تبليغاتX
نقاب

نقاب

اگه نقاب نبود، دنيا چه رنگي مي‌شد؟.....
ناامیدانه 3 ( برف و باد )
چه بادی می وزید عصر

اشک هم قهر کرده بود

باد آن را با خود برده باشد، انگار

پیش از این کمتر ناز می کرد

می گویند از کلفتی پوست است

شاید هم خراش های بی شمار روح 

یکی دوتا فرقی ندارد

قلب داشتن و عشق ورزیدن احمقانه نیست؟

چه بادی می زید عصر

باد برف

سیاه نه سپید

+نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت1:35توسط سهيلا بيگلرخاني |
ناامیدانه 2
امروز در این شهر چو من یاری نیست

آورده به بازار و خریداری نیست

آنکس که خریدار بدو رایم نیست

وآنکس که بدو رای خریدارم نیست

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت3:19توسط سهيلا بيگلرخاني |
یک گریز
قرار بود ناامیدانه بنویسم اما راستش به خاطر دیروز هنوز سرشار از انرژیم. دیروز چند ساعتی با یکی از دوستای خیلی خوب و دوست داشتنیم گپ زدم. چندین ماه سفر دور دنیا بود و دور از دسترس. کلی انرژی گرفتم. پر انرژی و خاصه. از اون آدما که شاید سال ها بگذره و یکی مثل اونا به دنیا بیاد. کلی دلم براش تنگ شده بود.
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت2:42توسط سهيلا بيگلرخاني |
ناامیدانه 1
اینقدر مساله برای نا امید شدن هست که از این به بعد هر بار یکی رو می نویسم. پس این هم اولین نامیدانه:

نصف شب باشه، بعد از یک هفته قرار باشه یه گزارش مزخرف رو تا فردا تموم کنی، بنویسی و بنویسی و بعد یه هو همه نوشته هات بپره. دوباره مجبور شی از سر بنویسی. از همه اینها گذشته سیستمت ویروسی شده باشه و یاهو مسنجرت مسدود. این وسط لاس چت هم تعطیل. چه شبی بشه اون شب. به خدا... بعد از همه این دردسرا تازه این ویروس لعنتی با فایلای که جابه جا می کنم رو فلاپی هم می شینه. این یعنی انتقال گزارش مصیبت عظمی. حالا بگین از این ناامیدانه تر وجود داره. حق دارم خودم رو بکشم؟ تموم نشده ! این یک رو هم داشته باشین. فردا شب هم با ۴ ـ ۵ تا خبر مزخرف در خدمتیم. این خبرا هم دست کمی از این گزارش نداره.. باور کنین من عاشق حرفه ام هستم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت3:3توسط سهيلا بيگلرخاني |
اتفاق؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 یک جوان حین صعود به برج آزادی درگذشت. خبر کامل را در بازتاب بخوانید.  

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت0:28توسط سهيلا بيگلرخاني |
مرگ
خبر کوتاه است، کوتاه کوتاه. پسر نوجوانی حدود ۱۷ ساله در یکی از مناطق جنوبی پایتخت در اثر بلند کردن الم سنگینی در روز عاشورا درگذشت.
+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت23:33توسط سهيلا بيگلرخاني |
الاکلنگ مذهبی

شاید این روزها به خاطر محرم دوباره آزارم می دهد. احساسی که گاهی مرا تا لبه پرتگاه می برد و می آورد. روزهای عزاداری بیش از هر چیز برایم حسی نوستالژیک را زنده می کند. حسی که با تغییر ساختار عزاداری به ویژه در مجالس زنانه کم کم رنگ می بازد و آنچه می ماند به قول معنوی ترین آدم زندگیم کارنوالی مذهبی است که با دلایل متعدد برپا می شود. دچار وسواس فکری و اعتقادی شده ام. از شرک می ترسم. نمی دانم اگر به گفته مداحان که متاسفانه رسانه ها نیز به آن دامن می زنند، برای گرفتن حاجت دامن امام حسین و اصحابش را بچسبیم، پس جای خدا کجاست؟

 

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید   دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

 

انگار قدرت آن منبع بی نهایت نادیده گرفته شده باشد.

