تبليغاتX
نقاب

نقاب

اگه نقاب نبود، دنيا چه رنگي مي‌شد؟.....
از آن بالاها
ديروز رفته بودم بالاي برج ميلاد. آن بالاي بالا.حس عجيبي بود. مخصوصا وقتي از كنار ميله‌هاي حفاظ به پايين خم شدم تا ۳۰۰ متر ارتفاع زير پايم را ببينم. حسي مثل ميل به پرواز. مثل ميل به معلق شدن. گزار شم رو اينطور شروع كردم. "وسط تهران ايستاده باشي و يكهو 400 متر قد كشيده باشي، انگار. صداي ترافيك نيمروز به همهمه‌اي دور تبديل شده. ديگر گوش را نمي‌آزارد. از گرماي خفه كننده تابستاني هم خبري نيست. فقط صداي گوش‌نواز تابستان است و نسيمي آرام . نه چشم‌انداز، تمام شهر زير پايت است. تا آن روز اين اصطلاح را درك نكرده بودم."

اين روزها انگار هيچ چيز نمي‌تواند از پس كم حوصلگي و رنجي كه مي‌برم بر آيد حتي اگر ايستادن در بالاترين نقطه تهران باشد. اندكي هيجان، فقط اندكي هيجان.... نمي‌دانم چرا ان ارتفاع بلند و خم شدن از كنار ميله‌ها هم هيجان به زندگي خسته‌ام تزريق نكرد!

با معذرت از دوستان، هنوز نمي‌تونم كامنت بذارم. اين هم پاسخ جيرجيرك و پيپ قرمز

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت15:51توسط سهيلا بيگلرخاني |
روز مادر مبارك
روز مادر و البته روز زن مبارك. بگذريم كه بعضي خانم‌ها اين روز را به عنوان روز زن به رسميت نمي‌شناسند. به قول آيينه به اميد روزي بدون قوانين زن ستيز.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت11:44توسط سهيلا بيگلرخاني |
هفته‌اي كه گذشت
۱ـ بد جوري توي پوز كيهان و بروجردي خورد. زيدان رسما اعلام كرد ماجرا فقط فحش ناموسي بوده و غيرت و اين حرفا. داداش پاي ناموس وسط بوده ديگه.

۲ـ قيمت نفت به رقم بي سابقه ۷۸ دلار رسيد. با اين همه پول فقر چرا؟ پيدا كنيد پرتقال فروش را !!!!!

۳ـ رييس جمهور فرمودند گراني و تورم وجود ندارد، هر چه هست شايعه است و توهم....ايضا !!!!!!

۴ـ هفته قبل با يك ورژن از "هخا"ي معروف ديدار كردم. طرف حسابي آفتاب به ملاجش خورده بود. از مدرك دانشگاهي نپرسيد كه از هر كدام دو جين داشت! هزار جور بلا هم سرش آمده بود. فقط احتمالا چند بار مرده بود و گرم بود نمي‌فهميد.

۵ـ گرماي هوا ما رو هم بد جوري هوايي كرده. دلم براي يه استراحت طولاني كنار يه آبشار تو يه ييلاق خنك لك زده. شما چطور؟

فعلا ملالي نيست جز دوري شما...

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت14:23توسط سهيلا بيگلرخاني |
همينطوري
به چتر فكر مي‌كنم، همينطوري. شايد نم نم باران هم بتواند چتر خوبي باشد بر سرت.

به بوداي شناور زرين فكر مي‌كنم. به آن دنياي اثيري. به آنجا كه كلام به كار نمي‌آيد. هر چه فكر مي‌كني بي كم و كاست و پرده پوشي از ذهنت به اطراف پراكنده مي‌شود. بازار سوءتفاهم چه كساد است، در آن دنيا. كاش چشمانم را مي‌بستم براي سال‌ها توي اين دنياي اثيري گم مي‌شدم و فقط وقتي پيدا مي‌شدم توي اين دنياي خاكي كه استرس‌ها و سوءتفاهمات زايل شده بود.چقدر دلم براي معلق بودن ميان دنياي آب و خاك تنگ شده. ميان دنيايي كه اندكي غليظ‌تر از آب است و كمي رقيق‌تر از خاك. دنياي بي‌نياز از صرف انرژي...

پي‌نوشت:دلم براي رفتني كه تمام نشود تنگ شده. نمي‌دانم به كجا. شايد به جايي كه مثل هيچ جا نباشد. شايد به همان دنياي اثيري. نمي‌دانم با كي. شايد با كسي كه مثل هيچ كس نباشد. شايد كسي كه بي كلام حرفم را بشنود......... 

يك شعر بسيار جذاب از وبلاگ حوا. حوا به اين زمين پرت افتاده خوش آمدي. سيب‌هايت را بي دغدغه گاز بزن. از اينجا به جايي ديگر رانده نخواهي شد..

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت10:59توسط سهيلا بيگلرخاني |
سپلشت آيد و.....
سپلشت آيد و زن زايد و مهمان عزيزم ز در آيد.

انگار گاهي همه چيز با هم روي سر آدم هوار مي شود.

