بعد از چند روز تاخير، اين خبر خوشمزه را داشته باشيد. يك
همبرگر ۱۳ كيلويي

از اين شهر شلوغ پلوغ بي در و پيكر با اين همه صداي بوق خسته شدم.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 13:51 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
چند عكس از نخستين دوره زيبايي اندام در ايران به روايت از
كسوف بقيه عكسها رو ميتونيد توي وب كسوف ببينيد.

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 13:53 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
لبم را كه روي لبش گذاشتم، صورت برگرداند، ابرو درهم كشيد و با پشت دست لبهاي غنچه شدهاش را پاك كرد و گفت: رژت تلخ بود!
صبح زود بود. هنوز فرصت نكرده بودم، لبهايم را رنگ كنم. نميدانم از سر شيرينزباني يا به خاطر به رخ كشيدن كلمه تازه آموخته اين طور حرف زد. دو روز پيش در مهد كودك آموخته بود به رنگ آرايشي لب خانمها رژ ميگويند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 15:37 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
هر چند سالها پيش رخت سفر خاكي بر بستي رفتي، هر چند جاي
خاليت آنقدر پر نشدني است كه حتي دلم نميخواهد به نوشتن اين سطور ادامه دهم، اما مطمئنم اگر بگويم روزت مبارك، حتما خواهي شنيد. روز پدر و تولد امام علي(ع) مبارك. هرگز حضور و وجود پدر كمتر از مادر نيست.

+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 14:0 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
كاش كالبد هفتمم سفر نكرده بود. نمي دانستم تو بهانهاي هستي براي سرك كشيدن او به روزهاي آينده! چه روزهاي خون و آتشي بود. انگار روز محشر باشد. حتي نتوانستم دفتر شعرم را بردارم و فرار كنم. آن را گذاشتم تا بسوزد. مثل خيلي از دوستان و هموطنانم. نميشد براي كسي صبر كرد. همه چيز در حال نابودي و انفجار بود. اگر ديرتر به پناهگاه زير زميني ميرسيدي، شايد هرگز نميتوانستي روي آرامش پس از طوفان و آن ساحل دلچسب دريا را ببيني تا مثل همه بازماندگان از خون و آتش تن به آن بسپاري،بي دغدغه محتسب. محتسب با وجود آن همه فدايي و محافظت، به حضيض آمدهتر از آن بود، كه واكنشي نشان دهد.
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 12:54 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
اوضاع خوب نيست، نه براي من، براي دنيا و مهرورزي . جنگ بيداد ميكند. هر روز
عكسهاي خفني ميرسد. نمي دانم بر سر بيروت زيبا چه آمده.اين را وقتي اين شهر ساحلي را خفته در دل درياي مديترانه مشاهده كرده باشي، بهتر درك ميكني.
هادي از آنجا نوشته بود، آيا بيروت عروس خاورميانه خواهد ماند؟
توي اين بلبشو كالبد هفتمم هوس سفر كرده تا شايد آن دورها كالبد هفتم تو را پيدا كند.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 12:39 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
كاش خدا به جاي دو دست دو بال نقرهاي به من ميداد تا با آن به قلب آسمان آبي پرواز كنم. حداقل ميشه آرزو كرد. پر كشيدن و دنيا رو از اون بالا ديدن حس خاصي داره.....
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 12:16 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
اولين شب آرامش شايد در سالهاي اخير جزو معدود سريالهاي تلويزيوني باشد كه ارزش ديدن دارد. هر چند من يكي از هيچ سريال و فيلمي نميگذرم، حتي از بدترينشان. مثلن با اشتياق فيلمهاي هندي را ميبينم. با اين همه اولين شب آرامش چيز ديگري است. همه آدمهاي آن واقعياند. نه كامل خوب نه كامل بد. مثل همه مردم. ولي از ميان همه نوشين را بيشتر دوست دارم. جسارتش در عشقورزي بينظير است. انگار مجنون باشد در نوع زنانه. كلمه "نه" را بيشتر دوست دارد، چون از دهان معشوق شنيده... كدام از ما اينقدر بيتوقع عشق ميورزيم؟ تصنيف "به سوي تو" ي كوروس سرهنگزاده هم خوب روي سريال نشسته...
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 9:56 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
از فضيلت رجب زياد شنيده بودم، سال قبل هم عهدي داشتم با امام علي(ع) . عهدي كه هنوز چشم بهراهم تا مولا مرا به برآوردن آرزو دريابد. اما نميدانستم شب جمعه اول ماه رجب اين همه عزيز است. شبي كه انگار در آسمان بهيكباره باز شده باشد، بر روي ساكنان خاك. شبي كه شايد بتوان براي لحظهاي د رساعات آن تعليق در عالم خاك و افلاك را درك كرد. هميشه در اين ساعات گيج ميشدم، آرزويي زميني كنم كه تمام ساعات خاكيم را پر كرده يا حاجتي آسماني كه دلتنگيهاي افلاكيم را پاسخ گويد.
كنج هم از اين شب نوشته. شبي كه ميتوان بيدغدغه مطالبه كرد. گو اينكه همه ساعتي براي طلب كردن از خدا خوش و نيكوست. او تنها كسي است كه بيمنت ميبخشد.

تصوير برگرفته از وبلاگ به احترام چشمهايت
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:50 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
هرگز نرفتهاي ز دلم كه تمنا كنم تو را
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 12:59 توسط سهيلا بيگلرخاني
|
۱ـ از جنگ بدم ميآد. حالا بيشتر. برام مهم نيست، كي با كي ميجنگه در هر صورت جنگ وحشيانهترين شكل سياستمداري به حساب ميآد.
اگه اين عكسهاي سيانان رو ببينين، شايد با من هم عقيده بشين. اين هم يه نمونه از اين عكسها. اما بهتون توصيه ميكنم اگه قلبتون ضعيفه ار ديدن اين عكسها صرف نظر كنين.

۲ـ كاش ميشد هميشه حرف از عشق و محبت زد.
۳ـ وبلاگ سعيده رو دوست دارم، ولي دلم نميخواد وبلاگ منم رنگ و بوي جنگ بگيره. نه اينكه چون جنگ ما نيست؛ بلكه چون من از جنگ بدم ميآد. ولي اگه خواستين از اخبار جنگ مطلع شوين سري به كنج ذهن سعيده بزنين.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 11:9 توسط سهيلا بيگلرخاني
|