تبليغاتX
نقاب

نقاب

اگه نقاب نبود، دنيا چه رنگي مي‌شد؟.....
يكي دو روز در چابهار
گفته بودم درباره چابهار بيشتر مي‌نويسم. ساحل شني بي‌نظير و بي‌پايان. با خاك اندكي سرخ كه در منطقه‌اي كه آبگير مي‌شود، تالابي كاملا صورتي را پدپد مي‌آورد، تا به همين مناسبت تالاب صورتي ناميده شود و كوه‌هاي مريخي مخروطي شكل به رنگ خاكستري سفيد...  ادامه...
+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت10:52توسط سهيلا بيگلرخاني |
تكليف روياهام چي مي‌شه؟
+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت12:6توسط سهيلا بيگلرخاني |
برده‌داري در قرن 21
"برده‌هاي ما بايد قبل از ازدواج از ما اجازه بگيرند. توي عروسي‌هامون هم زن و مردشون بايد هم برقصن هم كار كنن."

هفته قبل رفته بودم چابهار ساحل درياي عمان و مردم خونگرم و مهربان آنجا به اندازه‌ كافي حرف براي گفتن دارد. كه در فرصتي بهتر از آن مي‌نويسم. اما در اين ميان طبقه‌بندي اجتماعي آنجا بسيار جالب توجه بود. هنوز تو چابهار به خصوص اطراف آن برده‌داري رونق دارد. مردم بعضي ديگر  را برده خطاب مي‌كنند. اين برده‌ها ميراث سال‌هاي حضور پرتقالي‌هاست. خان‌هاي روستاها برده‌ها را خريده و برخي از آنها را به مباشران خود بخشيده‌اند. اين برده‌ها نسل به نسل به ارث رسيده‌اند و هرچند بعد از انقلاب حق مالكيت و تحصيل دارند، اما هنوز براي ازدواج بايد از صاحب خود اجازه بگيرند. بايد تمام بدون مزد براي صاحب خود كار كنند. از همه بدتر در مهماني‌ها و عروسي‌ها به جز كار كردن، مجلس گرم‌كن هم هستند. بايد براي مهمانان بخوانند و برقصند.

"تو يه عروسي به يكي از برده‌ها گفتيم تمساح برقصه. خيلي خوب رقصيد. فيلمشو مي‌آرم ببينين."

با اين همه برده‌هاي شهر چابهار متعلق به كسي نيستند. برده نامي است كه اهالي چابهار بر سياه پوستان نهاده‌اند. پس از خروج پرتقالي‌ها، برده‌هاي آنها كه از آفريقا به چابهار آورده شده بودند، به حال خود رها شدند و رفتند. اين گروه هرگز شان و منزلت اجتماعي مانند بقيه مردم به دست نياوردند. اين گروه اجازه ندارند با غير خود وصلت كنند. چندي پيش يكي از اهالي چابهار به اتفاق دوست سياه‌پوستش به عروسي فاميل رفته بود، ميزبان‌ها مهمان سياه‌پوست را وادار مي‌كنند، برقصد. جا انداختن اين موضوع كه اين جوان سياه‌پوست برده نيست، يك دعواي جانانه را بين دوست او  و فاميلش پديد آورده بود.

روابط اجتماعي و فاصله طبقاتي بين سفيدها و سياه‌ها و نظام خاص برده‌داري موضوعي است كه مي‌تواند براي محققان اجتماعي بسيار جذاب باشد. در پست‌هاي بعدي از طبيعت بي‌نظير و جذاب چابهار مي‌نويسم و با آنكه منطقه آزاد شهر الكترونيك اعلام شده، مهمانان هتل‌ها به اينترنت دسترسي ندارند و خيلي حرف‌هاي ديگر.   

