تبليغاتX
نقاب
بالاخره تموم شد. کنکور ارشد رو می گم. حالا انگار می تونم برگردم به روند طبیعی زندگیم. اول از همه یوگا و سوارکاری. وای چه خوبه زندگی بدون استرس امتحان......

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 22:0 توسط سهيلا بيگلرخاني |

یک سریالی را تلویزیون پخش می‌کرد به اسم "کلید اسرار". فکر کنم شبکه ۳ بود. این سریال محصول ترکیه است و اگر چه در بسیاری از مواقع بسیار مستقیم و شعار گونه مخاطب را به قول خودش هدایت می‌کند، اما داستان‌های ساده و بی غل و غشش به دل می‌نشیند. یک جورایی آدم دلش می‌خواهد شخصیت خوب داستان باشد. شخصیت مثبت، انسان دوست است و خوش اخلاق، البته در کنارش اهل نماز و کتاب هم هست. ولی آن خوش اخلاقی و نزدیک بودن به مردم بیشتر به دل می‌نشیند. سریالی را هم شبکه ۵ بنایش را گذاشته به اسم "شاید برای شما اتفاق بیافتد".  فکر می‌کنم یک جوراهایی خواسته از این سریال ترک تقلید کند و البته بدون کلام مستقیم که احتمالا از دید نویسنده و کارگردان بسیار هم هنرمندانه بوده. اما این داستان‌ها انگار چیزی نیست جز به تصویر کشیدن پلیدی‌ها. حتی اگر آدم مثبت داستان هم بیشتر از آن که تصویر جذاب و انسانی داشته باشد، اهل هیات و عزاداری است و گویا همین مناسک کفایت می‌کند که مثلا پسرش را از خانه بیرون اندازد. قص علی هذا. طوری که نه تنها آدم مثبت داستان به دل نمی نشیند بلکه برایت نمادی از خشکه مذهبی و پایبندی به ظواهر را به جای روح دین زنده می‌کند و در نهایت با یک مشت آدم بی‌اخلاق طلبکار از هم و طلبکار از خدا رو به رو هستی که فضایی تیره و زشت را ترسیم می‌کنند. آخر سر هم نه آدم مثبت قصه ارزش هم‌ذات‌پنداری دارد و نه بدمن آن. حالا می ماند یک سوال که این داستان‌ها با چه نیت و به چه منظوری ساخته شده‌اند؟؟؟  و این هزینه‌ها برای تشویق مردم به دینداری است یا به ظاهرپرستی؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 0:2 توسط سهيلا بيگلرخاني |

همواره عشق بی خبر از راه می رسد

حس یه دختر بچه ۱۴ ساله رو دارم .... هورا

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 13:3 توسط سهيلا بيگلرخاني

مجلس قانون جدید تصویب کرد تا به طور کامل وکالت دولت را اعلام کنه. بگذریم که این نماینده‌ها با رای مردم به بهارستان راه پیدا کردن. واقعا شرم‌آور! تصویب حقوق مادام‌العمری برای مدیران دولتی!!!

خبر رو اینجا بخونید.

افزایش حقوق مدیران سیاسی

مجلسی‌ها! رویتان می‌شود این مصوبه را برای مردم تعریف کنید؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 0:44 توسط سهيلا بيگلرخاني |

اهل اسکی نیستم، اما یه خبر دیدم که واقعا جا خوردم. " ورود خانم ها بدون سرپرست قانونی به پیست‌های اسکی ممنوع شد." نمی‌دونم با چه توجیهی این قانون من درآوردی وضع شده، اما به شدت توهین‌آمیزه. انگار خانم‌ها طفل صغیر باشند که حتما نیازمند سرپرست قانونی هستن. اگه آقایون مسئول این همه نگران مشکلات ناموسی پیست‌های اسکی‌اند، یه تمهید برای کنترل مردان چشم‌چران و حریص در نظر بگیرند. نمی‌دونم تا کی قراره این توهین‌ها رو طاقت بیاریم؟؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 10:33 توسط سهيلا بيگلرخاني |

زمانی برای اعتیاد به اسب‌ها ......
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 22:38 توسط سهيلا بيگلرخاني

می گم: همچی با آرمان چار نعل تاختم.

