تبليغاتX
نقاب
سر سفره هفت سين كه مي شيني، حس خاصي داري. حسي مثه متولد شدن. انگار زلال زلالي براي فراموش كردن همه چيزايي كه روحتو توي يه سال خط انداخته بود. دلت مي خواد پشت سرتو كه نگاه مي كني يه عالمه روزايي باشه كه زندگي كردي نه فقط زنده بودي. دلت مي خواد خنده هات ابدي بشن و گريه هات فراموش. دلت مي خواد ببخشي و ببخشنت. شايد بي انصافي باشه، اما نمي دونم چرا فكر مي كنم، اول سال وقت خوبي براي رفتن ( مردن ) هنوز روحت خط خطي نشده. هميشه اول سال حس مي كنم تمام زنجيرهاي نامريي كه منو به دوستام و آشناهام پيوند مي زنه پاره مي شه. زماني براي رها شدن از حس تعلق. با آن كه دلم براي سال هاي قبل تنگ مي شه. مثه پارسال . مثه تحريريه ايرانشهر ، سعيده امين ( يادمه پارسال هنوز شكرآب بوديم. ) سعيده عليپور و بي خيالي ذاتيش، پژمان راهبر و شكم گندش و لبخند هميشگيش، ناصر كرمي با آن ژست هاي خاصش، اكبر هاشمي و جلسه هاي گاردين هر روزه گروه، عليرضا كيواني يك دنيا شيطنت و نشاط و افسردگي با هم،آزاده و گلناز بهشتي، دو خواهر از مادر سوا و از پدر جدا، دعواي تمام نشدني من با سيگاري هاي مجموعه، (آخرش با ماني به پيغام توي گزگ و اوركات كشيد.) چه روزايي تكرار نشدنيي . اما راستش بخواين به عالم روزنامه نگاري هم احساس تعلق نمي كنم. انگار همه اينها فقط دوره هاي دوستي بوده كه گذشته.

با اين همه دلم براي همه دوستا تنگ شده.

سر سال نو يك بغل گل سرخ پيشكش همتون.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 13:5 توسط سهيلا بيگلرخاني |

ماهي به من نده، ماهي گيري به من بياموز

سر برمي گردانم تا غرور شكسته در چشمانت را نبينم، وقتي دست دراز مي كني و تو نگاه تر و شرمزده مرا به خاطر دستان دراز شده ات. بگذار تنها دستان دهنده و گيرنده ما قصه را بازگويد، كه اين كافي است.

هر سال نيكوكاري با طنين صداهاي پر هيجان مجري هاي صدا و سيما و چادرهاي كميته امداد براي يك روز شور مي انگيزد، اما هر سال كمتر از سال گذشته كمر فقر را مي شكند. پول هاي جمع آوري شده از صندوق هاي صدقه را هم مي توانيد به حساب آوريد. مي گويند سر به ميليارد مي زند. اين شايد فرصتي باشد براي آموزش ماهيگيري، که انگار فقط به کار ارضا حس خوب بودن و تصور گشايش درهاي بهشت می آید.

دوستي هندي داشتم، يك بار وقتي از فقر گسترده مردم هند گفتم، با نيشخندي معنا دار گفت: جمعيت هند چند برابر ايران است. ما نه نفت داريم و نه اين همه معدن جورواجور.......  بماند.....

كوچكتر كه بودم ، خيلي كوچكتر،  سخنان بزرگي را به ياد دارم كه مي گفت: هيچ كاخي سر به فلك نمي كشد، مگر آن كه ويرانه هايی كنارش به جا مانده باشد.

شايد بتوان امروز گفت، هيچ ويرانه اي به وجود نمي آيد مگر آن كه كنارش كاخي سر به فلك كشد.

راستي اگر روزي سنگ هاي كاخ ما آنقدر روي هم انباشته شود، كه حتي خودمان هم آن را نبينيم و فقط براي التيام حس نيكوكاريمان دست به جيب بريم، چه كسي به داد ويرانه ها مي رسد؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 11:36 توسط سهيلا بيگلرخاني |

برخي از اتفاقات گاهي چنان وسوسه ات مي كنند كه نمي تواني بي تفاوت از كنارشان بگذري. دولت جديد بسيار بر صرفه جويي تاكيد دارد. به قول دوستان دست به قلم در همين راستا بخشنامه هاي جديدي براي رعايت تام و تمام نكات صرفه جويانه به ادارات دولتي ابلاغ شده است. اين بخشنامه ها يكي از معيارهاي اساسي تعيين نمره ارزشيابي كارمندان است. تا اينجا را داشته باشيد تا برويم سر اصل مطلب. وقتي نمره مردودي ارزشيابي به دست يكي از مديران عالي رتبه ادارات دولتي رسيد؛ آه از نهاد مدير بر آمد. به ويژه وقتي چشمش به عبارت " عدم رعايت شعائر اسلامي و ضوايط اداري " افتاد. مدير عصباني اعتراض كتبي خود و همچنين درخواست موارد نقض شعائر اسلامي و ضوابط اداري را به حراست فرستاد. بعد از يكي دو روز نامه بسيار محرمانه اي به دست مدير رسيد، كه موارد نقض را با قيد دقيق روز و ساعت عنوان مي كرد.اين را هم داشته باشيد....