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت10:36توسط سهيلا بيگلرخاني |
زن
با اينكه بيشتر اوقات زن بودن برايم لذت‌بخش و جذاب است و به آن افتخار مي‌كنم، اما گاهي همين مساله موجب وحشتم مي‌شود و اين حس بي‌نظير و لطيف را زايل مي‌كند. مطلب اتو كردن پستان را از وبلاگ ساقي بخوانيد تا ببينيد حق دارم يا نه؟
+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت11:50توسط سهيلا بيگلرخاني |
بي‌كفايتي خود را به گردن ديگران نياندازيم
يك توپولف دچار حادثه شد و تعدادي از مسافران آن جان باختند. انگار به حوادث هوايي عادت كرده باشيم! ناوگان هوايي ما فرسوده است. نمي‌توانيم هواپيماي غربي بخريم چون تحريم هستيم. هواپيماي نوي روسي هم نمي‌خريم، چون به گوش ما خوانده‌اند هيچ چيز جاي جنس آمريكايي را نمي‌گيرد. از سويي همان هواپيماهايي را هم كه داريم، آنقدر رها كرده‌ايم كه پي در پي دچار حادثه شوند. اما در اين ميان واكنش برخي از دوستان فرهيخته جاي سوال دارد! در اين سه حادثه اخير دو هواپيما غربي بوده‌اند و يكي روسي. عجيب است كه چطور دوست عزيزم بدون توجه به آمار حادثه‌هاي هواپيماهاي روسي و غربي، اين حوادث را نتيجه كيكي مي‌داند كه روسيه براي ما مي‌پزد و آن را به معادلات سياسي منطقه پيوند مي‌زند و نتيجه مي‌گيرد كه روسيه ايران را به سمت بحران هل مي‌دهد. قبول كه ما دسترسي به هواپيماهاي نوي غربي نداريم، اما توپولف‌هاي نوگان هوايي ما نيز بسيار فرسوده‌اند. مثلا اگر ايراني هر روز با بنز ساخت ۵۰ سال قبل تصادف كنند، بايد يقه آلمان را بچسبيم كه اين چه آشي است كه براي ما مي‌پزد؟ از سعيده عزيز انتظار واكنش منطقي‌تري را داشتم. اينكه تقريبا اغلب دوستان از برخورد دوگانه دولت روسيه با ماجراي هسته‌اي ايران دلخورند و آن را نوعي فريب مي‌دانند، درست. اما درست نيست گناه بي‌كفايتي مديران خود را به گردن كسي ديگر انداختن، همان فرضيه دشمن فرضي و توهم توطئه است، كه گمان نمي‌كنم حداقل شايسته ما روزنامه‌نگاران باشد.  
+نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت13:2توسط سهيلا بيگلرخاني |
شايد
دلم مي‌خواست پيامي مستقيم بفرستم، اما دست و دلم لرزيد. چه شهامتي دارد اين نوشين ملكي اولين شب آرامش. گاهي به اين شخصيت‌هاي ساخته داستان‌سرا كه شايد نظيري در واقعيت داشته باشند، غبطه مي‌خورم.

+نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت12:34توسط سهيلا بيگلرخاني |
دگرديسي
يك دگرديسي ديگر در راه است. دارم پوست مي‌اندازم. جذابيت روزنامه‌نگاري كم شده، فكر نمي‌كنم تنها براي من. اگر در دولت‌هاي قبل بازداشت و تعطيلي يك روزنامه نگار يا يك روزنامه اين صنف را مي‌ترساند،آن هم به خاطر تحليل‌هاي سياسي، امروز مشكل نان است. وضعيت اقتصادي رسانه‌ها به شكلي است كه يا بايد مجيز دولت و سرمايه‌دارها را گفت يا بايد رفت و ...... اين بار ترس از نان شب و به گل نشستن كشتي رسانه‌اي دستت را مي‌بندد. هر كس چنين روشي را براي تحديد رسانه‌ها پيشنهاد داده، واقعا با هوش بوده. رسانه‌ها خود سر به راه مي‌شوند نياز به هيچ اخطاري نيست. حس مي‌كنم، بايد مدتي كناره گرفت. براي مامايي كه يك دفعه به كله‌اش زد روزنامه‌نگار شود، تغيير حرفه آنقدرها هم سخت نيست. از آن گذشته بستر وب را كه از ما نگرفته‌اند. پوسته كهنه كه دور انداخته شد، اينجا تمام مفر من است براي، لذت بردن از خبر و گزارش....

+نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت11:34توسط سهيلا بيگلرخاني |