
اين روزها انگار هيچ چيز نميتواند از پس كم حوصلگي و رنجي كه ميبرم بر آيد حتي اگر ايستادن در بالاترين نقطه تهران باشد. اندكي هيجان، فقط اندكي هيجان.... نميدانم چرا ان ارتفاع بلند و خم شدن از كنار ميلهها هم هيجان به زندگي خستهام تزريق نكرد!
با معذرت از دوستان، هنوز نميتونم كامنت بذارم. اين هم پاسخ جيرجيرك و پيپ قرمز

۲ـ قيمت نفت به رقم بي سابقه ۷۸ دلار رسيد. با اين همه پول فقر چرا؟ پيدا كنيد پرتقال فروش را !!!!!
۳ـ رييس جمهور فرمودند گراني و تورم وجود ندارد، هر چه هست شايعه است و توهم....ايضا !!!!!!
۴ـ هفته قبل با يك ورژن از "هخا"ي معروف ديدار كردم. طرف حسابي آفتاب به ملاجش خورده بود. از مدرك دانشگاهي نپرسيد كه از هر كدام دو جين داشت! هزار جور بلا هم سرش آمده بود. فقط احتمالا چند بار مرده بود و گرم بود نميفهميد.
۵ـ گرماي هوا ما رو هم بد جوري هوايي كرده. دلم براي يه استراحت طولاني كنار يه آبشار تو يه ييلاق خنك لك زده. شما چطور؟
فعلا ملالي نيست جز دوري شما...
به بوداي شناور زرين فكر ميكنم. به آن دنياي اثيري. به آنجا كه كلام به كار نميآيد. هر چه فكر ميكني بي كم و كاست و پرده پوشي از ذهنت به اطراف پراكنده ميشود. بازار سوءتفاهم چه كساد است، در آن دنيا. كاش چشمانم را ميبستم براي سالها توي اين دنياي اثيري گم ميشدم و فقط وقتي پيدا ميشدم توي اين دنياي خاكي كه استرسها و سوءتفاهمات زايل شده بود.چقدر دلم براي معلق بودن ميان دنياي آب و خاك تنگ شده. ميان دنيايي كه اندكي غليظتر از آب است و كمي رقيقتر از خاك. دنياي بينياز از صرف انرژي...
پينوشت:دلم براي رفتني كه تمام نشود تنگ شده. نميدانم به كجا. شايد به جايي كه مثل هيچ جا نباشد. شايد به همان دنياي اثيري. نميدانم با كي. شايد با كسي كه مثل هيچ كس نباشد. شايد كسي كه بي كلام حرفم را بشنود.........
يك شعر بسيار جذاب از وبلاگ حوا. حوا به اين زمين پرت افتاده خوش آمدي. سيبهايت را بي دغدغه گاز بزن. از اينجا به جايي ديگر رانده نخواهي شد..
انگار گاهي همه چيز با هم روي سر آدم هوار مي شود.
۱ـ توي كار با يه مشكل مواجه شدم. طرف دبه كرد!... يه اعصاب خوردي حسابي و شايد هم يه ضرر مالي قابل توجه. اما از يه نظر بد نبود؛ برام تجربه شد اولا بدون قرارداد هيچ كاري رو قبول نكنم حتي از صميميترين دوستم. دوما بدون پيش پرداخت هيچ كاري رو شروع نكنم. سوما براي كار هيچ كس هر چقدر هم مهم از خواب و تفريحم نزنم.
۲ـ واما بعد توي هفته گذشته چند تا شوك بزرگ رو از سر گذروندم. يكيش كه خيلي شخصيه. دومي يكي از همكارامون رو امروز ديديم و فردا نديديم به همين راحتي. طرف سكته كرد. تازه بعد از سكته فهميديم چقدر غصه توي دلش داشته، بنده خدا. سومي هم مرگ نوه جوان عمويم بود. ۳۰ سال داشت. سكته كرد. صداي مادرش هنوز تو گوشمه. "فكر ميكردم سالهاي زيادي رو با مجيد بگذرونم......" فقط ميشه گفت، مرگه ديگه. خدا به هيچ كس روي زمانش تضمين نداده.
۳ـ تو اين هير و ويري.... بگذريم. گرمازدگي رو شاخ تابستونه. اونم براي من كه هر روز مجبورم ۴ ـ ۵ ساعت رو تو ماشين سر كنم....
۴ـ اينم از علت اين همه تاخير. راستي هنوز نميتونم كامنت بذارم.
۲ـ افكارم شلوغ تر. پس باز هم يك فرصت.
۳ـ به گمانم وقت آن رسيده تا آبيتر شوم و به شعرها و واگويههايم بگويم بياييد. باز هم يك فرصت.
۴ـ هر روز صبح همه دوستا رو ميبينم، اما امكان گذاشتن كامنت ندارم تا اعلام حضور كنم. دنبال راهي براي حل اين موضوع ميگردم. فقط يك فرصت.
یکی به من بگه چرا وقتی می خوایم بگیم نه تو رودربایستی هزار جور دلیل عجیب و غریب و دروغ شاخ دار می گیم تا از زیر بار نه گفتن در بریم؟
۲ـ سکوت و بی خبری. هیچ اتفاق خاصی نیافتاده. تیم فوتبال سرخورده ایران به وطن بازگشت. بسته اروپا همچنان بسته ماند، یا شاید به قول رفسنجانی زمان گفت و گو و مذاکره جدی فرا رسیده. (تجربه می گوید، همیشه رفسنجانی را جدی بگیرید.) ایران همچنان توقیف موقت است. قاسمفر و نیستانی زندانی اند و کلیشه نامه همسر روزنامه نگار زندانی به رییس جمهور تکرار شد. نامه ای که اغلب هم بی جواب می ماند. هیچ اتفاق خاصی نیافتاده. روزها مثل هم اند. عجب تابستان ملال آوری! کاش یک موجود ۸ پا و ۱۲ دست از زمین بیرون می آمد تا اندکی خبر و هیجان به کشور تزریق می کرد.