۱ـ توي كار با يه مشكل مواجه شدم. طرف دبه كرد!... يه اعصاب خوردي حسابي و شايد هم يه ضرر مالي قابل توجه. اما از يه نظر بد نبود؛ برام تجربه شد اولا بدون قرارداد هيچ كاري رو قبول نكنم حتي از صميمي‌ترين دوستم. دوما بدون پيش پرداخت هيچ كاري رو شروع نكنم. سوما براي كار هيچ كس هر چقدر هم مهم از خواب و تفريحم نزنم.

۲ـ واما بعد توي هفته گذشته چند تا شوك بزرگ رو از سر گذروندم. يكيش كه خيلي شخصيه. دومي يكي از همكارامون رو امروز ديديم و فردا نديديم به همين راحتي. طرف سكته كرد. تازه بعد از سكته فهميديم چقدر غصه توي دلش داشته، بنده خدا. سومي هم مرگ نوه جوان عمويم بود. ۳۰ سال داشت. سكته كرد. صداي مادرش هنوز تو گوشمه. "فكر مي‌كردم سال‌هاي زيادي رو با مجيد بگذرونم......" فقط مي‌شه گفت، مرگه ديگه. خدا به هيچ كس روي زمانش تضمين نداده.

۳ـ تو اين هير و ويري.... بگذريم. گرمازدگي رو شاخ تابستونه. اونم براي من كه هر روز مجبورم ۴ ـ ۵ ساعت رو تو ماشين سر كنم....

۴ـ اينم از علت اين همه تاخير. راستي هنوز نمي‌تونم كامنت بذارم.

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت11:57توسط سهيلا بيگلرخاني |
فقط يك فرصت
۱ـ سرم خيلي شلوغ است. مثل هميشه يك كار فورس ماژور. بايد تا آخر هفته تحويل بدم. پس يك فرصت.

۲ـ افكارم شلوغ تر. پس باز هم يك فرصت.

۳ـ به گمانم وقت آن رسيده تا آبي‌تر شوم و به شعرها و واگويه‌هايم بگويم بياييد. باز هم يك فرصت.

۴ـ هر روز صبح همه دوستا رو مي‌بينم، اما امكان گذاشتن كامنت ندارم تا اعلام حضور كنم. دنبال راهي براي حل اين موضوع مي‌گردم. فقط يك فرصت.

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت10:10توسط سهيلا بيگلرخاني |
من همین جا هستم
هیچ خبری نیست. همین جا هستم. هر روز به همه دوستا سر می زنم. پست بچه ها رو می بینم و می رم. منتها یه چیز جالب، خبرگزاری ما یعنی میراث فرهنگی به خاطر صرفه جویی در مصرف اینترنت!!! سیستم کامنت گذاری رو از شبکه داخلی مسدود کرده، اینه که ...............!!

یکی به من بگه چرا وقتی می خوایم بگیم نه تو رودربایستی هزار جور دلیل عجیب و غریب و دروغ شاخ دار می گیم تا از زیر بار نه گفتن در بریم؟

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت11:28توسط سهيلا بيگلرخاني |
خانه به دوش
نمی دانم اول خانه به دوش بودم بعد روزنامه نگار شدم یا اول روزنامه نگار بودم بعد خانه به دوش شدم. هر چه هست من و خانه به دوشی و اندکی هم روزنامه نگاری همزادیم. برای یک کولی خانه به دوش دیگر شنیدن بسته شدن هیچ روزنامه ای یا اخراج هیچ روزنامه نگاری یا بیکاری هیچ دوستی خبر جدید و خارق العاده ای نیست. شاید بهتر باشد هر چه را از دست می دهیم واگذاریم و برویم تا قانون خلا طبیعت نیکوتر ها را به سمتمان سوق دهد. این هم یک نکته برای همیشه امیدوار و شکرگزار بودن.
+نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت11:14توسط سهيلا بيگلرخاني |
بازی رنگ
۱ـ به گمانم رنگ آبی را دوست دارم. این روزها هر چه می خرم یک جوری آبی یا سبز است. انگار چشمانم می خواهد هر چه آسمان و دریا و درخت روی زمین را ببلعد. درست مثل زمستان که نگاهم تشنه آتش زرد و نارنجی و سرخ است.

۲ـ سکوت و بی خبری. هیچ اتفاق خاصی نیافتاده. تیم فوتبال سرخورده ایران به وطن بازگشت. بسته اروپا همچنان بسته ماند، یا شاید به قول رفسنجانی زمان گفت و گو و مذاکره جدی فرا رسیده. (تجربه می گوید، همیشه رفسنجانی را جدی بگیرید.) ایران همچنان توقیف موقت است. قاسمفر و نیستانی زندانی اند و کلیشه نامه همسر روزنامه نگار زندانی به رییس جمهور تکرار شد. نامه ای که اغلب هم بی جواب می ماند. هیچ اتفاق خاصی نیافتاده. روزها مثل هم اند. عجب تابستان ملال آوری! کاش یک موجود ۸ پا و ۱۲ دست از زمین بیرون می آمد تا اندکی خبر و هیجان به کشور تزریق می کرد. 

+نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت13:13توسط سهيلا بيگلرخاني |
خاطره
همان یک نگاه کافی بود تا تو را به بند کشد و در سیاه چال خاطره ام زندانی کند. تقلا نکن گریزی نیست از این زندان ابدی. 
+نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت10:45توسط سهيلا بيگلرخاني |