امروز از جاده مخصوص می‌رفتم تهران. توی یکی از این بیلبوردها که روی پل عابر پیاده نصب می‌شه نوشته شده بود:

"به تهران شهر امنیت و قانون خوش آمدید."

داشتم شاخ درمی‌آوردم. آخه اگه این جوریه پس چرا من از ترس تا میشینم تو ماشین درها رو قفل می‌کنم و حتی برای یک ساعت پارک کردن، دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشه که مبادا بازم آقا دزده به سرش بزنه دوباره شیشه ماشین رو بشکنه؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 0:44 توسط سهيلا بيگلرخاني |

مدت هاست تصمیم گرفتم دیگر ننویسم. چرا که اونقدر مطلب برای نوشتن هست که نمی دانی از کجا و چطور بنویسی. به قول مظفرالدین شاه. همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید. اما این لایحه اخیر دولت که توی کمیسیون امنیت مجلس هم تصویب شده دیگر نوبر است.

خانم های مجرد تا ۴۰ سالگی بدون اجازه ولی قهری یا دادگاه اجازه گرفتن گذرنامه و خروج از کشور ندارند.

نمی دانم این مطلب چطور به عقل ناقص دولتمردان رسیده و چطور تصمیم گرفتند، سن بلوغ قانونی خانم ها را تا ۴۰ سال افزایش دهند؟؟؟! این که این لایحه در صحن رای می‌آورد و شورای نگهبان با این لایحه صددرصد غیرقانونی و غیرشرعی چه برخوردی می کند، بماند. اما نفس طرح آن فقط یک پیام دارد، از نظر ما دولتمردان، زن موجود ناقص است و فاقد صلاحیت‌های لازم برای تصمیم‌گیری، حتی در حد سفر کردن. آن هم در شرایطی که کشور از هزار جور معضل و کاستی رنج می‌برد و نیازی به بررسی و طرح لایحه در مورد آنها نیست. خدا می‌داند، شاید هم راهی است برای خروج از مشکلات اقتصادی، تثبیت قیمت دلار و ایضا بقیه کالاها!!!! این را باید از طراحان این لایحه پرسید.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 15:21 توسط سهيلا بيگلرخاني |

بچه که بودم دلم می خواست تو سیرک کار کنم. بعد از مدتی تصمیم گرفتم خبان بشم و برم جبهه بجنگنم. بعد فکر کردم، بهتره مهاجرت کنم به یه کشور خارجی و دانشمند بشم. خلاصه این که بعد از این همه سال و این همه آرزوهای متنوع، رفتم دانشگاه مامایی خوندم، اومدم بیرون و دو سال طرح گذروندم و بعد یه دفعه تصمیم گرفتم روزنامه نگار بشم، پس تو چند ماه کتابای ارتباطات رو زیر و رو کردم و سر از روزنامه ایران درآوردم. حالا هی هر از چند گاهی یه دوره می گذرونم، یه رشته رو مطالعه می کنم، اما هنوز روزنامه نگارم. عجب خاک دامن گیری داره این کار رسانه ای. نه طراحی لباس نه یوگا نه روانشناسی نتونست شغلم رو عوض کنه...  حالا هر کی ازم بپرسه فقط می گم : من روزنامه نگارم.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت 18:32 توسط سهيلا بيگلرخاني |

۱- امروز سالگرد شهادت دکتر چمران بود. دکتر چمران در دوره اول مجلس نمایندگی مردم تهران را بر عهده داشت. به این فکر می‌کردم، شانس آورد شهید شد. چند نماینده دوره اول مجلس را می‌شناسید که زنده مانده باشند و از مصائب بد اخلاقی‌های رایج جامعه سیاسی ایران مصون؟!

۲- دوشنبه عصر توچال بودم. آنجا هم مثل همه مکان‌های تفریحی و خرید و ... تهران، در این روزها پر بود از انواع نیروهای به اصطلاح امنیت اخلاقی! اما جالب نوع گزینش آنان برای پر کردن مینی‌بوس‌هایشان بود که انگار باید در هر رفت و برگشت حتما لبریز می‌شد. اندک خانم‌هایی بودند که با برچستگی‌های قابل توجه و نمایان و لباس و کفش‌های خاص‌تر، کا.باره‌های قدیم را در ذهن تداعی می‌کردند و البته تصور داشتن شغلی خاص!!! اما انگار این شکل و شمایل با استاندارهای مامورین خدوم جور باشد، با اغماض از کنارشان می‌گذشتند و در عوض مینی‌بوس پر بود از دخترکان حداکثر ۲۰ و چند ساله که هر چه به سر و وضعشان نگاه می‌کردی، چیزی جز چند دسته مو با رنگ‌های کاملا طبیعی و صورتی از آن طبیعی‌تر نمی‌دیدی که انگار بد جوری با استانداردهای ماموران در تضاد بود! راستی جامعه ما و از آن بدتر ماموران حفظ امنیت اخلاقی!!! این جامعه به کجا می‌روند؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 0:31 توسط سهيلا بيگلرخاني |

این ترس‌ها و تردیدهای ماست که بزرگترین مانع خوشبختی و شادی ماست. به این جمله با تمام وجود اعتقاد پیداکردم. انگار نوعی بی‌اعتمادی، نوعی ترس و نوعی خودباختگی البته با چاشنی بدبینی به وجودم غلبه کرده بود که تصور می‌کردم، نه نمی‌شود که نمی‌شود. چطور می‌توان به انسانی از جنس مذکر اعتماد کرد؟ و حتی با ضرب و زور چراغ معرفت‌بین مولانا هم نشانی از گمشده نمی‌توان یافت. اما این روزها انگار رویایی‌ترین خواب‌هایم تعبیر شده و تردیدها و ترس‌ها رخت بربسته‌اند تا کسی در کنارم باشد با طبیعتی که سال‌ها به دنبالش بودم....
+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 23:27 توسط سهيلا بيگلرخاني |