اين مدير به دليل شرايط خاص كاري بيشتر روزها بعد از همه كاركنان از اداره خارج مي شود.....

و اما نكات رعايت نشده توسط مدير

۱ـ روشن ماندن كولر ساختمان پس از خروج از اداره آن هم در چند نوبت در پرانتز نفر آخري كه از اداره خارج مي شود، بايد كولر را خاموش كند.

۲ـ باز ماندن در طبقه مربوط در چند نوبت. ايضا" در پرانتز نفر آخر بايد درها را ببندد.

۳ـ باز ماندن پنجره ( گلاب به روتون ) توالت در چند نوبت.

مديران هم بايد تمام نكات صرفه جويانه را رعايت كنند، حتي اگر سرشان خيلي شلوغ باشد و خدمه فرصت بستن پنجره هاي توالت را پيدا نكرده باشند. 

ديروز كه اين مدير را ديدم هنوز عصباني بود. آنقدر كه موضوعات جلسه ما تحت الشعاع نمره ارزشيابي او قرار گرفت.... نمي دانم اين ريزبيني ها در تمام موارد مثل عقد قراردادهاي كلان لحاظ مي شود يا فقط به بستن پنجره توالت و پرداخت هزينه افطاري اداره ختم خواهد شد!!!   

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 11:56 توسط سهيلا بيگلرخاني |

جايي براي نشستن و گپ زدن. جايي براي ديدن همكاران و دوستان قديمي. كافه تيتر ، كافه روزنامه نگاران افتتاح شد.

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 13:18 توسط سهيلا بيگلرخاني |

عشق معجزه مي كند، حتي پس از ۲۰۰۰ سال. ( ديشب صد فيلم هوش مصنوعي اسپيلبرگ را نمايش داد. قصد نقد فيلم نيست.) فرزند آهني نفي شده انسان هم مي تواند اشك بريزد، اگر عشق بورزد. افسانه ها هم مي توانند، حقيقت يابند اگر به آنها ايمان داشته باشي. خداوند حتي پس از ۲۰۰۰ سال فرصت يك روز تجربه عاشقانه را با معشوقت به تو خواهد داد، اگر راسخ باشي.

پس پري مهربان آبي به ما عشق و ايمان و پايداري ارزانی دار.

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 12:1 توسط سهيلا بيگلرخاني |

باد عكس تو را نيز با خود برد

چنان كه پيشتر زمستان گرمي دستانت را

و پاييز برق زيباي نگاهت

و من

خاطراتت را وا مي نهم

تا بي پروا تر از هميشه به افق بيانديشم 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 9:20 توسط سهيلا بيگلرخاني |

نمي دانم ۲۰ يا ۳۰ سال ديگر كسي سريال تاريخي ديگري با عنوان روزهاي به ياد ماندني خواهد ساخت؟ اين روزها هم شايد بي شباهت به تجربه روزهاي جنگ جهاني دوم نباشد، براي ايران. اصرار بر بيطرفي از ايران و انكار و ادعاي جنگ طلبي از قدرت هاي دنيا. مستوفي سعي در چانه زني دارد و احمد شاه سرمست عشق. اين سياست بازي و به قول خودش مانورهاي پلتيك آنقدر دير هنگام به داد ايران مي رسد كه شاه ناگزير از گذشتن از عشق است. درست تار مويي مانده تا پاره شدن ريسمان. آتش عشق را بايد زير خاكستر مصلحت پنهان كرد. اما دير است. فنا شدن عشق به تنهايي كافي نيست. وزير مختارها، ايران را نشانه رفته اند و جستجو را ميان قزاق هاي خود آغاز كرده اند. اگر از خشت هاي صاحبقرانيه و كاخ هاي همزادش بپرسي، داستان هاي بسياري دارند از عشق هاي فداي مصلحت شده كه اگر زودتر به دادشان مي رسيدي شايد نه خود فنا مي شدند و نه ديگران را با خود به نابودي مي كشاندند. ماركس مي گويد: تاريخ تكرار مي شود. دلم مي خواهد اين تئوري را هرگز باور نكنم. 

به من مي گويند اگر بخواهم شاه خوبي باشم بايد از شما بگذرم.    

