تبليغاتX
نقاب
این روزها رنگ جذاب ترین بخش زندگی من شده. ترکیب قرمز و آبی. اکر و فلش تینت. سبز لجنی. سرخ آبی. نارنجی و زرد کهربایی. حتی اگر طرحی هم نداشته باشم از چیدن شیشه های گواش کنار هم و باز کردن جعبه پاستل و آبرنگ لذت می برم. مداد رنگی ها را که می بینم سر ذوق می آیم. اما راستش را بخواهید. هیچ کدام مثل گواش نیست. یک طیف بی نهایت رنگ درست می کنی با ۴ رنگ اصلی.

پی نوشت: جو گیر شدم یه مانتوی زرد خردلی دوختم. با یه روسری زرد با گل های نارنجی ست کردم. می دونم می خواین بگین، ... خوشحالم نه ؟ ....

پی نوشت دو: عجب روز پر استرسی داشتم امروز. همه چیز یه جورایی از اول صبح قاطی پاطی بود. حالا ماجرا دارم با این سهیلا.

پی نوشت سه: سریال معلم مدرسه رو که می بینم، بی اختیار یاد بابا می افتم. یه جورایی مثل قهرمان این سریال بود. آروم، منطقی، قابل اعتماد، طرف مشاوره امین و از همه مهم تر قاطع و پر صلابت. خدایش وقت عصبانیتش جرات نداشتی بهش نزدیک بشی ... با این همه می تونستی بی دغدغه به شونه هاش تکیه کنی و مطمئن باشی هیچ وقت نمی افتی. خدا رحمتش کنه.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:9 توسط سهيلا بيگلرخاني |

ديروز يه اتفاق خيلي جالب افتاد. با چند تا از دوستا در مورد ماوراء الطبيعه صحبت مي كرديم. يكي از بچه ها اصرار داشت كه اين مسائل حقيقت نداره. يكي ديگه مي گفت، چطور وقتي از تو ماشين بدون اين كه به جايي وصل باشيم، فقط به واسطه يه آنتن صداي موزيك مي شنوي، امواج نديده رو باور مي كني، اما  وقتي پاي امواج انرژي ماوراء به ميون مي آد، مساله اينقدر غير قابل باور مي شه؟

چند ساعت بعد ... يكي پرسيد چه خبر؟ چه كار كردي؟ جواب دادي؟ گفتم: حسم مي گه آدم صادقي نيست. اما هيچ دليلي براي حسم پيدا نمي كنم. اون يكي پرسيد: حالا اين آدم چكاره است؟ توضيح دادم كه فلان است و فلان. مثل برق گرفته ها گفت: اسمش ..... نيست؟ گفتم: همينه. پرسيد؟ اين شكلي و اين شكلي نيست؟ گفتم: خودشه. گفت: من اين آدم رو مي شناسم. ديروز دوستم در موردش با من حرف زد. ... و خلاصه بخشي از زندگي پنهان شخص مورد نظر آشكار شد. اون هم با روشي كه هيچ كس تصورش را نمي كرد. چون هيچ وجه مشترکي بين اون شخص و دوستاي من وجود نداره. اين دليلي شد تا دوست ما بر امواج ماورايي و وجود هوش برتر بيشتر تاكيد كنه. "توي اين شهر درندشت كي فكر مي كنه يه نفر اين جوري دستش رو بشه. مگه اين كه خدا خواسته باشه با تو حرف بزنه. مي بينين كه خيلي امواج وجود داره كه ما اون ها رو نمي بينيم. مثل امواج راديو. مثل يك شبكه."

پی نوشت: پیش از این هم یک بار هشدار دریافت کرده بودم که به آدم های غیر معنوی نزدیک نشوم، اما امان از توجیه عقل..

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:11 توسط سهيلا بيگلرخاني |

بدم می آد حس خوب این روزام رو با توجه به اخبار نه چندان خوشایند کشور خراب کنم. ولی مگه می شه گاهی بی توجه رد شد. یکی از دوستام رو که ساکن مسکوه، عصر دیدم. وضعیتمون انگار اون طرف آبها خیلی بده، حتی تو کشوری مثل روسیه که یه جورایی ازمون حمایت می کنه. یه خبر دیگه هم این که گویا ماجرای خشکسالی خیلی جدیه. گل بود به چمن هم آراسته شد. یکی از دوستام هم که تو لبنان تحصیل می کنه، نکته های اسفباری از دوره تحصیلش تو یه کشور غریبه تعریف می کرد، فقط به خاطر این که ایرانیه!