می گه: آرمان اسبته؟

می گم: پــ نه پــ دوست پسرمه، نذر کرده هفته‌ای دو بار بیاد، سوارش بشم!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 1:9 توسط سهيلا بيگلرخاني |

بعضی وقت‌ها اتفاقای به ظاهر کوچیک، اثرات خیلی بزرگی دارن. مثل یه نگاه که یه دفعه قلب یخ‌زده‌ات رو تو این پاییز زودرس گرم گرم می‌کنه. گاهی حتی یه دیدار کوتاه بعد از یه غیبت طولانی می‌تونه کلی انرژی بده. تا طرفت کی باشه و دلت چقدر گیر.

بهانه‌های دیگه‌ای هم واسه خداحافظی با دپرسیون ماژورم دارم. حالا دیگه تو سوارکاری راه افتادم. با آرمان نجیب و خوش‌رکاب کلی چارنعل می‌ریم. آخ می‌چسبه. مخصوصا بعد از اون ماجراهای بی‌حسی و حمله‌های کوچولوی یه خط در میون. چند ماه قبل بود که رو پله‌های محل کارم چنان خوردم زمین که لیوان تو دستم شکست و فقط مدتی بعدش جلوی مطب دکتر با صورت رفتم تو زمین. حالا معلومه که چارنعل و یورتمه خیلی می‌چسبه. مخصوصا وقتی پای آرمان در میون باشه که حسابی نرم و رهواره. تو پرانتز کم نیستند اسبایی که یا جون می کنن تا یه سواری بدن یا چنان تکونت می دن که همین الان می‌ری تو زمین.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 23:34 توسط سهيلا بيگلرخاني |

هنوز از این همه رخوت و بی‌تفاوتی در حیرتم. توهین از این بزرگتر هست که یک نفر آدم از خودراضی و فحاش دهانش را باز کند و یک جماعت را فا.حشه بخواند؟ این جماعت هم به غیر از معدود نفری هیچ واکنش یا شکایتی از این شخص نکنند. لابد اظهار نظر ابلهانه و زشت سلحشور را در مورد زنان بازیگر ایرانی در خبرگزاری‌ها خوانده‌اید. چطور است که یک نفر آزاد است همینطور توهین کند و راست راست راه برود بدون هیچ نگرانی؟ و یک نفر به جرم توهینی که توهین نیست و فقط اختلاف عقیده سیاسی است پس از مدت‌ها تحمل زندان، حد شلاق هم بخورد و روانه خانه شود؟ حتما ماجرای پیمان عارف و سمیه توحیدلو را هم خوانده‌اید. شاید این همه تفاوت از بی‌تفاوتی ما ناشی می‌شود. اگر جماعت بازیگر، کار این آقا را به شکایت و دادگاه می‌کشاند و به راحتی در مقابل حق ضایع شده، ساکت نمی‌ماند، این همه تفاوت به چشم نمی‌آمد. قص علی هذا...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 22:47 توسط سهيلا بيگلرخاني |

تمام آخر هفته گذشته به اشک و آه و مجلس ختم گذشت. بیچاره سهیلا که هوس کرده بود برای خوش خوشان و تعویض آب و هوا راهی شهر و دیارش شود. هنوز قدم در راه نگذاشته خبر رسید، یکی از اقوام در جاده همیشگی رفت و آمدش به محل کار تصادف کرده و جان باخته است. بیچاره امیر، ۴۰ ساله بود با دو فرزند. مهندس کشاورزی بود و صاحب یک گلخانه. حالا حالا باید کار می کرد و برای خودش و کشور. اما تراژدی تکراری تصادف یک سرمایه انسانی دیگر کشور را تباه کرد. شنیدم یکی از کارشناسان می‌گفت، تعداد تصادفات در ایران با کشورهای توسعه یافته چندان متفاوت نیست، آن چه که از این واقعه برای ایرانیان یک کابوس می‌سازد، تعداد تلفات ناشی از تصادف است. آیا وقت آن نرسیده تولیدات خودروسازان کشور با نظارت بیشتری به بازار عرضه شود؟ آیا جان مردم این سرزمین به اندازه فشار به خودروسازان برای رعایت استانداردهای لازم ارزش ندارد؟ چند خانواده دیگر باید طعم تلخ از هم پاشیده شدن را بچشد؟ سرمایه‌های انسانی این کشور چقدر ارزش دارند؟؟؟ 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 21:23 توسط سهيلا بيگلرخاني |