و اگر برای حاجت روا شدن و... در مجالس عزا شرکت کنیم، پس جای گرامیداشت مردی بزرگ چون حسین کجاست؟ همیشه با عبادت برای طلب مراد مشکل داشتم. اکنون با این همه آرایه مذهب شیعی ایرانی به اسلام هم مشکل دارم. امامان را دوست داشته ام و دارم، اما نمی توانم، آنطور که بقیه می توانند تمام چشم امیدم به آنها باشد. نمی توانم بحث شفاعت را آنگونه که تشریح می کنند هضم کنم. نمی توانم بین رابطه ام با خدا کسی را قرار دهم. این دوگانگی آزارم می دهد. از همه بدتر مراسم محرم! انگار این بر سر زدن ها و گریه ها رابطه ام را با امام حسین کمرنگ می کند. چرا تمام عشق و اطاعت ما باید با گریه رنگ آمیزی شود. حالم از آنهایی که پس از یک گریه طولانی و فریاد کشیدن احساس می کنند تمام گناهانشان پاک شده و ثواب عالم را انجام داده اند. به هم می خورد. حتی از نوحه سرایانی که با هر ترفندی شده می خواهند اشک مخاطب را درآوردند و در این میان به دل مادری که باید جوانش را جای علی اکبر تصور کند هم رحم نمی کنند. این همه گریه بی معنی که اغلب با دلشکستگی های کاملا مادی گره خورده و به همت مراسم محرم لعاب معنوی می گیرد، یاغیم می کند. آنقدر که قید مراسم را از بیخ و بن می زنم. و بعد احساس گناه از راه می رسد. انگار دوست داشتن و بزرگی مردان خدا این وسط گم شده باشد. نمی دانم رابطه ایمان با جوانانی که تا یک روز قبل از محرم صدای موسیقی کوبس کوبس شان مردم را آزار  می داد و حالا صدای نوحه حسین حسین آن هم با آن شیوه که بیشتر شبیه حوسه حوسه می شود، چیست و همینطور زنان و دختران اهل منبر و نوحه. از همه بدتر اعتراف می کنم، این همه لعن و نفرین در دعاها منتسب به عاشورا برایم قابل هضم نیست. دین احتمالا یعنی عشق و بخشش حتی نسبت به دشمن. جنبه ای که به تمامی در محرم نادیده گرفته می شود. آیا امام حسین از اینکه قرن ها دشمنان و قاتلانش و منتسبان به آنها نفرین شوند، لذت می برد؟ و تکرار این نفرین ها ثوابی است عظیم؟ پس جای بخشندگی و فتوت امام کجاست؟ گاهی آنقدر با این پارادوکس ها درگیر می شوم که ذهنم مثل خوره به جان خود می افتد.

+نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت17:44توسط سهيلا بيگلرخاني |
یه نکته

بر و بچی که مایلند توی مسابقه نا امیدانه نویسی شرکت کنن، لطفا نا امیدانه های خودشونو توی وبلاگ هاشون بنویسن و یا از طریق ایمیل یا کامنت به من اطلاع بدن. مرسی.

 

+نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت0:21توسط سهيلا بيگلرخاني |
شروع مسابقه
امروز رفته بودم گورستان. سالگرد فوت یکی از اقوام. داشتم فکر می کردم، خفتن زیر خروارها خاک سرد هم چندان تفاوتی با نفس کشیدن توی هوای این روزا نمی کنه. می توونید این پست کوتاه رو آغاز مسابقه ناامیدانه نویسی به حساب بیارید. این مسابقه تا پایان بهمن ادامه داره. لطفا ناامیدانه های خود رو یا برام ایمیل کنین یا لینک اون رو توی کامنت برام بذارین. ناامیدانه خودم هم به زودی از راه می رسه.
+نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت18:56توسط سهيلا بيگلرخاني |
دو مطلب

۱ـ بهترین ناامیدانه ها

زرین پیشنهاد داده مسابقه بهترین ناامیدانه نویسی رو میون بچه های بلاگر راه بندازیم. من که موافقم. همه بر و بچ هم به این مسابقه دعوت می کنم . زحمت اطلاع رسانی به شکل سینه به سینه ( لطفا تعبیر بد نکنید.) به عهده خود بر و بچ. می شه یه مراسم ناهار هم برای انتخاب بهترین برگزار کرد. من که قول می دم چنان ناامیدانه ای بنویسم که زبانم لال هر کی بخوونه با عرض معضرت کاسه واجبی رو سر بکشه! بعدش هم برنده بهترین ناامیدانه بشم و ناهار رو نوش جان کنم.

 

۲ـپسرک چشم آبی جسور

این یکی خیلی ربطی به اولی نداره. چند سال قبل وقتی هنوز خبرنگار پرهیاهویی بودم توی شورای شهر پسرک تازه کار چشم آبی جسوری با ما همکار بود. اونقدر به همه ما نزدیک شده بود و برحسب معمول از بچه ها کمک می گرفت که فکر کرده بودم دوستیم. من اون موقع توی روزنامه ایران کار می کردم و اون روزنامه جام جم. نمی دونم چرا یه دفعه رابطه حرفه ای ما پر رنگ تر شد. حتی با وجود اینکه دلم نمی خواست با پیشنهادش برای جام جم هم نوشتم . گویا صفحه ای رو تو اون روزنامه به عهده گرفته بود. بگذریم. بازی مطبوعات اون رو از جام جم بیرون کرد و من رو از ایران. شنیدم رفته توی یه خبرگزاری. بهش رو انداختم تا اگه می تونه کاری تو اون خبرگزاری برام دست و پا کنه. خیلی زود فهمیدم با هم دوست نبودیم. نه با من با هیچ کس. حساب حساب منفعت و این حرف هاست. بعدا که تو شهرداری مشاور احمدی نژاد شد و همکارای دختر تو قاموس واژگان پسر چشم آبی شدن حاج خانوم بیشتر این قضیه لو رفت. یکی دو روز قبل توی ایران کنار احمدی نژاد که دیدمش ماجرا برام خنده دار تر شد. خوشحالم بازی مطبوعات من رو خیلی وقت قبل از ایران بیرون انداخت! آخه آدمیزاد از پست های مهم انتظار آدم های مهم رو داره!

+نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت1:26توسط سهيلا بيگلرخاني |