سال جدید از همون شروع، بلکم از مدتی قبل از شروع، تغییرات مهمی رو برام به همراه داشت. یه جابجایی کاری که مدت‌ها به خاطر رخوتم در سال‌های اخیر، جراتش رو نداشتم و بالاخره استارتش از طرف کارفرما زده شد و حالا خیلی احساس آرامش بیشتری می‌کنم. چیزی که مدت‌ها بهش نیاز داشتم. هر چند از همون قبل شروع، کار دیگه‌ای رو دست گرفتم و شاید آرزوی رها شدن (هر چند کوتاه مدت) از اشتغال فعلا عملی نباشه... اما بگذریم... مهم‌تر از اون شخصیه که این روزها بودنش خیلی دل گرمم می‌کنه، بهم انرژی می‌ده، خوشحالم می‌کنه و از همه مهم‌تر با طراوت و شادابم می‌کنه... پس این سال جدید باید سال خیلی خوبی باشه برام.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 0:42 توسط سهيلا بيگلرخاني |

اگه بگم عیدتون مبارک که خیلی تکراریه. همه هم می دونید بهار اومده و خلاصه از این جور حرفا. الغرض مقصود عرض سلام و اطلاع رسانی در صحنه بودن بود. گفتن نداره به که خاطر بهار سرخوشم. این باد بهاری معجزه‌ایه برای من. اما دوستام اغلب یا سفرن یا درگیر خانواده، باشگاه سوارکاری هم که تا بعد سیزده تعطیله، پس بیشتر روز یا خوابم یا ول می‌چرخم....  راستش از سفر نوروزی تو این جاده‌های شلوغ و شهرهای شلوغ‌تر اصلا خوشم نمی‌آد. سفر هند رو هم به دلایلی از دست دادم.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 1:17 توسط سهيلا بيگلرخاني |

دنبال یه جفت می‌گردم. یه مرد که ارزش عشق ورزیدن داشته باشه. نگید، نگرد نیست که خودم خوب می‌دونم، کمیابه. اما امیدوارم نایاب نباشه. اگه کسی نشونی داره بگه....

پی نوشت: دوست عزیز با نام "من در نهایت تاریکی گم شده ام" به خودت نگیر...

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 21:28 توسط سهيلا بيگلرخاني |

بعد از دو سه ماه، جمعه دوباره رفتم باشگاه سوارکاری. خیلی خوش گذشت. مخصوصا که شمشیر هم واقعا اسب خوب و رهواریة. چهارنعلش واقعا حرف نداره. به غیر اینکه مثل همه اسبا چپ دست و باید حواست باشه یهو نکوبتد تو حصار، بقیه‌اش عالیه. انگار سوار باد شده باشی. نرم و راحت. بگذریم که همون چند دقیقه اول پای چپم گرفت و از این بابت تا آخر تمرین احساس ناراحتی می‌کردم. بعدش هم خب طبیعیه، چند ماه سواری نکنی، عضلاتت حسابی حالت رو جا می‌آره. ولی خوب چسبید. از همه بهتر این که مربیآم ازم تعریف کرد و چغر سواری کردی.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 23:43 توسط سهيلا بيگلرخاني |

یکی از دوستان درباره پست "این دیگه واقعا نوبره" درباره ممنوعیت ورود خانم‌های تنها به پیست اسکی کامنتی گذاشتن و البته پاسخی هم دریافت کردن. بد ندیدم این کامنت و پاسخ رو تو این پست به اشتراک بذارم.

وقتی نگاه کنی ببینی خانم ها البته یه سری به چه وضعی میان اونجا رو به گند میکشن باید کلا ممنوع بشه نه با سرپرست. شما هم هرچقدر میخواهی بالا پایین بپر و دادو بیداد کن عادیه
اون دوستی که که بالاتر نظر داده گفته وقتی مملکت صاحبش بشه..... یکی نیست بهش بگه حالا تو بیا بشو صاحب ببینم چه مدلی ...... تو این مملکت که وایسادی از بقیه ایراد میگیری

پاسخ: این دیگه ناشی از بی‌جنبگی شما دوست عزیز و آقای محترمه که نمی‌تونی خودت رو حفظ کنی و بی غرض و مرض به چیزی نگاه کنی و همه گند یک جامعه رو از چشم خانم‌ها می بینی. لابد مسلمانانی که تو کشورایی مثل کشورای آمریکای لاتین زندگی می‌کنن یا کشورهای مشابه باید هر لحظه دین و دلشون رو از دست بدن. روزی بودا به دهکده‌ای رفت و زن به اصطلاح بدکاره آن روستا او را به خانه‌اش دعوت کرد. بودا پذیرفت و کدخدا زنهار داد که چطور و فلان. بودا از او خواست با یک دست، کف بزند. او تعجب کرد که امکان‌پذیر نیست. بودا پاسخ داد، پس برای این مطلب هم به خواست هر دو نیاز هست. آقای محترم، خوب است یک بار هم که شده نگاه حریص و خواهان خودت رو هم تحلیل کنی...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 18:13 توسط سهيلا بيگلرخاني |