پی نوشت: بی خیال این حرفا. واقعا کوروش یغمایی خواننده فوق العاده ایه. تفنگ دست نقره ام داد و بیداد ... تفنگ دسته نقره ام رو فروختم .. برای یارم قبای ترمه دوختم ... فرستادم براش، پس فرستاد ... تفنگ دسته نقره ام داد و بیداد ... راستش دلم برای این طرف سوخت نه به خاطر نامهربانی یارش بلکه به خاطر تفنگ دسته نقره عزیزش ....

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:44 توسط سهيلا بيگلرخاني |

اگه خسته اید و بی حوصله، اگه دنیا براتون ساز وارو می زنه، کافیه راه همیشه رو یه کمی کج کنید و بزنید به دشت و صحرا! حالا دشت و صحرا نشد، همین پارک ها و بوستان ها! موهاتون رو به دست باد بهاری بسپرید تا پریشونش کنه. البته خواهرا روسری ها شون رو. باور کنین معجزه می کنه این باد بهاری.

راستی بیایم دعا کنیم بارون بیاد. سال خشکیه امسال انگار. اونم با وضعیت سدهای تهران که همینجوری نیمه خالیه و پر به نظر می آد. آخه تهش پر از گل و لای شده و امکان لایروبی هم نداره. اگه بارون نباره ...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:1 توسط سهيلا بيگلرخاني |

هفته بدی رو پشت سر گذاشتم. تبعاتش تا اول این هفته هم کش اومد. دو تا تصادف داشتم، به هیچکدوم از کارهای پیش بینی شده ام نرسیدم، مشکلات آخر فروردین رو داشتم و از همه بدتر کسی رو خیلی دوست دارم از خودم رنجوندم. البته اونم نامردی نکرد و حسابی تلافی کرد، حتی مهلت عذرخواهی نداد. بازم ازش عذر می خوام و آماده ام، مسئولیت و تاوان اشتباهم رو بدم. اما بالاخره مصائب این هفته تموم شد. دیروز که رفته بودم قم و جمکران، یادم اومد هنوز خدا خیلی دوستم داره. یادمه سال ها قبل که برای اولین بار رفته بودم جمکران، تو آستانه یه تصمیم خطرناک بودم که اگه خدا بهم کمک نکرده بود، زندگیم رو از بین برده بود. چقدر بی انگیزه بودم و بی عشق. حالا که به پشت سرم نگاه می کنم، می بینم خدا هیچوقت رهام نکرده. پس حالا هم رهام نمی کنه. بازم باید گفت: زندگی زیباست...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:21 توسط سهيلا بيگلرخاني |

از آتش عشق سوخت و خاكستر شد پروانه

وز مهر و وفا جان و تنش را بداد جانانه

اي شمع چه سودت كه چنين بي مهري

ديدي كه چون سوخت و خاكستر شد پروانه

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:47 توسط سهيلا بيگلرخاني

قلبم شکست ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22:0 توسط سهيلا بيگلرخاني |

بازم بگين هيچ مشكلي نيست. امروز هم تصادف كردم. خسارت مهم نيست. مساله اين بود كه يه لحظه خيلي احساس تنهايي كردم. دلم مي خواست بشينم و هاي هاي به حال خودم گريه كنم. انگار من مونده باشم و تمام دنيا طرف مقابلم. اما واقعا كي تنها نيست؟ تنها به دنيا مي آيم. تنها زندگي مي كنيم و تنها مي ميريم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:19 توسط سهيلا بيگلرخاني |

امروز، روز من بود. می گین نه،پس بخونین. برای اولین بار تصادف کردم.یه ساعت از کلاسم رو از دست دادم. چون راننده تاکسی طرف تصادفم، معتقد بود جنایت بزرگی رخ داده که سپر ماشین من یه تو رفتگی توی در ماشین اون ایجاد کرده و حالا حالاها صحنه جنایت رو نباید تغییر داد. بعد از برگشتن کلاس با یه برگه جریمه خوشگل مواجه شدم. عصر خواستم از دل خودم در بیارم؛ راهی پارک چیتگر شدم تا توی پیچ و واپیچ جاده های سرسبزش سرحال بیام که گویا تو پارک اتفاقی افتاده بود که گله به گله نیروی انتظامی مستقر بود و پسرهای تنها رو بازجویی می کرد. خدا رو شکر که من پسر متولد نشدم. خلاصه تا آخر شب خدا به خیر کنه.

پ. ن: ای سق سیاه کوروش! سقف خونه مون خراب نشد. ولی یه چیزی تو همین مایه. فعلا که بشکه باروتم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:20 توسط سهيلا بيگلرخاني |

این جمله جالب رو از موراکامی توی وبلاگ یکی از بچه ها دیدم:

فقظ تو مرا به یادت بسپار، آنگاه اگر همه دنیا هم فراموشم کنند باکیم نیست ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 1:39 توسط سهيلا بيگلرخاني |