

شهرام جزایری در رفت. غیر از این انتظار داشتین؟ مگر قرار بود قانون از کجا آورده ای اجرا بشه؟ از اینا گذشته چند سال قبل تو محاکمه شهرام جزایری تنها کسانی که در معرض سئوال قرار نگرفتن، همونایی بودن که رشوه های کلان ببخشید کمک های کلان از آقای جزایری دریافت کردن. بگذریم روزگار دیگه یک به خاطر چند صد تومن باید سال ها تو حبس بمونه، یکی ..... یاد این شعر باباطاهر افتادم .
یکی را داده ای صد ناز و نعمت یکی را قرص نان آلوده در خون
چقدر مناسبت داره نمی دونم.
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 20:30 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
اجازه بدین آخرین ناامیدانه رو هم بنویسم. البته با عرض معذرت این هم شخصیه. کاریش نمی شد کرد.
من و مشکلاتم
من و زرین رفته بودیم خرید. موهای حالت دار برای ما شده دردسر. فروشنده کلی تبلیغ کریستال مو رو کرد. ما هم به خاطر اینکه هر روز موقع برس کشیدن کچل نشیم، هر دو خریدیم. چشمتون روز بد نبینه. موهامون شد مثل برق گرفته ها. اگه قبلا گاه گداری سشوار دست می گرفتیم، حالا یه بند سشوار دستمونه. از همه بدتر داغ چند هزار تومنی که فروشنده خوش سر و زبون به دلمون گذاشت. شما جای من بودین با اون کاسه واجبی چی می کردین؟
این یکی هم داشته باشین. چند ماه پول جمع کردم و با ذوق هزار جور داروی لاغری خریدم تا چند کیلو وزن کم کنم. خوشحال از اینکه چند سانتی از عرضم کم شده، با اعتماد به نفس رفتم خرید لباس. کوچیکترین سایز اون لباس بازم برام گشاد بود. فروشنده که یه خانم همچی پروار بود، پشت چشم نازک کرد و گفت: خانم یه کم بخور چاق شی. این چه وضعیه داری. بعد هم مسیر نگاهش رو هیکل گرد و قلمبه خودش چرخید. انگار بخواد با زبون بی زبونی بگه: ای گشنه آفریقایی!
این هم آخریش باور کنین دیگه امیدوارانه می نویسم. اما از شوخی گذشته باور کنین همه شرایط دور و برمون به اندازه کافی ناامیدانه هست. پس ما چرا به دلخوشی های کوچیکمون نخندیم؟
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 1:25 توسط سهيلا بيگلرخاني
|