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 10:37 توسط سهيلا بيگلرخاني |

ديشب سفر كردم. بدون آن كه جا به جا شوم. سفري در زمان. به يك ماه قبل درست يك ماه قبل. صداي برخورد ماشين به سطح سرد زمين دوباره در گوشم پيچيد. و سكوت و انتظار تا ببيني بالاخره زنده اي يا نه! ۸ بهمن، ساعت ۱۰ و نيم شب. تصادفي بدون كشته. بدون مجروح. خودم كه تاريخشو فراموش نمي كنم. براي بقيه هم چه اهميتي داره. بايد از جاده هاي ناامن كشورم تشكر كنم، كه فرصت تجربه اي ناب را به من داد. رفتن تا دروازه مرگ و بايد از مدل ماشين تشكر كنم كه فرصت برگشت را به من داد. مي گفتند اگر غير از ام.وي.ام بود، تلفات مي داديم. انصافا كه در پشتك واروها خوب دوام آورده بود. آن هم با آن سقف صاف شده. عجيب است كه سر هيچكداممان آسيب نديد. حتي سر علي جعفري تصوير بردار قد بلند گروه. سه نفر بوديم. با سرعت بيش از ۱۲۰ كيلومتر از جاده گرگان - ساري منحرف شديم. كمربندها را بسته بوديم. اين هم يك نكته " نكات ايمني را رعايت فرماييد."

اگر خدا نخواهد يك برگ از درخت نمي افتد. اين را توي پرانتز بخوونيد.

يك آن وسط زمين و آسمان و بعد سكوت محض. " اجازه بديد كمربندم رو باز كنم..."از شيشه جلو بيرون پريدم، سر تا پا خيس بودم و گل آلود. توي يكي از غلت ها ماشين توي گودال آب افتاد. به پشت سرم كه نگاه كرد، ديوار خونسرديم فرو ريخت . بين خودمان بماند. نشستم و هاي هاي گريه كردم و البته شكر ! اين جور موقع ها چقدر دلت يك شونه بي توقع مي خواد براي سر روش گذاشتن. 

ماشين دوم راه رفته را برگشت. به لطف يكي از ماشين هاي رهگذر، فرصت كرده بودم توي اون شلوغ پلوغي مانتوي خيسم را عوض كنم و كلاهي براي سر گذاشتن پيدا كنم. شالم همون دور و برا گم شده بود. وقتي از امير طياري خواستم دوربين را بردارد و تصوير بگيرد، بهت كرد. "شما با اين حال؟" فيلم خوبي از آب درآمد. براي ساختن فيلمي درباره ام. وي. ام رفته بوديم. همين ماتيزهاي جديد. گفته بودند توي تصادف خيلي امن است. رفته بوديم از تصادفي ها فيلم بگيريم. ( خياط هم در كوزه افتاد.)‌ خودمان سوژه فيلم شديم. ديروز ملبوس باف كارگردان فيلم را ديدم. مثل اينكه تازه از شوك درآمده باشد. فيلم را برايم آورد. بعد از يك ماه كبودي هاي سر و صورتم محو شده و تنها گرفتگي گردن و تصوير لحظات تصادف است كه از سفر به گرگان به جا مانده است.

آمار مي گويد : در سال حدود ۴۰ هزار نفر در ايران اين تجربه ناب را تا آخر به پايان مي برند، بدون آن كه فرصت تعريف كردنش را داشته باشند.

امروز مي توانست ماه گرد مردنمان باشد. دلبستگي خاصي ندارم كه نگران مردنم كند. اما به ياد چشمان مادرم كه مي افتم و غصه خوردنش، مي گويم خدايا شكرت. خوب كه فكر مي كنم مي بينم مادر تنها انگيزه و حلقه اتصال من است به دنيا. انگيزه اي كه شبها خسته تر از هميشه مرا به خانه مي كشاند و صبح ها سر حال بيرون مي فرستد.

خدايا اين انگيزه كوچولو رو از من نگير....    

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 11:27 توسط سهيلا بيگلرخاني |

توي محيط مجازي دلت مي خواهد خودت باشي بدون نقاب روزانه بر صورت. اين وسوسه اي است، كه تو را به خود مي خواند. مهم نيست از اتفاقات روزانه زندگي شخصيت بنويسي يا از اخبار حرفه اي. انگار يك جوري دستت بازتر باشد. مثل يك دفترچه خاطرات روزانه از نوع الكترونيك. اينجا شايد بتوان روزنامه نگار بي نقاب تري بود، اگر بخواهي خود را لابه لاي نوشته هايت پيدا كني.

بالاخره وسوسه اين دنيا مرا هم با خود برد. هر چند نمي خواهم اينجا خبرنگار باشم ، اما اگر دنياي حرفه ايم گاهي پيروز بود، دلم مي خواهد خبرنگاري باشم بي نقاب.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 11:47 توسط سهيلا بيگلرخاني |