۲ـ سال ۱۳۸۵ زمستان است. برف می بارد و هوا سرد است. سرما غلط کند از کت پوست رد شود تا به مغز استخوان برسد. خیسی و گزگز پا هم از پوتین های گرم. پسر بچه فال فروش فال هایش را جلو می آورد. کسی در گوشم می گوید، اینها همه گداهای سازمان یافته اند نباید به کودکان خیابانی کمک کرد. دست در جیب می کنم تا خیالم از بابت محتویات جیبم آسوده شود. پسرک می لرزد از سرما و بی بالاپوشی. لحظه ای بعد چهره اش از خاطرم محو می شود.
۳ـ چقدر دلم برای دست درد دلپذیرم تنگ شده. برای آن کفش های پر از آب و لرز زمستانی. روزگار بازی غریبی دارد. هر چه می دهد. چیزی به تاوان می گیرد. ۱۰ سال بعد دلم برای چه چیز تنگ می شود؟ و زمانی که زبانم لال قرار شد هر چه را داده بگذارم و بروم. بی آنکه آنچه را گرفته پس دهد.

و من هنوز سایه ام را به دوش می کشم ...


عکس از وبلاگ نامبر وان
حتی چرخش درویش ها با آن لباس های سفید و دامن های خاص که مانند عروسک های کوکی در میان میدان وسیع آمفی تاتئر به گردش در می آمدند، بیشتر به نمایشی برای جذب تماشاگر شبیه است تا مراسمی معنوی برای عروج روح.
بگذریم. با این همه این سفر الاکلنگی میان روح و جسم جذابت خاصی دارد. انگار بدانی بیشتر به تماشا آمدی تا درک حضور. هر چند من در مراسم شب ارس (به ضمه الف) شبی که روح مولانا به ملکوت پر می کشد حضور نداشتم. اما فکر نمی کنم چیز بیشتری نصیبم می شد.
لازم نیست در ساعتی خاص در مکانی خاص باشی تا درک کنی.
ما ز فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم باز هم آنجا رویم جمله که آن شهر ماست
عرفا می گویند خاک قونیه جنس دیگری است، شاید.
از تمام اینها گذشته روحم سبک تر از پیش است. اما ناگزیر باید برگشت و هر روز چهره های اخم کرده و افسرده را به جای صورت های بشاش و سرحال دید. بدتر از همه نگاه های هرزه و دریده. توی ترکیه فکر می کردم ، اگر خدای نکرده روزی زنان ایرانی مثل زنان کشورهای دیگر لباس تن کنند و حجاب نداشته باشند، چه کلمه ای مناسب تر از هرزه برای نگاه هایی است که باید تحمل کنند. ( از همه آقایان هموطن معذرت می خواهم.)
این پست خیلی لفظ قلم شد. دلم می خواست صمیمی تر از سفرم بگویم. هنوز خستگی ۴۰ ساعت اتوبوس سواری رفت و ۴۰ ساعت برگشت تو تنم مونده....
کمی از این فضا بیایم بیرون. به همه توصیه می کنم اگه می تونید یه سفر به قونیه برید. مراسم رقص سماع و آرامگاه مولانا و شمس ارزش یک بار دیدن داره. شاید ما هم یاد بگیریم ، چطور می شه از مفاخرمون استفاده کنیم. جالبه بدونین مولانا حتی یک شعر ترکی هم نسروده! با این همه ترکا اونو متعلق به خودشون می دونن نه ایرانی ها. البته با صدای بلند شعراشو در مراسم سماع با زبون فارسی می خوندن... رو که نیست.....
من گذشته از قونیه کاپادوکیا رو هم دیدم که شاید در پست دیگه ای از اون بگم. طبیعت جذابی داشت و البته منطقه ای کاملا توریستی. فکر نکنین مثل شمال خودمون ویلاها و آپارتمان های بلند جای درخت ها رو گرفتن. نه کاملا دست نخورده با امکاناتی مناسب. همسایه های ترکمون قدر طبیعت زیباشونون بیشتر می دونن.
سعیده خانوم راضی شدی؟ البته هنوز عکسام آماده نیست. آماده که شد روی چشم.
۱ـ عاشق قلیونم مخصوصا قل قلش.
۲ـ عاشق زندگی متاهلیم و آشپزی. البته هنوز آدم مناسبشو که بهش افتخار بدم گیر نیاوردم.
۳ـ البته با تنهایی هم حال می کنم. نمی دونین چه لذتی داره با خودت تنها باشی. مخصوصا وقتی از نیمه شب گذشته باشه و بخواهی اعتراف کنی.
۴ـ چیزی نیست که به مامانم نگفته باشم. آخه خیلی دهن لقم.
۵ـ با رقصیدن هم حال می کنم.
۶ـ بعدش هم که بی خیالش بابا. از اتو کشیده بودن و با آداب رفتار کردن متفرم. البته مجبورم گاهی عصا قورت داده باشم.
۷ـ کاش می شد رو ۲۰ سالگی متوقف می موندیم.......
روزهای نارنجی و آیینه و پنجره ای از آن خود و جیرجیرک و ولگرد رو به این بازی دعوت می کنم.


